لیست دوستان :: 442
لیست کلوبها :: 23
لیست توصیفنامه ها10 تیر 87 - 21:55 | |
صدای آب می آید..... مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟ لباس لحظه ها پاک است....... میان آفتاب دی ماه طنین برف ٬ نخ های تماشا٬چکه های وقت.... طراوت روی آجر هاست٬ روی استخوان روز چرا مردم نمی دانند که در گلهای نا ممکن هوا سرد است...... چه می خواهیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه می خواهیم؟ |
8 تیر 87 - 00:29 | |
روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، زندگی ام را!
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟
و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟
پاسخ دادم : بلی.
فرمود: هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخسها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می كرد.
خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی. من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنن. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی!
از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم.
در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم: هر چقدر كه بتواند.
گفت: تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه بتوانی
|
23 خرداد 87 - 18:28 | |
قلمی سبز به من هدیه بده .
خاکستری رنگی که دیگر مدتهاست
قلم من فکر من دنیایی من
به ان انس گرفته دیگر سبز بهاری
را از یاد برده ام ابی را نمی فهم
رنگ محبت را نمیبینم .
دیگر قلم من جز دوریها بی وفایی ها
تلخیها و بی محبتیهای عشق
هیچ چیز نمیبیند نمینویسد .
دیگر قلبم باور ندارد که عشقی در این زمانه وجود دارد .
بعد از رفتن او روزگار من روزهای
خاکستری است .
او که ادعا می کرد که تا آخرین لحظه نفسهایش همسفر من
است ، رفیق نیمه راه شد ، او که ادعا می کرد که در این دنیای بزرگ
تنها مرا دارد و با کسی نیست ، هم نفس غریبه ای دیگر شد
دیگر خسته ام از این دوریها
دو رویها در انتظارم
مهربان
پس تو بیا و با عشقت
قلمی سبز به من هدیه بده
تا دوباره باور کنم طلوع مجدد
عشق را رنگ مهربان سبز
را تو این بار برای همیشه
به من هدیه کن
اری تو . |






















