کلوب دات کام پس از 12 سال فعالیت خاموش می شود بخوانید ...
م ز , star7777

م ز

 http://www.imamali.net/vtour/             http://razavitv.aqr.ir/index      http://masaf.ir/       @mohamadrezahadadpour        /
م ز , star7777

م ز

مطالب تصاویر 6
cloobid
star7777
، 4 سال و 1 ماه و 19 روز
زن 77 ساله مجرد
زير ديپلم ،

آلبوم تصاویر

6 تصویر ...

morebox img


تبلیغات

م ز , star7777
آخرالزمان 4 ساعت پیش
ادامه
99
م ز , star7777
حضرت یحیی ( ع ) 5 ساعت پیش
ادامه
م ز , star7777
توهین بی شرمانه و عصبانیت کانال موساد نیوز از شهادت شهید مدافع حرم #موحدنیا

پ ن:وقتی پاک ترین انسان های زمان از تو متنفر باشند حق داری که عصبانی باشی و از این عصبانیت بمیری
ادامه
م ز , star7777
آخرالزمان 3 روز پیش
ادامه
م ز , star7777
راهی که گم کردیم، راهی که یافتیم

نام شفایافته : ؟

اهل : روستای محمدآباد از بخش خوافِ شهرستانِ تربت حیدریه

نوع بیماری : حصبه

تاریخ شفا :1340



پرستار وارد اتاق شد و گفت:

- پیرمردی به همراه دختر جوانش به دیدن شما آمده است. آیا آن‌ها را می‌پذیرید؟

با آن‌که خسته بودم و قصد ترک مطب را داشتم، اما دلم نیامد که بیماری را ویزیت نکرده دربِ مطب را ببندم. گفتم:

- : آن‌ها به امید علاج و درمان آمده‌اند، پس راهنمای‌یشان کن تا داخل شوند؟

پرستار گفت:

- : اما آن‌ها بیمار نیستند و برای درمان نیامده‌اند.

با تحیر در نگاهش خیره شدم و پرسیدم: پس کارشان چیست؟

گفت: می‌گویند برای عرض تشکر آمده‌اند.

در شگفت شدم و از پرستار خواستم که آنان را به اتاقم راهنمایی کند تا بدانم کیستند و عرض سپاس‌شان از چه روست و برای چه منظوری به دیدن من آمده‌اند؟

در اندیشه بودم که به حتم مرا با کس دیگری اشتباه گرفته‌اند که تقه ای به در خورد و متعاقب آن در بر پاشنه چرخید و هیکل پیرمردی روستایی و دختر زیبا و جوانش در چارچوب در هویدا شد. هر چه اندیشه کردم آن‌ها را بجا نیاوردم.

پیرمرد سلام کرد و داخل شد. از آن‌ها خواستم که بنشینند. مرد بر روی صندلی در برابر میزم نشست و دخترش نیز در کنار او جای گرفت. لحظاتی میان ما به سکوت گذشت. آن‌گاه پیرمرد به سخن آمد و پرسید: گویا ما را نشناخته‌اید؟

خوب به چهره‌شان خیره شدم. اگر چه آشنا می‌نمودند. اما این‌که کی و کجا دیده بودمشان؟ بخاطر نمی‌آوردم.

من در بخش خواف از توابع تربت حیدریه مشغول بخدمت بودم و در این بخش، روستاهای فراوانی وجود داشت که کار درمان و معالجه بیمارانش با من بود. هر روز بیش از ده‌ها نفر را ویزیت می‌کردم و بدیهی بود که چهره همه‌شان در خاطرم نمی‌ماند. پیرمرد که تفکر و ابهام را در ذهن و نگاه من دید، به سخن آمد و گفت:

- یادتان هست که ماه قبل و در راه بازگشت از روستای مژن آباد، راه را گم کردید و ناخواسته از روستای محمدآباد سر در آوردید؟

آری... یادم آمد. این مرد و دخترش از اهالی محمدآباد بودند. آن‌روز برای درمان بیماری که حالش وخیم بود به مرژن آباد رفته بودم. چون راه را بلد نبودم، از یک راه بلد خواستم تا مرا همراهی و راهنمایی کند. آن روزگار راه‌های روستایی اکثرا مال‌رو بودند و بر اثر رفت و آمد اسب و الاغ جاده‌های باریکی میان روستاها بوجود آمده بود. یکی از اهالی خواف با موتورش مرا به مرژن آباد رساند. به بالین بیمار رفتم و تا بیمار را ویزیت کرده و قصد بازگشت نمودیم، شب آمده بود با آسمانی یالایال ابر. اهالی روستا مصر بودند که شب را در همان‌جا بمانیم و صبح راهی شویم. اما من در خواف مریض داشتم و باید به آن‌ها سرکشی می‌کردم. عذر خواستم و همراه با راه بلد راهی شدیم. نمی‌دانم چه شد که راه را گم کردیم. راه بلد می‌گفت:

- تا حالا سابقه نداشته است که راه را گم کرده باشم.

چند بار از جاده‌های مختلف گذشت ولی راه برایش ناآشنا بود. بالاخره اعتراف کرد که راه را نمی‌شناسد. کمی که جلوتر رفتیم، بنزین موتور هم تمام شد و مجبور شدیم که با پای پیاده ادامه مسیر دهیم. از دور روشنایی یک روستا را مشاهده کردیم و با خوشحالی و بناچار از میان مزارع به سمت روشنایی حرکت کردیم.

به آبادی که رسیدیم، دو مرد در حال بستن در قلعه بودند. جلو دویدیم و از آن‌ها خواستیم تا یاری‌مان کنند و بنزین و آذوقه در اختیارمان گذاشته، راه خواف را نشان‌مان دهند. یکی از مردها که به قد کوتاه‌تر از دیگری بود. در نگاه مضطرب ما خیره شد و پرسید:

- شما کی هستید و از کجا می آیید؟

راه بلد جریان سفرمان به مرژن آباد را بازگو کرد و مرا نیز به آن‌ها معرفی نمود. گفت که بمنظور عیادت از بیماری بدحال عازم مرژن آباد شده‌ایم و در راه بازگشت راه را گم کرده و سر از آنجا در آورده‌ایم.

مرد بلند قدتر جلو آمد و فانوس دستش را بالا گرفت و در صورت من خیره شد و گفت: آری راست می‌گوید. ایشان دکتر عرفانی هستند.

مرد کوتاه‌تر لبخندی زد و گفت: چه حسن تصادفی. گویا خدا خواسته تا راه را گم کرده و به این‌جا بیایید تا بیمار بیچاره ما را هم ویزیت کنید.

مرد بلند قامت‌تر حرف او را ادامه داد و گفت: بله به راستی که شما را خدا فرستاده است. تازه عروسی در این‌جا داریم که مدتی است سخت بیمار است و کسان او از وی قطع امید کرده و او را رو به قبله خوابانده و منتظر مرگش نشسته‌اند. شاید شما بتوانید درمانش کرده و تازه دامادی را خرسند نمایید.

موتور را همانجا پشت دروازه در قلعه گذاشتیم و در پی آن دو مرد راهی منزل بیمار شدیم. مریض، دخترک جوان و زیبایی بود که پس از معاینه اش دریافتم به بیماری حصبه دچار شده است. از داروهای موجود همراهم، داروی لازم را تجویز کردم و آمپول مخصوص بیماری حصبه را به وی تزریق نمودم و با راهنمایی اهالی، عازم خواف شدیم.

ماهها از این قضیه گذشت و من تقریبا آن خاطره را از یاد برده بودم. تا اینکه آن دختر و پدر به دیدن من آمدند.

از دیدن دوباره‌شان ابراز خوشحالی کردم و پرسیدم: انشااله که بهبود حاصل شده و دختر سلامت خود را باز یافته است؟

پیرمرد لبخند مهربانی زد و گفت: برای همین منظور به دیدن شما آمده‌ام. راستش باید موضوعی را با شما در میان بگذاریم که شاید باورش برای خیلی ها ناممکن باشد. راستش...

بدنبال کلمه ای برای ادامه حرف بود. تا او این واژه را پیدا کند و حرفش را کامل نماید، من به هزاران موضوع فکر کردم. این که چه موضوعی می‌تواند فهمش برای دیگران ناممکن باشد و آن موضوع به من نیز مرتبط باشد ؟

نمی‌دانستم چرا مرد چنین در ابهام سخن می‌گوید؟ آیا خواسته‌ای از من دارد که طرح آن برایش مشکل است؟

نگاه پرسان مرا که دید، سکوت را شکست و گفت:

- آن شب بی ماه و تاریک و عبوس، ما بطور کامل از دختر مریض‌مان قطع امید کرده بودیم. او را رو به قبله خوابانده بودیم و منتظر مرگش بودیم. مادر بالای سر او ضجه می زد و خواهرهایش در کنار مادر می گریستند. من نیز باید به آن‌ها می پیوستم و تا لحظه مرگ دختر، برایش می گریستم. اما من مرد بودم. گریستن کار زنان است و من باید کاری مردانه بکنم. از گریه که کاری بر نمی آید. پس چه کنم؟ از اتاق بیرون آمدم و به کنجی تاریک رفتم و دست به دعا برداشتم. دخترم همیشه آرزوی زیارت امام رضا (ع) را داشت. پس با گریه از امام رضا خواستم که کمکش کند. در این حالت بخواب رفتم. در خواب آقایی نورانی را دیدم که به سوی من آمد و گفت: مغموم نباش. ما راه را بر دکتری بستیم و راه خانه ترا به او نمایاندیم. او به دیدن بیمار شما خواهد آمد و به اذن خدا دستش شفا خواهد شد.

با سر و صدای دو مرد از اهالی روستا که نگهبانان در قلعه بودند، از خواب بیدار شدم. دیدم که شما همراه با آن‌ها به عیادت دخترم آمده اید. دانستم که خوابم تعبیر شده و خداوند به شفاعت مولایم امام رضا راه روستای دورافتاده ما را بر شما نمایانده است.

دختر که تا آن لحظه در سکوت بود، به سخن آمد و گفت:

- من مدتها بود که بیمار و بیهوش بودم و از این‌که در اطرافم چه می گذرد و که می آید و که می رود، اطلاعی نداشتم. آن شب اما من همه چی را به وضوح می دیدم. این‌که شما بالای سرم آمدید و معاینه ام کردید و تجویز دارو دادید و آمپولم زدید را همه و همه اش را از پشت پلکهای بسته ام دیدم.

بعد از رفتن شما، نوری در فضای اتاق درخشید و بوی خوشی همه فضا را در بر گرفت و من حس سبکی و آرامش کردم. از خواب که بیدار شدم مثل یک پر سبک بودم. دیگر از آن سنگینی تب و درد خبری نبود. پیزی به خانواده ام نگفتم. با خود ادیشیدم که شاید این سبکی و راحتی روح، اثر دارو و آمپول شماست. باید تامل می‌کردم و ادامه ماجرا را مشاهده می‌کردم. روزها از این قضیه گذشت. اما درد سراغی از من نگرفت و سبکی همچنان همراهم بود. تصمیم گرفتم که موضوع را با پدر در میان بگذارم. او که به بالینم آمد. حقیقت را با وی درمیان گذاشتم. سخت گریست و گفت:

- تو مورد عنایت واقع شده ای.

حکیم روستا هم که به دیدنم آمد، اعتراف کرد که این تنها می تواند اثرات یک معجزه باشد.

حرف او یک حدسِ آلوده به شک و گمان بود. اما من یقین داشتم که در پس این سیاهی حرمان، سپیدی معجزه ای پنهان است. معجزه ای که راه روستای ما را بر شما نمایاند.

دختر را معاینه کردم. هیچ اثری از حصبه در وجودش نبود. او کاملا خوب شده بود. با خود اندیشیدم: آیا داروهای من چنین اثربخش هستند؟

و خود پاسخ خود را دادم: ما تنها وسیله ایم. اثر واقعی جای دیگریست. دارو و درمان زمانی ثمربخش است که خدا بر اثر آن اراده کامل داشته باشد.
ادامه