جواد کاشانی , sokot_2500

جواد کاشانی

 آنان که از تجربه دیگران پند نمیگیرند, محکوم به تکرار آنند
جواد کاشانی , sokot_2500

جواد کاشانی

مطالب
cloobid
sokot_2500
، 6 سال و 1 ماه و 2 روز
مرد 38 ساله مجرد
فوق ديپلم ،


تبلیغات

جواد کاشانی , sokot_2500

این کماندو رکورد ۱۵۳ساله تفنگداران دریایی انگلیس را شکست

ناخدا مصطفی ثمری

- از بین بچه‌های آن دوره کسی در انگلستان ماند؟

نه هیچ‌کس؛ بگذارید یک خاطره‌ای را برای شما تعریف کنم؛ زمانی که من برای دومین بار به انگلستان اعزام شدم، خواهر خانم من کتاب قطوری به نام «میرزا تقی‌خان امیرکبیر مرد شماره یک مبارزه با استعمار» را به من هدیه داد؛ این کتاب بسیار تکان‌دهنده بود و روی من تأثیر بسیار زیادی گذاشت؛ به قدری تلاش‌های امیرکبیر در مبارزه با سفارت روس و انگلیس روی من اثرگذار بود که ناخودآگاه نگاهم به تمام انگلیسی‌های اطرافم منفی بود؛ این نگاه آنقدر منفی بود که بعد از اتمام دوره، انگلیسی‌ها لباس خاص افسران کماندوهای نیروی دریایی را به ما هدیه دادند؛ لباسی که بسیار زیبا و خوش فرم بود و جنس مرغوبی هم داشت و به قیمت بسیار بالایی هم در بازار خرید و فروش می‌شد و به دست خود کماندوهای نیروی دریایی انگلیس تولید می‌شد؛ در پرانتز می‌گویم آن‌ها معتقد بودند همه نیازهای ارتش کشورشان را باید در بالاترین سطح کیفی، خودشان تولید کنند که اگر روزی همه کشور دست به اعتصاب زد، مشکلی در تأمین نیازهایشان نداشته باشند. آن کتاب آنقدر در من اثر گذاشته بود که روز آخر، من آن لباس را هم با خودم به ایران نیاوردم.

حتی در آن دوره، من با پزشکی ایرانی آشنا شدم که بسیار متمول بود و با ارتش انگلیس همکاری می‌کرد و حتی همسرش هم انگلیسی بود؛ روز آخری که قصد بازگشت به ایران را داشتم آن کتاب را به او دادم و در مقدمه کتاب نوشتم آقای دکتر خواهش می‌کنم این کتاب را تا آخر بخوان؛ آن وقت می‌فهمی که انگلیسی‌ها چه بلایی بر سر ما و مردم ایران آورده‌اند و آن وقت خواهی فهمید که چه خیانتی به مردم ایران با سرمایه‌گذاری در آن کشور کردی و آن را به دکتر ایرانی دادم.

از زمان جنگ عراق بگویید؛ مطالب ناگفته بسیاری از حضور کماندوهای ارتش در این دوره وجود دارد...

من خودم 5 سال و 5 ماه و 10 روز در جنگ حضور داشتم. یادم می‌آید قبل از سقوط خرمشهر ما آنجا حضور داشتیم و در محاصره کامل بودیم. شرایط بسیار سخت بود و هر آن به ما می‌گفتند که هواپیماهای ایران می‌رسند و مواضع دشمن را بمباران می‌کنند که این اتفاق نیفتاد و همه می‌دانیم که دست‌هایی در کار بود که اجازه پرواز به هواپیماهای ایران را نداد. البته این مساله‌ای است که تاریخ و آینده به روشنی درباره آن خواهد گفت. آن موقع، ما از انبوه سلاح‌های انبار شده در پادگان‌ها تنها ژ ــ 3 داشتیم و آرپی‌جی 7، ولی با این وجود تکاوران نیروی دریایی 31 روز به همراه تعدادی از جوانانی که داوطلبانه برای دفاع از خرمشهر آمده بودند، در مقابل دو لشکر زرهی عراق مقاومت کردند.

شما خودتان هم در آن دوران در خرمشهر بودید؟

بله؛ خب بالاخره ما سال‌ها دوره دیده بودیم برای چنین روزی ولی صادقانه می‌گویم من آنجا به جوان‌هایی که تنها با یک دوره تیراندازی، جان خودشان را کف دستشان گرفته بودند و آمده بودند وسط معرکه غبطه خوردم. این جوان‌ها آنقدر پاک بودند و بی‌تجربه که تا کلاه‌های سبز ما را در آن مهلکه می‌دیدند دور ما جمع می‌شدند و می‌پرسیدند خب ما باید چه کار کنیم؟

آن زمان تقریباً یک گردان تکاور نیروی دریایی در خرمشهر بودند که بیشترین شهادت تکاوران هم در آن برهه از زمان اتفاق افتاد و بیش از 100 نفر از تکاوران ما از جمله شهید مختاری در خرمشهر شهید شدند. به خاطر دارم زمانی که ما در محاصره کامل قرار گرفته بودیم تنها یک کوچه پشت فرمانداری دست ما بود و مابقی شهر در دست عراقی‌ها؛ حجم آتش عراق به اندازه‌ای بود که ما با چشم، گلوله‌ها را می‌دیدیم که از جلوی صورتمان رد می شد؛ حجم آتش به اندازه‌ای بود که به اصطلاح بچه‌ها حتی مگس هم نمی‌توانست از لابه‌لای این گلوله‌ها رد شود.

- خاطره‌ای از آن زمان دارید؟

یادم هست ساعت‌های آخر قبل از سقوط خرمشهر، مهمات و آذوقه ما کاملاً تمام شده بود؛ از تکاوران نیروی دریایی، 20 نفر مانده بودیم که هر کدام یک گلوله برای لحظه آخر نگه داشته بودیم؛ یادم هست آن قدر شرایط سخت بود که بچه‌ها به هم گفتند این گلوله‌ها را نگه می‌داریم تا زمانی که هیچ کاری از دستمان برنیامد، همدیگر را بکشیم و اسیر عراقی‌ها نشویم. لحظه‌های آخر قبل از سقوط خرمشهر همگی می‌دانستیم که دیگر خیلی زنده نمی‌مانیم اما در این بین یکی از بچه‌ها (آقای مهرجو) که متخصص عملیات‌ ویژه بود پیشنهاد داد تا با یک نقشه حساب شده، به صورت دو گروه مجزا، لب شط برویم؛ خلاصه نیمه‌های شب، نقشه‌اش را عملیاتی کردیم و به سرعت خودمان را به پشت دیواره حاشیه‌ای پل خرمشهر رساندیم؛ حجم گل و لای به اندازه‌ای بود که خمسه‌خمسه‌ها و خمپاره‌ها که در ساحل شط می‌خورد در گل فرو می‌رفت و عمدتاً عمل نمی‌کرد؛ از آن طرف هم با خبر شدیم یک سری از تکاوران ارتش از آبادان در آن شرایط بسیار سخت با یک «جی‌مینی» (قایق بادی) به سمت خرمشهر حرکت کرده بوند و زیر پل پناه گرفته بودند تا ما را نجات دهند؛ در آن وضعیت توانستیم خودمان را به آن‌ها برسانیم و مجروحان از جمله آقای مهرجو را تحویل آن‌ها بدهیم؛ بعد از اینکه آن‌ها رفتند ما هم چاره‌ای نداشتیم، به اصطلاح، قفلک گرفتیم و از زیر پل خرمشهر به آن سمت پل رفتیم؛ خدا شاهد است که نفس من در آن سمت پل و این سمت پل، زمین تا آسمان فرق داشت؛ یادم هست وقتی که از پل رد شدیم و من پایه‌های قطور پل را دو دستی گرفتم و سر خوردم تا پایم به زمین رسید، سخت‌ترین لحظه‌های عمرم بود.

- از نیروهای کماندوی نیروی دریای بگویید و اینکه چرا تا این اندازه مهارت دارند و در عملیات‌ برون مرزی دوره جنگ عمدتاً از آن‌ها استفاده می‌شد؟

یادم هست در دوره‌ای که ما خودمان به تفنگ‌دارهای نیروی دریایی آموزش می‌دادیم، در مسیرهایی که در دوره‌های آموزشی به آن‌ها می‌دادیم کمین می‌زدیم و وقتی یکی از آن‌ها را اسیر می‌کردیم آن‌ها تنها حق داشتند اسم و شماره واحدشان را بگویند و هر چیز دیگری که در زیر شکنجه می‌گفتند به عنوان یک امتیاز منفی برایشان محسوب شده و این موضوع در پرونده‌شان درج می‌شد تا در عملیات‌ خاص برون مرزی از آن‌ها استفاده نشود چرا که خدای ناکرده یک درز اطلاعاتی در یک عملیات ممکن است جان بسیاری را به خطر بیندازد. به همین دلیل روی حفاظت اطلاعات کماندوهای نیروی دریایی بسیار کار می‌شد.

همچنین آموزش‌های سخت و طاقت‌فرسایی که این نیروها می‌دیدند، از آن‌ها جنگجویان توانمندی ساخته بود؛ این آموزش‌ها به حدی سخت بود که حتی در برهه‌ای از زمان برای جبران کمبود نیرو، تقاضای جذب از نیروهای ویژه سایر یگان‌ها را دادیم ولی جالب بود که از هر 100 نیروی ویژه یگان‌های دیگر 95 تا در میان تمرینات، از ادامه کار انصراف می‌دادند.

- شکنجه؟

خب یک سری از کارها بود که با آن، توان نیروها در برابر حفظ اسرار نظامی را مورد سنجش قرار می‌دادیم و شکنجه‌هایی که دشمن در زمان اسارت به کار می‌گرفت را شبیه‌سازی می‌کردیم؛ مثلاً سر این نیروها را تا نهایت زمان ممکن زیر آب نگه می‌داشتیم و این کار را بارها تکرار می‌کردیم تا حالت خفگی برایشان تداعی شود. البته بسیاری از نیروهای ما هم در حین آموزش نمی‌توانستند به صورت کامل از این آزمایشات سربلند بیرون بیایند و زیر فشار شکنجه مربیان، اعتراف می‌کردند ولی یک سری از آن‌ها کاملاً اسرار نظامی را در سخت‌ترین شرایط حفظ می‌کردند؛ یکی از کسانی که هرگز در این آزمون‌ها، اعتراف نکرد و توان بالایی هم داشت ناخدا بای بود که در عملیاتی در زمان جنگ در خاک عراق شرکت کرد و در ماموریتی که قرار نبود بازگشتی در کار باشد، یک پایگاه موشکی عراق را با کمک تیم همراهش منهدم کرد و توانستند با نهایت موفقیت، به سلامت بازگردند که فیلم پایگاه جهنمی بر اساس داستان واقعی آن عملیات ساخته شد.

امروز همه متوجه شده‌اند که اگر ما هم به دنبال جنگ نباشیم، عده‌ای هستند که به دنبال جنگ‌افروزی و تجاوز به کشور ما هستند و ما برای دفاع از کشور، به نیروهای ویژه و برجسته نیازمندیم و من امیدوارم با توجه به ویژگی‌های خاصی که جوانان ایرانی دارند، بتوانیم زمینه رشد کشور و ارتقای جایگاه ایران عزیزمان را در تمامی عرصه‌های فنی، علمی، فرهنگی و ... فراهم سازیم.

پاینده باشی قهرمان گمنام وطن
-------------------------------------------------------------------------------------------------
بن پایه : خبرگزاری تنسیم
--------------------------------------------------------------------------------------------------

آدرس کانال تلگرامی تکاوران نیروی دریایی ارتش

http:// telegram.me /takavaran_gomnam
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
برای خواندن قسمت اول به لینک زیر مراجعه کنید
ادامه
99
جواد کاشانی , sokot_2500

در خرداد ماه 1342 اوضاع تهران و برخی از شهرها به هم ریخت. طوری که ارتش در تهران به خیابان ها ریخت و قیام مردم را سرکوب کرد. من سال سوم دانشکده افسری بودم. ما نظامی بودیم و اهل سیاست نبودیم. همه مرخصی‌ها لغو شد. جلوی دانشکده ما یک تانک گذاشتیم و ما هم نگهبان بودیم تا کسی وارد دانشکده نشود.

حدود یک هفته وضعیت اضطراری بود. عده‌ای در خیابان های تهران کشته و مجروح شدند. همان موقع بود که من اسم حاج طیب رضایی را شنیدم که می‌گفتند محرک قیام است. او را گرفتند. بعد از چند روز آماده‌باش، به ما مرخصی دادند. وقتی از دانشکده بیرون آمدم، دیدم در خیابان سپه تانک‌ها آسفالت خیابان را شخم زده‌اند و آسفالت به کلی خراب شده است.
محمدرضا شاه پهلوی در مهرماه هر سال به دانشکده افسری می‌آمد و ضمن دادن درجه به سال سومی‌ها، به سال اولی‌ها هم سردوشی می‌داد. سال اول را که شاه به دانشکده افسری آمد خوب به یاد دارم. جلوی صف گروهان ما که نه نفر بودیم، اولین نفر فرهنگ پاکپور ایستاده بود. من نفر سوم از صف اول بودم. نماینده دانشجویان سال اول برای دریافت سردوشی از دست شاه، فرهنگ پاکپور بود.

در دوران دانشکده، تابستان ها یک ماه به اردوگاه می‌رفتیم که در اقدسیه تهران بود. آنجا اردوگاه تابستانی دانشکده افسری بود. روز اول مرداد ماه هر سال دانشجویان سال‌های اول تا سوم با همه تجهیزات انفرادی در سازمان گروهانی از دانشکده تا اردوگاه اقدسیه را پیاده طی می‌کردند. یادم است سرهنگ ناظم فرمانده هنگ بود و در صف اول و جلوی گردان‌های دانشجویان شمشیرکش از دانشکده افسری تا اقدسیه را پیاده حرکت می‌کرد. دسته موزیک هم مارش نظامی می‌نواخت.

با همین وضع تا اردوگاه اقدسیه پیاده پیش می‌رفتیم. فقط در وسط راه یک جا به مدت ده دقیقه استراحت می‌کردیم. در راه مردم دسته دسته می‌آمدند برای تماشا. دیدن ستون افسران تجهیز شده برایشان جالب بود. در آن سال‌ها تهران تا سه راه ضرابخانه جزو شهر محسوب می‌شد و از آن به بعد (خیابان پاسداران امروز) باریکه راهی وجود داشت که دو طرفش زمین‌های مزروعی بودند.

در آن یک ماهی که در پادگان اقدسیه بودیم، روزها فعالیت‌هایی چون اسلحه‌شناسی، تیراندازی، عملیات صحرایی و اسب‌سواری داشتیم و شب‌ها رزم شبانه.پنج‌شنبه‌ها ساعت 11 صبح با نظم و ترتیب و مارش نظامی دسته موزیک، سوار اتوبوس‌های ارتشی شده و به مرخصی اعزام می‌شدیم.
یک شب عملیات شبانه داشتیم. نمی‌دانم در ناهار آن روز چه مشکلی بود که همه بچه‌ها مریض شدند و همه اسهال گرفتیم. هوا که تاریک شد قرار شد ما را به رزم و عملیات شبانه ببرد. وضع بچه‌ها اسفناک بود و مجبور بودیم علاوه بر سلاح‌های انفرادی، اسلحه‌هایی چون تفنگ57، بازوکا، تیربار و... هم حمل کنیم. تفنگ 57 سنگین‌ترین اسلحه بود و کمترکسی می‌توانست آن را حمل کند. آن شب سه قبضه از این تفنگ‌ها در میان سلاح‌ها بود. من بدنی ورزیده و ورزشکاری داشتم و حالم هم نسبت به دیگران بهتر بود. برای همین یکی از تفنگ‌ها را من گرفتم. اما برای دومی و سومی داوطلب پیدا نشد. فرمانده گروهان گفت: «کی می‌تواند این دو اسلحه را بردارد و حمل کند؟»
یکی از بچه‌ها به نام هُژبری با صدای بلند گفت: «من جناب سروان!»
- بدو بیا جلو ببینم.
دوید آمد جلو. کلاه آهنی‌اش را برعکس سرش گذاشته بود. جناب سروان گفت بلند کند!
هژبری بچه قوی هیکل و کشتی‌گیر بود. اسلحه را بلند کرد و بر دوش انداخت و راه افتاد. اما هنوز ده قدم بیشتر نرفته بود که گفت نمی تواند ادامه بدهد.
و اسلحه را زمین گذاشت.
جناب سروان گفت: «بَه! تو که کشتی گیری! با آن سروصدا آمدی و حالا هم نمی‌توانی؟»
اما هژبری حالش خوب نبود و نمی‌توانست ادامه بدهد.
آن شب به دلیل مریضی بچه‌ها، کل عملیات و رزم شبانه لغو شد و همه از نیمه راه به پادگان و چادرهای خودمان برگشتیم. آن شب تا صبح جلوی توالت‌ها صف بود.

پایان قسمت هفتم

منبع : کتاب تکاوران نیروی دریایی در خرمشهر - نوشته سیدقاسم یاحسینی

برای خواندن قسمت ششم به لینک زیر مراجعه کنید
ادامه
جواد کاشانی , sokot_2500
عشق هدیه اهورا و غرور هدیه اهریمن است.
ما هدیه اهریمن را بهم میدهیم ولی از هدیه اهورایی دریغ میکنیم ... !!!
ادامه
جواد کاشانی , sokot_2500
#‏حسام بیگ (خطاب به مرادبیگ):
‏بیا این کاروان رو وسایلشون بدزدیم، غارتشون کنیم، زود بریم !
گناه دارن زن و بچه مردم تو آفتاب واسادن!.
ادامه
جواد کاشانی , sokot_2500

خاطره از جانباز تکاور دریایی ناوبان دوم محمود شعبان ایز کیان

روزی که توفیق پیدا کردم در عملیات کاروان ، موشک اگزوست عراقی را بزنم هرگز فراموش نمیکنم‌ من در کاروانهای قبل از این ماموریت کشتی هایی را دیدم که چگونه این موشک کشتی هایی را به قعر در یا فرستاد‌به این نتیجه رسیده بودم که بایست دقیقتر عمل کنم طوری که مسیر گلوله برایم مشهود باشد‌که به کجا دارم تیر اندازی میکنم وقتی ماموریت کاروان به من محول شد تقاضای فشنگ رسام بیشتر کردم ، علتش را هم‌گفتم و فشنگ رسام بیشتر گرفتم .

وارد کشتی شدم‌. شب تمام فشنگهای رسام را طوری مرتب و ردیف کردم که بتوانم‌مسیر تیر اندازی خود را مشایعت کنم . من در اولین کشتی بودم و اینکه در اولین کشتی بودم در دلم‌گفتم انگار خدا با من یار هست و امروز باید یک موشک بزنم. وقتی به منطقه خطر رسیدیم‌ ، پشت دوشکا با امید بسیار به اینکه امروز باید تمام تیرهایم به موشک اصابت کند ، قرار گرفتم . از پل فرماندهی اعلام کردند که 6 الی 7 فروند هواپیمای دشمن با ارتفاع زیاد بالای سرمان در حال پرواز هستند .

که تکاوران غیور اجازه پایین آمدن به آنها نمیدادند . تا اینکه با آمدن جنگنده های ایرانی ، هواپیماهای عراقی متواری شدند . دوباره خیره به دریا شدیم تا اینکه از بالای فر ماندهی کشتی فریاد برآ مد موشک ! موشک ! ‌نفس‌در سینه حبس وپشت دوشکا قرار گرفتم بر اساس تجربیات گذشته منتظر ماندم موشک نزدیکتر شود و زمانی که ماشه دوشکا را چکاندم دقیقا مسیر تیرها را می دیدم که به‌من‌کمک زیادی کرد با اعتماد به نفس بیشتر سمت موشک تیر اندازی کنم‌ .

تا اینکه فریاد هورا ! هورا ! کارکنان کشتی راشنیدم

که میگفتند زدی! زدی! ‌

من هم دست از تیراندازی کشیدم و موشک را دیدم تلو خوران وبدون تعادل داره به سمت کشتی که من در آن بودم می آید . ‌لحظه ای نگذشت که موشک از بالای سرم گذشت‌ و معلق‌زنان‌20 یا 30 متری کشتی افتاد و آب فورا منفجر شد .

آن لحظه بود که کارکنان کشتی بدون در نظر گرفتن اینکه هر لحظه موشک بعدی شلیک می شود من را در آغوش می گرفتند و غرق بوسه می کردند . چند دقیقه بعد موشک‌دیگری شلیک شد که آن موقع من چون در کشتی اول بودم کلی از منطقه خطر دور شده بودم .و موشک یکراست داخل موتور خانه کشتی رفت و آنقدر پر قدرت بود که چند دقیقه مسیر کشتی را عوض کرد .

وقتی می خواستم از کشتی پیاده شوم کاپیتان کشتی ومخابراتی از بوشهر بسیار از من قدردانی کردند. وبر اساس گزارش آنان به دستور منطقه تشویق شدم و کاپیتان کشتی دوربین دوچشم به من هدیه داد . اکثر کارکنان کشتی با هر آنچه داشتند به من هدیه دادند و تشکر می کردند. کوله پشتی ام پر از هدایای کارکنان کشتی شده بود .
بعد ها جناب ناخدا سارنگ ازمن خواست به دفترش بروم وآن دوربین را با خود ببرم نمی دانم که از کجا فهمیده بود من دوربین از کاپیتان کشتی هدیه گرفتم . من هم به نزد ایشان رفتم و جناب ناخدا سارنگ بسیار خوشحال شده بود و از من قدردانی بعمل آورد .

نوشته شده توسط تکاور دریایی ناوبان دوم جانباز محمود شعبان ایزکیان در تاریخ 1/7/96
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
عکس نخست : تکاور دریایی ناوبان دوم محمود شعبان ایز کیان
عکس دوم : نامه تشویقی برای ناوبان محمود ایزکیان
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
متن نامه

به منطقه دوم دریایی بوشهر
مورخ 12/03/60

موضوع : مهناویکم تکاور محمود شعبان ایزکیان

مقررر فرمایید درجه دریادار یاد شده با انگیزه نشان دادن شجاعت و شهامت در عملیات کاروان و مورد اصابت قراردادن یک فروند موشک به قشون عراقی و انحراف آن در دستور منطقه تشویق نموده و نتیجه را به آن اعلام نمایند

فرمانده گردان یکم تکاوران
ناخدا سوم فتح اله عسکری

------------------------------------------------------------------------------------------------------

تکاوران دریایی فرزندان گمنام ایران - خاطرات تکاوران نیروی دریایی ارتش را منتشر کنید تا ایران و ایرانی قهرمانان راستین خود را بشناسد .

به کانال تلگرامی تکاوران دریایی گمنام ، تنها کانال تکاوران نیروی دریایی ارتش ، مدافعان خرمشهر در نبرد 34 روزه ، بپیوندید
https://t.me/joinchat/AAAAAEEIhOA8rrj7jcZ6DQ
ادامه