| کلوب آی دی | siminbanoo ، سن کلوبی : 5 سال و 7 ماه و 3 روز |
| درباره من | هنوز هم میتوانم نفس بکشم ، هنوز میتوانم پرنده ها را روی شاخه ها ببینم ، هنوز میتوانم گریه های شبانه یک صدا را بشنوم پس من هنوز زنده ام .......... کسی آمده بود که بگویم به او زنده بودنم را ولی افسوس گویا او مرده بود |
| وضعیت | زن31 ساله متاهل متولد 8/مرداد/1360 |
| جنسيت | زن |
| محل سکونت | Iran ، تهران ، تهران |
| سيگار | نميکشم |
| زندگي با | با همسر |
| تحصيلات | فوق ديپلم |
| اطلاعات اضافي | من همینم که همیشه بودم و هستم هیچ چیز در من کم نیست و بیش هم نیست عهد کردم که دگر می نخورم در همه عمر بجز از امشب و فردا شب و شبهای دگر ره پنهانی میخانه نداند همه کس جز من و زاهد و شیخ و دوسه رسوای دگر *************************************** آخرین شب گرم رفتن دیدمش لحظه های واپسین دیدار بود او به رفتن بود و من در اضطراب دیده ام گریان دلم بیمار بود گفتمش از گریه لبریزم مرو گفت جانا ناگزیرم ناگزیر گفتم او را لحظه یی دیگر بمان گفت می خواهم ولی دیرست دیر در نگاهش خیره ماندم بی امید سر نهادم غمزده بر دوش او بوسه های گریه آلودم نشست بر رخ و بر لاله های گوش او ناگهان آهی کشید و گفت وای زندگی زیباست گاهی گاه زشت گریه را بس کن مرا آتش مزن ناگزیرم از قبول سرنوشت شعله زد در من چو دیدم موج اشک برق زد در مستی چشمان او اشک بی طاقت در آن هنگامه ریخت قطره قطره از سر مژگان او از سخن ماندیم و با رمز نگاه گفت میدانم جدایی زود بود با نگاه آخرینش بین ما هایهای گریه بدرود بود "مهدی سهیلی" *************************** به چشمان پریرویان این شهر به صد امید می بستم نگاهی مگر یك تن از این ناآشنایان مرا بخشد به شهر عشق راهی به هر چشمی به امیدی كه این اوست نگاه بی قرارم خیره می ماند یكی هم، زینهمه نازآفرینان امیدم را به چشمانم نمی خواند غریبی بودم و گم كرده راهی مرا با خود به هر سویی كشاندند شنیدم بارها از رهگذاران كه زیر لب مرا دیوانه خواندند ولی من، چشم امیدم نمی خفت كه مرغی آشیان گم كرده بودم زهر بام و دری سر می كشیدم به هر بوم و بری پر می گشودم امید خسته ام از پای ننشست نگاه تشنه ام در جستجو بود در آن هنگامه ی دیدار و پرهیز رسیدم عاقبت آن جا كه او بود "دو تنها و دو سرگردان، دو بی كس" ز خود بیگانه، از هستی رمیده از این بی درد مردم، رو نهفته شرنگ ناامیدی ها چشیده دل از بی همزبانی ها فسرده تن از نامهربانی ها فسرده ز حسرت پای در دامن كشیده به خلوت، سر به زیر بال برده به خلوت، سر به زیر بال برده "دو تنها و دو سرگردان، دو بی كس" به خلوتگاه جان، با هم نشستند زبان بی زبانی را گشودند سكوت جاودانی را شكستند مپرسید، ای سبكباران! مپرسید كه این دیوانه ی از خود به در كیست؟ چه گویم! از كه گویم! با كه گویم! كه این دیوانه را از خود خبر نیست به آن لب تشنه می مانم كه ناگاه به دریایی درافتد بیكرانه لبی، از قطره آبی تر نكرده خورد از موج وحشی تازیانه مپرسید، ای سبكباران مپرسید مرا با عشق او تنها گذارید غریق لطف آن دریا نگاهم مرا تنها به این دریا سپارید فریدون مشیری |
| دین | اسلام |
| گرايش سياسي | هيچکدام ! |
| قد | 160-165 |
| وزن | 65-70 |
| اخلاق و برخورد | جدي ، دوستانه ، شلوغ |
| مد و ظاهر | جين ، راحت |
| تاریخ عضویت | 1 مرداد 1385 ساعت 22:02 |