لیست کلوبها :: 28اگه تلخه ، اگه غمگینه ببخشید 1 آذر 86 - 01:51 |
بازم میام به دیدینت... ای ناز ِ مهربون سلام ، باز اومدم به دیدنت حال و هوام بارونیه ، از غمه پر کشیدنت همبازی قشنگ من ، حالت چطوره مهربون ؟ خوش می گذره بدونِ ما ، زندگی توی آسمون ؟ خورشید خانوم ، حالش خوبه؟ از آسمونا چه خبر ؟ اینجا هنوزم ابریه ، از وقتی که رفتی سفر عزیزم از خودت بگو ، چشمای نازت چطورن ؟ جات خالیه روی زمین ، بچه ها از گریه پُرن از وقتی رفتی بدجوری ، ساكت و دلگیر كلاس نوشته هات پاك نشده ، هنوز روی تخته سیاس دوشنبه كارنامه دادن ، نمره ها خوب نبود زیاد خانوم مدیر از تو كه گفت ، گریه اَمونمون نداد خیلی دلش گرفته بود ، از نمره هات حرفی نزد می گفت معدلت شده ، دوباره نوزده و نود راستی پریروز مامانت ، اومد دوباره مدرسه می گفت دیگه تو خونمون ، صدام بهش نمیرسه بهم می گفت چند شبه كه ، حتی تو خواب ندیدتت یه دسته گل آورده بود ، بذار روی نیمكتت دلم می خواد برات بگم ، چی شده این بیست و سه روز هیشكی فراموش نكرد ، همه به یادتن هنوز فراشِ پیرِ مدرسه ، دیروز سراغ ِ تو گرفت لاله بهت سلام رسوند ، آدرس ِ داغِ تو گرفت این شمعا رُ اون داده بود ، دلش می خواست خودش بیاد اما بازم هر كاری كرد ، باباش اجازه نمی داد مبصرِ اخموی کلاس ، دلش واسه تو تنگ شده شبنم احمدی حالا ، عاشق شده ، زرنگ شده ترانه رُ یادت میاد ، این روزا خواستگار داره دوربرش نمی شه رفت ، همش می گه که کار داره افشینُ که یادت میاد ، اون که بهت شماره داد این روزا به هوای تو ، همه جا دنبالم میاد چند بار ازت خبر گرفت ، گفت : اتفاقی افتاده ؟ امروزم انگار اومده ، پشت درختا ایستاده هنوز خبر نداره که عشقش از اینجا پَر زده امرزو دیگه آوردمش ، ببین چقد حالش بده چه روزگارِ سختیه ، طاقتِ من تموم شده تمومه خاطرات خوب ، با رفتنت حروم شده خُب بگذریم باز چه خبر ؟ خدا واسه تو چی نوشت ؟ انگاری خوش می گذرونی ! تنها که نیستی تو بهشت ! هفته ی بعد قراره که ، دسته جمعی با بچه ها یه سر بیام به دیدنت ، با چند تا از معلما حالا دیگه باید برم ، آخه د اره دیرم می شه بازم میام به دیدنت ، تا عمر دارم ، تا همیشه... از كتاب نفرین به هرچی رفتنه شایا تجلی ص 16 |
لیست توصیفنامه ها11 اسفند 86 - 18:07 | |
عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای
دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا
خیس نشد
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شیشه
عمرمن است بوسه بر مویت زنم ترسم که
تارش بشکند.تارموی توست اما ریشه ی عمر من است
هیچکس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه
ولی من حداقل می تونم بهش یاد بدم که وقتی شکست با لبه های
تیزش دست اونی که شکسته رو نبره
اگه تورو خواستن اشتباهه ... اگه باتوبودن اشتباهه
...اگه عاشق توبودن اشتباهه ... اگه واسه تومردن اشتباهه
پس توبهترین و قشنگترین اشتباه زندگی من هستی
کاش خداوند سه چیز را نمی افرید ؟(غرور) (دروغ) (عشق) تا انسان
مجبور نباشد از روی غرور به عشق دروغ بگوید
آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم
.آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم
... و بعد ...
برای آنچه از دست رفته آه میکشیم
صدایم در برابر صدایت بی صداست، چشمانم در برابر چشمانت نابیناست،
خنده هایم در كنار خنده هایت خالیست، پس بدان بی تو هیچم، تنهایم
|
26 مهر 86 - 22:46 | |
من یه شكلات گذاشتم توی دستش... اون یه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم
بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... دید كه منو میشناسه... خندیدم... گفت "دوستیم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خندیدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده میشن... یعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستیم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستیم" ... خندیدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت میخواد یه تا بذار... اصلا" یه تا بكش از این سر دنیا تا اون دنیا... اما من اصلا" تا نمیذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... میدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهمید...
گفت "بیا برای دوستی مون یه نشونه بذاریم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همدیگه رو می بینیم یه شكلات مال تو ، یكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار یه شكلات میذاشتم توی دستش... اون هم یه شكلات توی دست من... باز همدیگه رو نگاه می كردیم... یعنی كه دوستیم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكیدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمویی هستی!" ... و شكلاتش رو میذاشت توی یه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم میشه... میخوام تموم نشه... برای همیشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هیچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه یه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن یا كرمها ، اون وقت چیكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "میخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستیم" ... و من شكلات میذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...
یه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بیست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... میخواد بره... بره اون دور دورها... میگه "میرم ، اما زود بر می گردم" ... من میدونم ، میره و بر نمی گرده... یادش رفت شكلات به من بده... من یادم نرفت... یه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "این برای خوردن" ... یه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "این هم آخرین شكلات برای صندوق كوچیكت" ... یادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خندیدم... میدونستم دوستی من تا نداره... میدونستم دوستی اون تا داره... مثل همیشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هیچكدومشون رو نخورد... حالا با یه صندوق پر از شكلات نخورده چیكار می كنه؟
|












