| کلوب آی دی | sokot_faryad ، سن کلوبی : 4 سال و 1 ماه و 6 روز |
| درباره من | حتی برف هم سپیدم نمی کند اما سگ همچنان در سرما ایستاده است. ------------------------------------------------------------------------------- میوه بر شاخه شدم سنگپاره در کف ِ کودک. طلسم ِ معجزتی مگر پناه دهد از گزند ِ خویشتنام چنین که دست ِ تطاول به خود گشاده منام! |
| وضعیت | مرد29 ساله مجرد متولد 18/آبان/1362 |
| جنسيت | مرد |
| محل سکونت | Iran |
| زندگي با | با دوست يا دوستان در خانه |
| تحصيلات | فوق ليسانس |
| شغل | industrial eng |
| اطلاعات اضافي | بی تو نه بوی خاك نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسكینم چرا صدایم كردی چرا ؟ سراسیمه و مشتاق سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی نشان به آن نشان كه دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت و عصر عصر والیوم بود و فلسفه بود و ساندویچ دل وجگر |
| گرايش سياسي | بالا ! |
| قد | 170-175 |
| وزن | 65-70 |
| اخلاق و برخورد | دوستانه ، بد اخلاق ، شلوغ |
| مد و ظاهر | راحت |
| تاریخ عضویت | 16 دی 1386 ساعت 20:52 |
| علایق | من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم! دین را دوست دارم ولی از كشیش ها می ترسم! قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم! عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم! كودكان را دوست دارم ولی از آینه می ترسم! سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم! من می ترسم ، پس هستم این چنین می گذرد روز و روزگار من من روز را دوست دارم ولی از رروزگار می ترسم! |
| فعاليتها | بیراهه رفته بودم آن شب. دستم را گرفته بود و می کشید. زین بعد همه ی عمرم را بیراهه خواهم رفت. |
| کتاب | زیاد آقا |
| ايميل 1 | arash.nojabaei [at] gmail [dot] com |
| پیام رسان یاهو | sokot_faryad4 |
| من در يک جمله ! | بنگر ز جهان چه طرف بربستم هیچ
وز حاصل عمر چیست در دستم هیچ
شمع طربم ولی چو بنشستم هیچ
من جام جمم ولی چو بشكستم هیچ
|
| مهمترين چيزها | همه هستی من آیه تاریكیست كه ترا در خود تكرار كنان به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد من در این آیه ترا آه كشیدم آه من در این آیه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم زندگی شاید یك خیابان درازست كه هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد زندگی شاید ریسمانیست كه مردی با آن خود را از شاخه می آویزد زندگی شاید طفلی است كه از مدرسه بر میگردد زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشی یا عبور گیج رهگذری باشد كه كلاه از سر بر میدارد و به یك رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر زندگی شاید آن لحظه مسدودیست كه نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی است كه من آن را با ادراك ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت در اتاقی كه به اندازه یك تنهاییست دل من كه به اندازه یك عشقست به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد به زوال زیبای گلها در گلدان به نهالی كه تو در باغچه خانه مان كاشته ای و به آواز قناری ها كه به اندازه یك پنجره می خوانند آه ... سهم من اینست سهم من اینست سهم من آسمانیست كه آویختن پرده ای آن را از من می گیرد سهم من پایین رفتن از یك پله متروكست و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدایی جان دادن كه به من می گوید دستهایت را دوست میدارم دستهایم را در باغچه می كارم سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم |