دیر گاهیست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آیینه ز من بی خبر است كه اسیر شب یلدا شده ام من كه بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنید تا نبینم كه چه تنها شده ام
پيام ضروري
به غم كسی اسیرم كه ز من خبر ندارد.... عجب از محبت من كه در او اثر ندارد.... غلط است هر كه گوید : دل به دل راه دارد.... دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
وضعیت
زن21 ساله مجرد
تولد
15/فروردین/1366
سن کلوبی
4 ماه و 6 روز
جنسيت
زن
سيگار
نميکشم
علت عضويت
تماس با آشنايان و دوستان
زندگي با
با والدين
تحصيلات
ليسانس
شغل
daneshjo
اطلاعات اضافي
az sigar keshidan motenaferam
az adamaike harfaye tekrari va dorogh ham migan badam miyad
va eteghad daram ke ... با یك شوخی بی جا دشمن را نمی توان دوست کرد، ولی از دوست می توان دشمن ساخت. "فرانکلین"
وبعد از رفتنت.. شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا كردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم پس از یك جست وجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی كه در تنهاییم روییدند با حسرت جدا كردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم. این بود آخرین حرفت و رفتی...! و من بعد ار عبور تلخ و غمگینت چشم هایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم. نمی دانم چرا رفتی...؟ نمی دانم چرا...؟ شاید خطا كردم و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی نمی دانم كجا...؟ تا كی...؟ برای چه...؟ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتنت آسمان چشم هایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستم از دست خواهد رفت كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریاچه بغضی كرد كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آن كه می دانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد... برگرد و ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت: تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو : كه در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سرد است در امواج پاییزی ترین ویرانی یك دل میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر نمی دانم چرا...؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم...