روزهایی که به خودم فکر میکنم 20 اردیبهشت 87 - 21:13 |
خیلی وقت بود که چیزه تازهی ننوشته بودم. یعنی وقت نداشتم.فکرای مختلف اجازه نمیداد. بلخره باید به فکره همه اطرافیا میبودم نشود به خودم فکر کونم. حق بدین نمیشود وقتی میدیدم اطرافیامناراحتن از ناراحتی خودم بگم. همه میدیدن میخندم / پس حتما ناراحتی ندارم. البته مهم نیستا فقط خواستم دلیلشو بگم.خواستم بگم اطرافیام همه نسبت به من بیتوجه بودن. فقط خودشونو میدیدنو به تفریحو خوشگزرونی خودشون فکر میکردن. الان دیگه واسم مهم نیست. خودمم تعجب میکنم چطور انقد سریع تغییر کردم. البه این از خصوصیاتمه که سریع میتونم تغییر کنم.به به. ولی سخت بود میدیدم فقط همراهی هستم که وقت سختی سراغم میان. با این حال 2سال تحمل کردم. چه پوست کلفتی دارم. بازم به به. ولی جالب بود میدیدم که همراهی ندارم میدیدم که واسه کسایی وقت میزارم که حتی حاضر نیستن 1دقیقه باهام باشن. همیشه یه جوری رفتار میکردن که اینو حس کنم. بعد که حرفش میشد میگگفتن منظوری نداریم. ولی همیشه اینجوری بود. من احمق بودم . میدونم. اره. حرف زیاد. حرفای 2سال کم نیست. گه همشو بگم یه کتاب میشه. واسه شماها هم یه درس میتونه باشه. اما الان با حرکی که باهام باشه هستم نباشه نیستم. تازه فهمیدم وقتی کسایی که بهم توجه دارن چقدر میتونن بهم کمک کونن. نه انکه من بگم چمه. تا دمق میشم میپورسن. واقعا یه نعمت. دردسرا و تفریح همه با هم.نه شرو بدیم بهم بعد وقت تفریح همو یادمون بره. اگه قراره جایی بریم با هم میریم. خیلی چیزا هست اما ادما عاقل اینو بخونن تا اخر میرن. الان یه کوچول کار دارم. تا بعد
|








بازم سلام 


