| کلوب آی دی | tannaz_tala ، سن کلوبی : 2 سال و 11 ماه و 20 روز |
| درباره من | حالا تو هی بیا بگو مردها پررو میشوند... زن باید سنگین و رنگین باشد باید بیایند منت بکشند و... من میگویم زن اگــــــر زن باشد باید بشود روی عــــاشقیش حساب کرد که باید عاشقی کردن بلد باشد که جـــــــــا نزند جا نماند جا نگذارد. هی فکر نکند به این چیزهایی که عمری در گوشش خواندهاند که زن ناز و مرد نیاز. که بداند، مرد هم آدم است دیگر گـاهی باید لوسش کرد گاهی باید نـازش را کشید و گــاهی باید به پایش صبر کرد... حتی من میگویم زن اگر زن باشد از دوستت دارم گفتن نمیترسد. تو میگویی خوش به حال زنی که عــاشق مردی نباشد، بگذار دنبالت بدوند. و من نمیفهمم اینکه داری ازش حرف میزنی زندگــی است یا مسابقه اسب دوانی. و من نمیفهمم چرا هیچ کس برنمی دارد بنویسد از مردهــا... از چشمها و شــانهها و دستهایشــان از آغوششان از عطر تنشـان، از صدایشــان... پررو میشوند؟ خب بشوند. مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمـان نرفتهایم؟ مگر ما به اتکــاء همین دستها همین نگاهها همین آغوشهـا، در بزنگاههای زندگی سرِپا نماندهایم؟... من راز این دوست داشتنهای پنهـانی را نمیفهمم. من نمیفهمم زن بودن با سنگین رنگین بودن با سکوت با انفعال چه ارتباطی دارد؟!؟ من بلد نیستم در سـایه، دوست داشته باشم من میخواهم خواستنم گوش فلک را کر کند. من میخواهم مَردَم حتی اگر مردِ من هم نبود دلش غنج بزند ازاینکه بداندجایی زنـــی دوستش دارد..... |
| وضعیت | زن33 ساله مجرد متولد 26/بهمن/1358 |
| جنسيت | زن |
| محل سکونت | Iran ، آذربایجان-شرقی ، اهر |
| سيگار | نميکشم |
| علت عضويت | تماس با آشنايان و دوستان |
| زندگي با | با والدين |
| تحصيلات | ليسانس |
| شغل | ....... |
| اطلاعات اضافي | آنقدر دوستت دارم که هر چه بخواهی همان را بخواهم، اگر بروی ، شادم اگر بمانی ، شادتر! تورا شادتر میخواهم، با من یا بی من! بی من اگر شادتر باشی ، کمی – فقط کمی – ناشادم و این همان عشق است وعشق همین تفاوت است، همین تفاوت که به مویی بسته است و چه بهتر که به موی تو بسته باشد. خواستن تو تنها یک مرز دارد و آن نخواستن توست و فقط یک مرز دیگر و آن آزادی ی توست تورا آزاد میخواهم.... |
| دین | اسلام |
| گرايش سياسي | هيچکدام ! |
| قد | 155-160 |
| وزن | 50-55 |
| اخلاق و برخورد | شوخ ، دوستانه ، شلوغ ، تيزهوش |
| مد و ظاهر | جين ، مد روز |
| تاریخ عضویت | 14 اسفند 1387 ساعت 15:07 |
| علایق | موسیقی،گشت و گذار با کسایی که خیلی دوستشون دارم.علی الخصوص دختر دایی هام! |
| ورزش | شنا |
| فعاليتها | ---------------- |
| کتاب | تلخکامان دره ی قره سو |
| موسيقي | کلاسیک |
| برنامه تلويزيون | ---------- |
| فيلمها | بربادرفته |
| غذا | ماکارونی و قورمه سبزی |
| من در يک جمله ! | من به درماندگی صخره و سنگ , من به آوارگی ابر و نسیم , من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهائی خود میمانم ! |
| مهمترين چيزها | تازگــی ها جنس ِ دلَـــم عوض شده است! چیـــزی شبیه ِ شیشـــه ! شیشــه ای پُــر از حَرف های ِ نگفتـــه کــ ِ هــی بالا و پایین مــی پَـرنــد تا شایـَــد راهـ ِ نجاتــی بیابَـند و رهــا شونــد در جاری ِ چــشم هایَـــم... انگار راهـ ِ چــشم هایَــم را نَرفتــه از حفظَنــد!!! کــ ِ اینطـــور بـــی مهابا در سُکـــوت ، نگــاه ِ سَــراپــا بــی قرارمـ ، فریــاد ِ رهایـــی مــی زننــد! مـــی تَرسَـــم...!!! مـــی تَرسَــم از ایـــن جَستُ خیـــزهای ِ بـــی رحمانه شــان... کاشــ دیــوار ِ دلَـــم تَــرَکــ نَخـــورد!! ـ کــاشــ...!!! ـ |
| رنگ مو | ديگر |
| رنگ چشم | سبز |
| وضعيت بدني | معمولي |
| وضعيت ظاهري | زيبا |
| مشخصه اصلي | مدعي ! ، باهوش ، گپ زن ، پر سرو صدا ، موي بلند ، کم محل |
| فرد مورد نظر آشنایی | دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه ی زر راز این حلقه که انگشت مرا اینچنین تنگ گرفته است به بر راز این حلقه که در چهره ی او این همه تابش ورخشندگی است مرد حیران شد وگفت: حلقه ی خوشبختی است حلقه ی زندگی است همه گفتند مبارک باشد دخترک گفت دریغا که مرا باز در معنی ان شک باشد سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر ان حلقه ی زر دید در نقش فروزنده ی او روزهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفت هدر زن پریشان شد و نالید که وای وای این حلقه که در چهره ی او این همه تابش و رخشندگی است حلقه ی بردگی و بندگی است |
| فرد ايده آل زندگي | میخواهم بدون اسارت دوستت داشته باشم،با آزادی کنارت باشم.بدون اصرار تو را بخواهم.با احساس گناه ترکت نکنم.با سرزنش از تو انتقاد نکنم.و با تحقیر به تو کمک نکنم.و اگر تو نیز با من اینچنین باشی همدیگر را غنی خواهیم ساخت! در این راه طولانی - که ما بی خبریم > و چون باد می گذرد- بگذار خرده > اختلاف هایمان با هم باقی بماند. > خواهش می کنم! > مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی! > مخواه که هر چه تو دوست داری ، من > همان را، به همان شدت دوست داشته > باشم و هر چه من دوست دارم، به همان > گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد! > مخواه که هر دو یک آواز را > بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، > یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه > نگاه کردن را. > مخواه که انتخابمان یکی باشد، > سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی. > هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا > به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست > و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بل > دلیل توقف است... > عزیز من!.. > ...دو نفر که سخت و بی حساب عاشق هم > اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی > رسانده است؛ واجب نیست که هر دو > صدای کبک، درخت نارون ، حجاب برفی، > قله ی علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب > سفالی را دوست داشته باشند... > اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید > گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. > یکی کافیست. عشق، از خودخواهی ها و > خود پرستی ها گذشتن است اما، این > سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری > نیست. > من از عشق زمینی حرف می زنم که > ارزش آن در \"حضور\" است نه در > محو و نابود شدن یکی در دیگری. > عزیز من! > اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی > یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار > در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه که > در عین یکی بودن ، یکی نباشیم. > بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه > ناپدید... بگذار صبورانه و > مهرمندانه در باب هر چیز که مورد > اختلاف ماست بحث کنیم اما نخواهیم > که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا > واحدی برساند. بحث، باید ما را به > ادراک متقابل برساند نه فنای > متقابل... > اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای > عارف در میان نیست، سخن از ذره ذره > ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و > جاری زندگیست... > بیا بحث کنیم! بیا معلوماتمان را > تاخت بزنیم! بیا کلنجار برویم! اما > سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم... > بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی > زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها، > تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، > شور و حال و زندگی می بخشد، نه > پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ > کنیم. من و تو حق داریم در برابر هم > قد علم کنیم و حق داریم بسیاری از > نظرات و عقاید هم را نپذیریم بی > آنکه قصد تحقیر هم را داشته > باشیم... > عزیز من! بیا متفاوت باشیم > " |
| موارد غیر قابل تحمل | نارو زدن ،دروغگویی،خیانت،دهن بینی،دورویی من صبورم اما... به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم من صبورم اما... چقدر با همه ی عاشقیم محزونم! و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم من صبورم اما... بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم بی دلیل از همه ی تیرگی تنگ غروب و چراغی که تورا از شب متروک دلم دور کند من صبورم اما... آه این بغض گران صبر چه می داند چیست.... |