__
لیست دوستان :: 29
لیست کلوبها :: 163
  • نام کلوب :خوشگل ها
    نام انگلیسی : khoshkelha
    تاسیس : 3 تیر 1384
    16604 عضو ، 140 بحث ، 10 آلبوم ، 29 مقاله ، 13 لینک ، 4 نظرسنجی

    خوشگل ها

  • نام کلوب :جملات زیبا
    نام انگلیسی : cute
    تاسیس : 23 اردیبهشت 1384
    7439 عضو ، 124 بحث ، 6 آلبوم ، 65 مقاله ، 7 لینک ، 1 نظرسنجی

    جملات زیبا

  • نام کلوب :عشق و دوست داشتن
    نام انگلیسی : justlove
    تاسیس : 29 آذر 1383
    13956 عضو ، 3251 بحث ، 5 آلبوم ، 54 مقاله ، 20 لینک

    عشق و دوست داشتن

  • نام کلوب :جی جی دی اگوستینو
    نام انگلیسی : gigi_d_agostino
    تاسیس : 26 فروردین 1384
    398 عضو ، 11 بحث ، 9 آلبوم ، 29 مقاله ، 3 لینک

    جی جی دی اگوستینو

  • نام کلوب :شعرهای ناب
    نام انگلیسی : sher_naab
    تاسیس : 20 خرداد 1384
    719 عضو ، 117 بحث ، 9 آلبوم ، 3 مقاله

    شعرهای ناب

  • نام کلوب :خاطرات مدفون شده
    نام انگلیسی : khaterat_madfoon_shodeh
    تاسیس : 25 آذر 1384
    3520 عضو ، 35 بحث ، 12 آلبوم ، 45 مقاله ، 10 لینک

    خاطرات مدفون شده

...مسافرم...
6 فروردین 87 - 15:32

...من به اندازه تمام گناهانم پاکم...

...من فرزند بی خدای دیروزم...

...زاده حال بی مقدار امروز...

...انسان بی صدای فردا...

...مهرم به تمامی اگر باشد به نام تو...

...من سایه ی وهم و خرافه...

...جسم خاکیم به نام باد...

...ذهن بی سندم میان سنگ ها...

...سرگردان تو...

...ضربه های زمان بدرقه ی سکوت...

...لغزش دیوار از آن ریشه...

...رنگ دلت به یاد جاده...

...بر جای خالی من بتاب...

...در ظرف خالی من بریز...

...سر بر آسمان دلم بگذار...

...لمس کن حریر تنهاییم را...

...بی صدا میان حرکت مردگان...

...گردش ستارگان را سیر کن...

...سرگردانی چون من در آسمان نگاهت...

...مسافرم...

...بی تو می روم...

...بی توشه می روم...

...بی ندا می روم...

...بی خدا می روم...

...پشت پای من آبی نریز...

...سفرم بی بازگشت می ماند...

...نرخ نگاهم ارزان خواهد شد...

...جنس صدایم نامرغوب...

...دلم را در میان دستانت یادگار می گذارم...

...لمس کن گاه گاهی رنگ سیاهش را...

...گرد و خاک بگیر از ذره های بی مقدارش...

...خسته ات کرد به لطف دلت قربانی کن...

...نگاهم را بر سر طاقچه می گذارم بماند...

...چراغ نگاهت کم سو شد...

...تا آخرین ذره برای روشنایی نگاهت می سوزد...

...حرم دستانم لای سجاده برای نیت نمازت عطر یاس می آورد...

...

...مسافرم...

...بی تو می روم...

 

لیست توصیفنامه ها
12 مرداد 87 - 23:47
مردی خواب عجیبی دید . او در عالم رویا دید كه نزد فرشتگان رفته و به كارهای آنها نگاه می كند هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هایی را كه توسط پیك ها از زمین می رسند ، باز می كنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید : شما دارید چكار می كنید ؟ ،فرشته در حالیكه داشت نامه ی را باز می كرد ، جواب داد : اینجا بخش دریافت است ، ما دعاها و تقاضاهای مردم زمین را كه توسط فرشتگان به ملكوت می رسد به خداوند تحویل می دهیم. مرد كمی جلوتر رفت . باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید كه كاغذهایی را داخل پاكت می گذارند و آنها را توسط پیك هایی به زمین می فرستند، مرد پرسید : شماها چكار می كنید ؟ ، یكی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین می فرستیم. مرد كمی جلوتر رفت و یك فرشته را دید كه بیكار نشسته!!مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چكار می كنی و چرا بیكاری ؟ ،فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی كه دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب تصدیق دعا بفرستند ولی تنها عده بسیار كمی جواب می دهند . مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند ؟! فرشته پاسخ داد : بسیار ساده است ، فقط كافیست بگویند : <<خدایا ممنونیم>>
25 تیر 87 - 02:09
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟" خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!" آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!" خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!" (تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید! من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم!)
__