شب پائیز می لرزد به روی بستر خاكستر سیراب ابر سرد
سحر با لحظه های دیر مانش می كشاند انتظار صبح را در خویش.
دو كودك بر جلو خان كدامین خانه آیا خواب آتش می كندشان گرم؟
سه كودك بر كدامین سنگفرش سرد؟
صد كودك به نمناك كدامین كوی؟
نمی رقصانمت چون دودی آبی رنگ
نمی لغزانمت بر خواب های مخمل اندیشه ئی ناچیز: -
حباب خنده ئی بی رنگ می تركد به شب گرییدن پائیز اگر در جویبار تنگ،
و گر عشقی كزو امید با من نیست
درین تاریكی نومید سایه سر به درگاهم -
دو كودك بر جلو خان سرائی خفته اند اكنون
سه كودك بر سریر سنگفرش سرد و صد كودك به خاك مرده مرطوب.
نمی لغزانمت بر مخمل اندیشه ئی بی پای
نمی غلتانمت بر بستر نرم خیالی خام:
اگر خواب آور ست آهنگ بارانی كه می بارد به بام تو
و گر انگیزه عشق است رقص شعله آتش به دیوار اتاق من
اگر در جویبار خرد، می بندد حباب از قطره های سرد
و گر در كوچه می خواند به شوری عابر شبگرد -
دو كودك بر جلو خان كدامین خانه با رؤیا آتش می كند تن گرم؟
سه كودك بر كدامین سنگفرش سرد؟
صد كودك به نمناك كدامین كوی؟
نمی گردانمت بر پهنه های آرزوئی دور
نمی رقصانمت در دودناك عنبر امید:
میان آفتاب و شب بر آورده ست دیواری ز خاكستر سحر هر چند،
دو كودك بر جلو خان سرائی مرده اند اكنون
سه كودك بر سریر سنگفرش سرد و صد كودك به خاك مرده مرطوب.
***********************
كه زندان مرا بارو مباد
جز پوستی كه بر استخوانم.
باروئی آری،
اما
گرد بر گرد جهان
نه فرا گرد تنهائی جانم.
آه
آرزو! آرزو!
پیازینه پوستوار حصاری
كه با خلوت خویش چون به خالی بنشینیم
هفت دربازه فراز آید
بر نیاز و تعلق جان.
فرو بسته باد و
فرو بسته تر،
و با هر در بازه
هفت قفل ِ آهنجوش ِگران!
آه
آرزو!آرزو!
پيام ضروري
هرگز ار مرگ نهراسیده ام / اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود! / هراس من - باری - همه، از مردن در سرزمینی است / که مزد گور کن / از آزادی آدمی افزون تر باشد/ جستن یافتن و آنگاه / به اختیار برگزیدن / و از خویشتن خویش باروئی پی افکندن ...../ اگر مرگ را از این همه، ارزشی بیش تر باشد / حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم!