لیست دوستان :: 15
لیست کلوبها :: 23تنها ..... 17 تیر 87 - 15:51 |
یك وقتی همین نزدیكها ......... كسی گفت پشت دود گم شده . می نویسم برای تسلای خاطرش . گاهی وقت ها در پس غبار زندگی كه تمامی لحظه های آدمی را در خود می بلعد و مجال كشیدن نفسی راحت نمی دهد میتوان ترنم بهار را شنید و به زمزمه گنجشك كوچكی دل سپرد . میتوان به آوای چلچله های تازه از سفر برگشته دل خوش كرد میتوان عطر گلی را به مشام كشید و حتی میتوان خدا را لمس كرد . اما چرا ؟ وقتی میتوان در پشت همین غبار ها و در تنهایی مطلق دل خود شاد بود . وقتی میتوان در افق قرمز رنگ غروب گم شد و لذت برد . وقتی میتوان زیر باران هم دل شاد بود چون آسمان هم برای غم های تو می گرید ..... حالا عامیانه تر مینویسم برای دل تنهایی كه در پشت غبار مانده . به فكر خلاصی نباش . تنهایی آنقدر كه مردم میگن سخت نیست . اتفاقاٌ بهترین رفیقه چون هر وقت همه میذارنت و میرن پی زندگیشون ، پیشت می مونه و میشه همدم خالص ترین لحظه هات . تازه بهتر از هر رفیقی میشه بهش اعتماد كرد چون خیلی رازداره و بهترین مونس . حتی اشكاتو توی خودش محو میكنه بدون اینكه كسی چیزی بفهمه . تنهایی خوبه ، اگه نبود كه خدا این همه سال تنها نمی موند . تنهایی خوبه چون بدون این مقررات دست و پا گیر میشه هر جور دوست داری زندگی كنی . تنهایی خوبه چون بهت اجازه میده خودت باشی بدون اینكه بخوای برای كسی فیلم بازی كنی و ........................... مرگ هم خوبه چون تنهایی واقعی رو با اون می تونی تجربه كنی . چون آخر همه سختی هاست . چون دیگه میتونی اون نقابی رو كه برات درست كرده بودن و یه عمر مجبور بودی روی صورتت نگهش داری برداری و راحت نفس بكشی . میبینی ؟ مردن قطع نفس نیست تازه اول تنفسه ....... اینه كه همیشه آرزو میكنم كاش میشد فریاد بزنم : من گم شده ام ......!!! مرا مجویید .....!!! باز هم برای كسی همین نزدیكی ها ...... به یاد میآورم روزی گفتی دلت اینجا تنهاست . من در همان لحظه – با اینكه نگفتی _ اما از چشمانت خواندم كه خورشید از لب پنجره و بام تو پر كشیده و از نگاهت خواندم كه پنجره های قلبت با دو الوار چلیپایی بسته و مسدود شده . شب بوها هنوز بیدار مانده اند و نگاه تو در مساحت دلتنگی رها شده و من تنها عابر این كوچه تنهایی هستم . حالا افق افق من و دل بی قرار به آسمان مینگریم و منتظر زمزمه باد ، دل به درد بادبادكهای روی زمین دادیم . حالا نقطه سر خط . من تپش های بی ریشه قلبم را در تیك تاك ساعت دیواری گم میكنم شاید لحظه ای در ازدحام ستارگان ، ماه را بیابم . حالا هٌرم داغ فصل آرزوهایم مثل خواب لحظه های زندگی اتفاقی پیش پا افتاده است و من فقط با تو از آن می گویم . من با تو از باور بی حاصل یك رویا حرف میزنم و تو با من از فصل هفتمی كه در هیچ روزشماری نیامده . من حتی به صدای دریا اخم می كنم تا بركه بداند دلتنگم . دلم میخواهد با نگاه ستاره ها هم آغوش شوم اما سنگینی دلم راه نفسم را تنگ كرده . و حالا نقطه نه دیگر سر خط ، نه هنوز مانده تا بگویم خوش به حالت كه لااقل رویاهایت مال خودت است . و من چقدر حرف نگفته در دلم دارم . تمام نجات غریق های دنیا را هم كه خبر كنی فایده ندارد. من در خودم غرق شده ام ....!!! |



















