لیست کلوبها :: 43عشق یعنی چه 1 شهریور 87 - 18:17 |
عشق یعنی چه... شاگردی از استادش پرسید:" استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!" شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟" و شاگرد با حسرت جواب داد: " هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم." استاد گفت: " عشق یعنی همین!" شاگرد پرسید: " پس ازدواج چیست؟" استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!" شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم." استاد باز گفت: " ازدواج هم یعنی همین!!"
مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبدیل میشوند مراقب گفتارت باش آنها به کردار تبدیل میشوند مراقب کردارت باش آنها به عادات تبدیل میشوند مراقب عاداتت باش آنها به شخصیت تبدیل میشوند مراقب شخصیتت باش آن سرنوشتت خواهد شد.
آفرینش زن برهمن، روشنی شادمانه آفتاب، گریه ابر، گریز پایی نسیم، خود نمائی طاووس، کمروئی خرگوش، سختی الماس، نوای دسته زنبوران، شیرینی انگبین، خونخواری ببر، تابش گرم آتش، سردی برف، پرگوئی زاغچه، نوای نوازشگر قمری، وفای مرغ حقّ، دروئی کلنگ را گرفت و با هم درآمیخت و از این همه زن را آفرید و به مرد عطا کرد. مرد پس از هشت روز به نزد برهمن بازگشت و گفت: بار خدایا، آفریده ای که به من عطا کردی زندگی مرا تلخ وتباه ساخته و دائم شکوه و شکایت می کند و آرام نمی گیرد. همه اوقات خود را صرف او می کنم. او را از من بگیر. آنگاه برهمن زن را از مرد پس گرفت. هشت روز دیگر سپری شد و مرد بار دیگر نزد برهمن آمد و گفت: پروردگارا از آن دم که آفریده ات را به تو پس دادم سخت تنهایم بیاد می آورم آن اوقاتی را که در برابر من می رقصید و سرود می خواند و بیاد می آورم چگونه از گوشه چشم به من نظر می افکند و با من بازی می کرد و در آغوشم می گرفت، او را به من بازگردان. برهمن زن را به او باز پس داد. پس از سه روز باز مرد به نزد برهمن رفت و گفت: بار خدایا درست نمی فهمم ولی یقین دارم که زن بیشتر برای من زحمت است تا لذت. برهمن رحم کن و مرا از دست او برهان. ولی این بار برهمن سخت بر او بانگ زد: برو هر چه می خواهی بکن. مرد فریاد برداشت: نمی توانم با او به سر برم. برهمن گفت: بی او قادر به زندگی نیستی. و مرد همچنان که اندوهناک دور می شد زیر لب غر می زد وای بر من، نه با او می توانم سر کنم و نه بی او قادر به زندگی هستم
این هم یه متن از دکتر شریعتی در برابر تو کیستم ؟
We spend too much time looking for the right person to love or finding fault with those we already love. When instead we should be spending the time to love. ما زمان زیادی صرف می کنیم تا کسی را به خاطر دوست داشتن پیدا کنیم یا خطای کسانی را که دوست داریم بگیریم. اما چه خوب می شد اگر این زمان را برای بیشتر محبت کردن صرف می کردیم. |













