__
لیست دوستان :: 1
لیست کلوبها :: 20
  • نام کلوب :متاهل ها
    نام انگلیسی : couples
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    858 عضو ، 316 بحث ، 9 آلبوم ، 27 مقاله ، 2 لینک ، 1 نظرسنجی

    متاهل ها

  • نام کلوب :حجاب اسلامی
    نام انگلیسی : hejab1
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    3968 عضو ، 1115 بحث ، 14 آلبوم ، 21 مقاله ، 11 لینک ، 1 نظرسنجی

    حجاب اسلامی

  • نام کلوب :وقتی خدا زن آفرید
    نام انگلیسی : gentlewoman
    تاسیس : 26 آبان 1385
    630 عضو ، 224 بحث ، 4 آلبوم ، 7 مقاله ، 11 لینک ، 2 نظرسنجی

    وقتی خدا زن آفرید

  • نام کلوب :نقد سیاسی و اجتماعی
    نام انگلیسی : political_critique
    تاسیس : 27 آبان 1384
    628 عضو ، 287 بحث ، 4 آلبوم ، 13 مقاله ، 6 لینک ، 2 نظرسنجی

    نقد سیاسی و اجتماعی

  • نام کلوب :آئین دلبری
    نام انگلیسی : aein_delbari
    تاسیس : 27 مرداد 1385
    4443 عضو ، 68 بحث ، 9 آلبوم ، 48 مقاله ، 2 لینک ، 9 نظرسنجی

    آئین دلبری

  • نام کلوب :شطرنج
    نام انگلیسی : chest
    تاسیس : 27 دی 1383
    1940 عضو ، 238 بحث ، 7 آلبوم ، 5 مقاله ، 1 لینک

    شطرنج

زندگی
24 تیر 87 - 14:45

زندگی دفتری از خاطره هاست ، خاطراتی شیرین ،خاطراتی مغشوش ، خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلند .

 

ما ز اقلیمی پاک که بهشتش نامند به چنین رهگذری آمده ایم ، گذری دنیا نام که ز نامش پیداست مایۀ پستی هاست .

 

ما ز اقلیم ازل ،  ناشناسانه به این دیر خراب آمده ایم ،چو یکی تشنه به دیدار سراب آمده ایم .

 

ما در آن روز نخست تک تنها بودیم ، خبری از زن و معشوقه و فرزند نبود ، سخنی از پدر و مادر دلبند نبود ،

 یکزمان دانستیم پدر و مادر ومعشوقه و فرزندی هست ، خواهر و همسر دلبندی هست .

 

زندگی دفتری از خاطره هاست ، خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلند :

 

روزی از راه رسید که پدر لحظۀ بدرودش بود ،ناله در سینۀ  تنگ ،اشک در چشم غم آلودش بود ،حالت غم زده اش چشم ماتم زده اش با من گفت :

 

پس از آن خستگی و پیری و بیماری ها دفتر عمر پدر را بستند ، ای پسر جان بدرود ، ای پسر جان بدرود.

 

لحظه ای رفت و از آن خسته نگاه اثری هیچ نبود ، پدرم چشم غم آلودۀ حیرانش را بست و دیگر نگشود !

 

زندگی دفتری از خاطره هاست ، خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلند :

 

روزی از راه رسید که چنان روز مباد ،روز ویرانگر سخت ، روز طوفانی تلخ که به دریای وجودم همه طوفان انگیخت ، زورق کوچک بشکسته ی ما در دل موج خروشندۀ دریا افتاد ،کاخ امید فرو ریخت مرا ، مادر از پا افتاد ...

در نگاهش خواندم مادر خستۀ من ، مادر خسته دلم ز من آهنگ جدایی دارد ، مادرم ! آنکه چو خورشید به ما گرمی داد .

پیش چشمم گل باغ سرسبز امیدم پژمرد، اشک همه هستی من گشت در جانم و از دیده به رخسار دوید ، مادرم رفت و به تاریکی شبها گفتم :

 آفتابم ز لب بام پرید...

زندگی دفتری از خاطره هاست ، خاطراتی شیرین ،خاطراتی مغشوش ، خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلند .

 

 

لحظه ها می آیند ، لحظه هایی صبرشکن ، که یتیمی سر راهی می گرید ، پدری نیست که گردی زرخش برگیرد ، مادری نیست که درمانده یتیم جای در دامن مادر گیرد .

 

زندگی دفتری از خاطره هاست ، بارها دیده ام و می بینم مادری اشک آلود با نگاهی پردرد چشم در چشم غم آلود پسر دوخته است ،

 

وز تهی دستی خویش بهر تنها فرزند سالها حسرت و ناکامی اندوخته است ،پشت سر می بیند دشت تا دشت غم و غربت و سرگردانی ، پیش رو می نگرد کوه تا کوه پریشانی و بی سامانی

.

من به جز سکه اشک چه توانم که به پایش ریزم ؟ نه مرا دستی هست که غمی از دل او بردارم نه دلی سخت کزو بگریزم .

زندگی دفتری از خاطره هاست ، خاطراتی شیرین :

 

که دو دلدادۀ شاد ، دور از چشم حسود ،دست در دست ، نگه در نگه و روی به روی بوسه ها از لب هم برگیرند ،هر دو تن روح شوند ، نغمۀ زندگی آغاز کنند ، به جهانی که بود پاکتر ازصبح  بهار ، بال در بال چو مرغان سحر گرم پرواز کنند .

 

زندگی دفتری از خاطره هاست ، خاطراتی شیرین ،خاطراتی مغشوش ، خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلند .

لحظه ها می آیند ، لحظه هایی محنت خیز که شبی دردآلود ، عاشق خسته دلی ناله غمناک کند، پیش چشمی که از آن غم ریزد یار دلخواهش را در دل خاک کند .

 

یکزمان دانستیم پدر و مادر و معشوقه و فرزندی هست ، یکزمان می بینیم پدر و مادر و معشوقه و فرزندی نیست ، خواهر وهمسر دلبندی نیست .

 

ما همه همسفریم ، کاروان می رود و می رود آهسته به راه ، مقصدش سوی خداست ، همه از سوی خدا آمده ایم باز هم رهسپر کوی خداییم همه .

 

ما همه همسفریم لیک در راه سفر غم و شادی به هم است ، ساعتی در ره این دشت غریب می رسد راهرویی خسته زره ، لحظه ای در دل این وادی پست ، می رسد همسفری شاد به ماتمکده ای .

 

زندگی دفتری از خاطره هاست ، خاطراتی شیرین ،خاطراتی مغشوش ، خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلند .

 

یک نفر در شب تار ، یک نفر در دل خاک ، یک نفر همسفر خوشبختی ، یک نفر همسفر سختی هاست ، چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد و ز هر بخت و مراد پای بر تخته تابوت گذاریم همه .

 

ما همه همسفریم :

پدر خسته به راه ، مادر بخت سیاه ، سوگوارن ، پسر و دختر تنها مانده ، عاشقانی که ز هم دور شدند ، دخترانی که چو گل پژمردند ، کودکانی که به غربت زدگی خفه در گور شدند ،

همگی همسفریم تا ببینیم کجا باز کجا چشممان بار دگر سوی هم باز شود ، در جهانی که در آن راه ندارد اندوه ، زندگی با همۀ معنی خویش باز آغاز شود .

زندگی دفتری از خاطره هاست ، خاطراتی شیرین ،خاطراتی مغشوش ، خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلند .

 

لیست توصیفنامه ها
5 شهریور 86 - 21:05
): بزرگترین گناه این است که به کسی که تورا راستگو میپندارد دروغ بگویی... ویلیام شکسپیر
__