حضرت دوست 3 بهمن 86 - 12:22 |
هواللطیف
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن
|
لیست توصیفنامه ها14 مهر 87 - 12:59 | |
دیگر بار هم گفته بودم...یادت هست؟از همان اول راه هم انگار قرار نبود هیچ خانه ای به کفش هایم عادت کند...مسافرخانه های دنیا حتا نام مرا از یاد برده اند!حالا فکر می کنم یک جای این همه فکر کردن اشتباه آمده ام: در این ایوان رو به تازه تماشای ماه ؛ دارمعشقمیکنم! هی حافظ از من فال می گیرد و من چراغ و چهار راه نشانش می دهم...ورق می زند: چتر و هی حرف های با خودم...تفنگ و تابلوهای سرکوچه های شهید...چای شهرزاد و قصه هایی که حالا تمام می شوند...هی من از حافظ فال می گیرم: رواق منظر چشم من آشیانه توست...کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست... می دانم آخر این همه چسبیدن خاطره به یک جای دنیا! آخر این همه دوره گردی ها و چهار دری ها!!...یک روز خانه ای می خرم...که گاه مثل خانه نیما ابری...گاه مثل خانه ماهی دریا... گاه مثل خانه من و تو خالی...خالی...خالی! |
14 مهر 87 - 12:57 | |
بر ساحل قدم می گذاری بی هیچ نشانی از من!» او نوشت.دلم می ریزد...لبهایم شور.« آب دریاها سخت تلخ است آقا!» می بینی؟این جا هم هست.همه جا.دیوانه شدم.لبهایم شور است.این جا بوی شرجی و طراوت می دهد...وتو...«تغییر کرده ای؟»... ـ انگار سالی گذشته است بر من ـ «پیرتر شده ام!» ...هی برادر یادت هست آن روز را در بزرگداشت آوینی؟...این دختر چقدر پیر شده است!...در «اس تالا» نبودیم.هیچ وقت.شاید هم بودیم.یادم نیست.حالا «للا» ؛ «تاتیانا» یا « آنماری»...چه فرقی دارد؟شیدایی.این است.دلم می ریزد.لحنتان سخت تلخ است آقا.خنده تان اما سنبل رومی است.و نمک است.دریا است.دریا. خنده چشمانتان را می گویم...می دانید که! هی تو! «دیر آمدی درست...»خسته شدم آقا.حالا یادم نیست آب دریا ها سخت تلخ است یا سخت شور یا سخت سخت! شما می دانید آقا؟ آخر شما همیشه همه چیز را می دانید.خودتان گفتید آقا...خودتان.همه چیز.جز آنچه باید: «دریا نیز می میرد....» «کاش ما را به اسیری جای دیگری می بردند!» |
11 مهر 87 - 20:15 | |
دیگر حرفی برای گفتن نمانده دیگر حتی قدرتی برای نوشتن هم نیست کلمات نیز دیگر تاب تکرار شدن ، ندارند وفتی همه ی حرفها و گفته ها و نوشته ها به یک سو ختم می شوند دیگر چه نیاز به گفتن درد ، با تمام تاریکی و ظلمت خویش سراسر زنگی تاریکم را در برگرفته از چه سخن بگویم که دمی مرا از این ظلمت دهشتزای بیرون کشد من که خود عین تاریکی و ظلمتم چگونه از فراموشی شب ینویسم شب با همه تاریکی ها یش بر سرزمین قلبم حکومت میکند آفتاب ند یده ، چگونه از نور بگوید ؟؟؟!!! دل خوش اند ک سو سوی ستارگان کاغذین آسمان تاریک دلم بودم اما چه تلخ بود زمانی که دانستم آن اندک نور هم از درخشش سراب ِخیالی بود که من در تایکیهای ذهن از هم گسیخته ام آرزو مند دیدارش بودم... من حتی برای دیدن یک سراب هم آرزو کردم ، اما .... اما..... در این شب تلخ وسیاه فراموشی ، دیگر سرابی هم نمانده برای فریفتن خود.... ************** آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد در راه زندگی با این همه تلاش و تمنا و تشنگی با این که نا له می کشم از دل که : " آب .....آب " دیگر فریب هم ، به سرابم نمی برد ............................................................................................ میخواهم بگریزم و دور شوم از همه ی آنچه مرا در بر گرفته و من به سهو نا م دروغین " زندگی" برآن نها ده ام دیگر، جایی برای ماندن نیست و چیزی برای دل خوش کردن باید رفت ، باید رفت ، شاید در جایی آن سوی جا ده ها ، پشت هیچستان ، مکانی ، جایی ، زمینی ، بیابم برای لحظه ای آسودن ، فضایی برای اندکی تنفس.... جایی که نه صدای تلخ این مردمان را بشنوم نه نوای سوزناک درد را و نه حتی آواز غمگین عشق را... |





یا علی

