salam
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم وز جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران اول به دام آرم تو را وانگه گرفتارت شوم
كلوچه
یاران دستم بگیرید شدم مستُ خراب در خرابات مانده ام جان و دلم گشته كباب
نفرین بر تو !
نفرین چشمانم حلالت باد.
حلال بر تو که اندک زمانیست مهرت از دلم بیرون رفته و روزگاری همسفر رویاهایم بودی .
نفرین بر تو که ارامش را از جانم ستودی و برای همیشه بی تابی و بی قراری را با دستان پر از کینه ات بر وجودم هدیه کردی .
اری نفرین بر تویی که همه چیزم بودی و از سایه نزدیکتر ولی اکنون با تمام بی حرمتی ها و بی مروتی ها یی که در حقم روا داشتی دیگر حتی به چشمانم اعتماد ندارم .
روزگاری تو تنها یارو همراهم بودی ولی امروز دیگر تنهایم . تنهای تنها.
اواره و سرگردان در اوهامی مخوف و وحشت آور که هر لحظه ذره ذره وجودم را در خود می بلعد و دلبیقراری را برایم باقی میگذارد.
روزگاری حتی بیش از چشمانم بر تو اطمینان داشتم و حاضر بودم جانم در طبق اخلاص گذاشته و به تو ببخشم.
با خنده هایت می خندیدم و با گریه هایت اشک می ریختم .درد و رنجمان یكی بود و شادیهایمان با هم و در كنار هم .
با هم بودن را حس كردیم و اجازه ندادیم روزگار نا جوانمردانه رشته های دوستیمان را كه با هم پیوند خورده بود پاره كند ولی غافل از اینكه روزی خود ما آن رشته ها را به دست خویشتن از هم گسستیم.
برای هم و با هم بودیم ولی بدان دیگر با هم نخواهیم بود.
ای نا رفیق من , با من نماندی ;تو خود اینگونه خواستی.دیگر مرا نمی بینی , این را به چشمانت قول می دهم . عهد می بندم تا برای همیشه و تا ابد این نا رفیق را به چشمانت نبینی و صدایش را حتی زمزمه وار نیز نشنوی تا شاید بدین سان تو آسوده باشی , چیزی که من تا ابد از آن محرومم .
نفرین بر تو ای تنها خطر جوانیم ...
چه تلخ و چه شیرین ..., گذشتی...
هر با هم بودنی را آغازیست
و تمام بهانه های که برای این آغازها داشتیم ،یادگاری ایست زیبا
برای فردا هامان ،به امید دست های در هم گره کرده مان
میگن قصه ی دل همش دروغه چراغ دل عاشقی فروغه
اگر عشقم دروغ باشه تو دنیا قیامت پوچه ، این دنیا دروغه
دل من ای خدا لبریز درده دل یكی یدونم نمی دونه اونكه رفته سفر كی بر می گرده
با دل غمینم منتظر می شینم اما نه اما نه می دونم نی یاد
با دو چشم گریون چشم براش می شینم اما نه اما نه می دونم نمی یاد
اگه اونقدر قدرت داشتم كه هر كاری میخوام بكنم
تصمیم میگرفتم یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشی و یك شب مهتابی باشه..
اگه اونقدر قدرت داشتم كه هر كاری میخوام بكنم
بهت می گفتم بیا ببندیم كوله باره سفر بریم از این شهر
دوتایی بی خبر
جایی بریم كه دلخوری نباشه مهر و وفا فروختنی
نباشه...
اگه اونقدر قدرت داشتم كه هر حرفیو بزنم زیر لب زمزمه
میكردم
اگه تورو دوستت دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی اون كه فقط دلم میخواد منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره هارو میشمارم
تورو به خدا قسم منو فراموش نكن
با آنچنان عشقی در قلبت زندگی كن كه اگر احیانا اشتباها به جهنم رفتی ، خود شخص
شیطان تو را به بهشت باز گرداند .
جوانی كه فراموش می كند شاخه گلی به محبوبش بدهد ، سرانجام وی را از دست خواهد داد .
نباید اجازه بدهیم روحمان به وسیله افسوس و پشیمانی ساییده شود .
اگر حقیقتا قصد دارید عشق ورزی را بیاموزید ، یاد بگیرید كه آزاد باشید .
عشق نه بزرگ است و نه كوچك ، عشق ، فقط عشق است .
عشق حقیقی در پی پاداش نیست ، اما لیاقتش را دارد .
سعی كن تا جایی كه میتوانی به معشوقه ات ، عشق بورزی .
هر چه بیشتر به كسی عشق می ورزیم ، بیشتر در اسرار آن نفوذ می كنیم .
آنجا كه امكان نفرت هست ، امكان عشق هم هست ، فقط كافی است از میان این دو یكی را انتخاب كنیم .
لحظه ای كه شهامت نشان دادن عشق را داشتیم ، میل خود را به زندگی باز می یابیم .
هر روز ، روز انتظار است .
دو چیز می تواند آدمی را از تحقق بخشیدن به رویاهایش باز دارد : این كه تصور كند رویا ها
غیر ممكن هستند ، یا ، با یك گردش ناگهانی چرخ فلك ، درست زمانی كه هیچ انتظارش را
ندارد ، ببیند كه تحقق آنها ممكن شده است .
در عشق نمیشود همه چیز را پیش بینی كرد .
انباشتن عشق یعنی شانس و انباشتن نفرت یعنی مصیبت .
اگر به زبان مردم و فرشتگان سخن گوییم و عشق نداشته باشیم ، هیچیم .
عشق بردبار است ، عشق مهربان است .
عشق ، نفع خویش را خواهان نیست .
سه چیز می ماند : ایمان ، امید ، عشق . اما برترین آنها عشق است .
وقتی كسی راهش را انتخاب كرد ، نباید بترسد .
این زبان قلب تو است كه طریقه صحیح یافتن را به تو نشان میدهد .
فرجام شریعت ، عشق است .
جایی كه عشق باشد ، انسان هست و خدا هست .
بی نهایت بودن یك چیز در نهایت........
حرف های بسیار با تو دارم ، مهر و
وفایت را با تمام مقدسات این دنیا
عوض نخواهم كرد و نامت را بر زنجیر
اسارت قلبم حك نموده ام اكثر اوقات
به تو می اندیشم ، به حرف هایی كه
بین من و تو می گذرد و به ابهام هایی كه در دلم می تپد و به ... نمی دانم چگونه بگویم كه ...
ولی بدان كه این نقطه چین ها و حرفا ها فقط یك علامت دارد و آن بی نهایت بودن یك چیز در
نهایت است
روئیت ماه
و خدا خواست زمین پیش تو دریا بشود........................................................تا از این معرکه خورشید تماشا بشود
وای از آن روز که عکس تو بیفتد بر آب..................................................... رود از مستی روی تو زلیخا بشود
((پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست )) ....................................... می روی تاهمه ی فاجعه معنا بشود
غیرتت ریخت بهرسوایی دشمن در رود....................................................... تا که آب از تب لبهای تو سقا بشود
روئیت ماه فقط جزر و مد روی تو است ....................................................... تن این ماه به شمشیر هویدا بشود
دشت در هروله بی تو شدن خاموش است ..................................................... اف بر امروز که با مرگ تو فردا بشود
((ای که همه کار تو مطبوع و همه روی تو خوش ))......................................... مثل تو پیدا بشود .
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای که دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
با چنین زلف و رخش بادا نظر بازی حرام
هرکه روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آنکه تدبیر و تحمل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
نازها ز آن نرگس مستانه اش باید کشید
این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکین چرا چندین تحمل بایدش
بیادت هست آنشب را که تنها
به بزمی ساده مهمان تو بودم
تومی خواندی که دل دریا کن ای دوست
من اما غرق چشمان تو بودم
تو می گفتی که پروا کن صد افسوس
مرا پروای نام و ننگ رفته است
من آن ساحل نشین سنگم چه دانی
چه ها بر سینه ی این سنگ رفته است
" مکش دریا به خون " خواندی و خاموش
تمنا گر کنار من نشستی
چو ساحل هل گشودم بازوان را
تو چون امواج در ساحل نشستی
که طنین صدایت را امیدم ساختی و با رنگین کمان جملات قشنگت زندگیم را رنگ دادی ...
به خاطر تو که در جنگل تاریک زندگی مهتابم شدی و در جاده ی غمگین زندگی همه و همه ام گشتی .
زیباترین شعرها را خواهم سرود و قشنگترین گلها را از کوچک بوته ی وحشی قلبم خواهم چید و در پایت خواهم ریخت .
تقدیم به او که اگر نبود در قفس زندگی می پوسیدم...
| هیچ ننویس... |
|
برای تو از تو نوشتم
تا بدانی هیچکس به اندازه تو در وجودم جاری نیست !
و تو.... اگر خواستی برای من ..................
هیچ ننویس تا دلم خوش باشد که شاید هنوز میخواهی مرا!! |