سیامک  , siamakdavoodi

سیامک

  هر که در مزرع دل تخم وفا سبز نکرد   زرد رویی کشد از حاصلِ خود گاهِ درو
سیامک  , siamakdavoodi

سیامک

مطالب تصاویر 10
cloobid
siamakdavoodi
، 12 سال و 8 ماه و 20 روز
مرد 42 ساله مجرد
يک سال کالج ، ازاد

آلبوم تصاویر

  • ax

10 تصویر ...

morebox img

رسانه ها

  • هواداران شجریان , shajarianclub
  • شعرهای ناب , sher_naab
  • 158 رسانه

    morebox img


تبلیغات

سیامک  , siamakdavoodi
شعر میراث (مهدی اخوان ثالث)
پوستینی كهنه دارم من
یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار آلود
سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیاكانم مرا ، این روزگار آلود
جز پدرم آیا كسی را می شناسم من
كز نیاكانم سخن گفتم ؟
نزد آن قومی كه ذرات شرف در خانه ی خونشان
كرده جا را بهر هر چیز دگر ، حتی برای آدمیت ، تنگ
خنده دارد از نایكانی سخن گفتن ، كه من گفتم
جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن می گفت
همچنین دنبال كن تا آن پدر جدم
كاندر اخم جنگلی ، خمیازه ی كوهی
روز و شب می گشت ، یا می خفت
این دبیر گیج و گول و كوردل : تاریخ تا مذهب دفترش را گاهگه می خواست
با پریشان سرگذشتی از نیاكانم بیالاید
رعشه می افتادش اندر دست
در بنان درفشانش كلك شیرین سلك می لرزید
حبرش اندر محبر پر لیقه چون سنگ سیه می بست
زانكه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست هان ، كجایی ، ای عموی مهربان ! بنویس
ماه نو را دوش ما ، با چاكران ، در نیمه شب دیدیم
مادیان سرخ یال ما سه كرت تا سحر زایید
در كدامین عهد بوده ست اینچنین ، یا آنچنان ، بنویس
لیك هیچت غم مباد از این
ای عموی مهربان ، تاریخ پوستینی كهنه دارم من كه می گوید
از نیاكانم برایم داستان ، تاریخ
من یقین دارم كه در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهای نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
كاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست پوستینی كهنه دارم من
سالخوردی جاودان مانند
مرده ریگی داستانگوی از نیاكانم ،كه شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند
سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل كوشید
تا مگر كاین پوستین را نو كند بنیاد
او چنین می گفت و بودش یاد
داشت كم كم شبكلاه و جبه ی من نو ترك می شد
كشتگاهم برگ و بر می داد
ناگهان توفان خشمی با شكوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم، دیدم تشنه لب بر ساحل خشك كشفرودم پوستین كهنه ی دیرینه ام با من
اندرون ، ناچار ، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان كز ازل بودم
باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
باز او ماند و سكنگور و سیه دانه
و آن بآیین حجره زارانی
كانچه بینی در كتاب تحفه ی هندی
هر یكی خوابیده او را در یكی خانه
روز رحل پوستینش را به ما بخشید
ما پس از او پنج تن بودیم
من بسان كاروانسالارشان بودم
كاروانسالار ره نشناس
اوفتان و خیزان
تا بدین غایت كه بینی ، راه پیمودیم سالها زین پیشتر من نیز
خواستم كاین پوستیم را نو كنم بنیاد
با هزاران آستین چركین دیگر بركشیدم از جگر فریاد
این مباد ! آن باد
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست
پوستینی كهنه دارم من
یادگار از روزگارانی غبار آلود
مانده میراث از نیاكانم مرا ، این روزگار آلود های، فرزندم
بشنو و هشدار
بعد من این سالخورد جاودان مانند
با بر و دوش تو دارد كار
لیك هیچت غم مباد از این
كو، كدامین جبه ی زربفت رنگین میشناسی تو
كز مرقع پوستین كهنه‌ی من پاكتر باشد؟
با كدامین خلعتش آیا بدل سازم
كه من نه در سودا ضرر باشد؟
ای دختر جان
همچنانش پاك و دور از رقعه ی آلودگان می دار از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد
ادامه
99
    کامنت بنویسید...
    یاران میرحسین موسوی , mir_mosavi
    پنجشنبه 9 دی ، 21:35
    دروذ بر شما
    ادامه
    سیامک  , siamakdavoodi
    شعر میراث (مهدی اخوان ثالث)
    پوستینی كهنه دارم من
    یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبار آلود
    سالخوردی جاودان مانند
    مانده میراث از نیاكانم مرا ، این روزگار آلود
    جز پدرم آیا كسی را می شناسم من
    كز نیاكانم سخن گفتم ؟
    نزد آن قومی كه ذرات شرف در خانه ی خونشان
    كرده جا را بهر هر چیز دگر ، حتی برای آدمیت ، تنگ
    خنده دارد از نایكانی سخن گفتن ، كه من گفتم
    جز پدرم آری
    من نیای دیگری نشناختم هرگز
    نیز او چون من سخن می گفت
    همچنین دنبال كن تا آن پدر جدم
    كاندر اخم جنگلی ، خمیازه ی كوهی
    روز و شب می گشت ، یا می خفت
    این دبیر گیج و گول و كوردل : تاریخ تا مذهب دفترش را گاهگه می خواست
    با پریشان سرگذشتی از نیاكانم بیالاید
    رعشه می افتادش اندر دست
    در بنان درفشانش كلك شیرین سلك می لرزید
    حبرش اندر محبر پر لیقه چون سنگ سیه می بست
    زانكه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست هان ، كجایی ، ای عموی مهربان ! بنویس
    ماه نو را دوش ما ، با چاكران ، در نیمه شب دیدیم
    مادیان سرخ یال ما سه كرت تا سحر زایید
    در كدامین عهد بوده ست اینچنین ، یا آنچنان ، بنویس
    لیك هیچت غم مباد از این
    ای عموی مهربان ، تاریخ پوستینی كهنه دارم من كه می گوید
    از نیاكانم برایم داستان ، تاریخ
    من یقین دارم كه در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست
    نیز خون هیچ خان و پادشاهای نیست
    وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
    كاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست پوستینی كهنه دارم من
    سالخوردی جاودان مانند
    مرده ریگی داستانگوی از نیاكانم ،كه شب تا روز
    گویدم چون و نگوید چند
    سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
    بس پدرم از جان و دل كوشید
    تا مگر كاین پوستین را نو كند بنیاد
    او چنین می گفت و بودش یاد
    داشت كم كم شبكلاه و جبه ی من نو ترك می شد
    كشتگاهم برگ و بر می داد
    ناگهان توفان خشمی با شكوه و سرخگون برخاست
    من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
    تا گشودم چشم، دیدم تشنه لب بر ساحل خشك كشفرودم پوستین كهنه ی دیرینه ام با من
    اندرون ، ناچار ، مالامال نور معرفت شد باز
    هم بدان سان كز ازل بودم
    باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
    باز او ماند و سكنگور و سیه دانه
    و آن بآیین حجره زارانی
    كانچه بینی در كتاب تحفه ی هندی
    هر یكی خوابیده او را در یكی خانه
    روز رحل پوستینش را به ما بخشید
    ما پس از او پنج تن بودیم
    من بسان كاروانسالارشان بودم
    كاروانسالار ره نشناس
    اوفتان و خیزان
    تا بدین غایت كه بینی ، راه پیمودیم سالها زین پیشتر من نیز
    خواستم كاین پوستیم را نو كنم بنیاد
    با هزاران آستین چركین دیگر بركشیدم از جگر فریاد
    این مباد ! آن باد
    ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست
    پوستینی كهنه دارم من
    یادگار از روزگارانی غبار آلود
    مانده میراث از نیاكانم مرا ، این روزگار آلود های، فرزندم
    بشنو و هشدار
    بعد من این سالخورد جاودان مانند
    با بر و دوش تو دارد كار
    لیك هیچت غم مباد از این
    كو، كدامین جبه ی زربفت رنگین میشناسی تو
    كز مرقع پوستین كهنه‌ی من پاكتر باشد؟
    با كدامین خلعتش آیا بدل سازم
    كه من نه در سودا ضرر باشد؟
    ای دختر جان
    همچنانش پاك و دور از رقعه ی آلودگان می دار از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد
    ادامه
    99
      کامنت بنویسید...
      یاران میرحسین موسوی , mir_mosavi
      پنجشنبه 9 دی ، 21:35
      دروذ بر شما
      ادامه
      سیامک  , siamakdavoodi
      تصاویر آلبوم از سیامک 4 ماه پیش
      سیامک  , siamakdavoodi
      مالی که ز تو کس نستاند، علم است
      حرزی که تو را به حق رساند، علم است
      جز علم طلب مکن تو اندر عالم
      چیزی که تو را ز غم رهاند، علم است

      «شیخ بهایی»
      ادامه