لیست کلوبها :: 469نمیخندم.. 22 تیر 87 - 22:58 |
نه دیگر من به روی ناکسان هرگز نمی خندمدگر پیمان عشق جاودانیبا شما معروفه های پست هر جایی نمی بندمشما کینسان دراین پهنای محنت گستر ظلمتبه بام کلبه ی فقر و به روی لاشه ی صد پاره ی زحمتچنین سر مست بی قید و سراپا زیور و نعمتسحر تا شام می رقصیدقسم بر آتش عصیان ایمانیکه سوزاندست تخم یأس را در عمق قلب آرزومندمکه من هرگز به روی چون شما غارتگران فکر انسانی نمی خندم... |
لیست توصیفنامه ها23 اردیبهشت 87 - 18:02 | |
تقصیر خودم نیست
تو را که می بینم
هر چه از بر کرده بودم ،
از برم می رود
تو را که می بینم
همه ی واژه ها نا گفته می مانند
!تا همیشه چیزی برای
با خودم تکرار کردن داشته باشم
همه ی اینها تقصیر حرارت جضور توست
سنگینی حرم حضور تو را
پاسخی جز سنگینی سکوتم نمی یابم
تقصیر خودم نیست که تو را که می بینم
چیزی برای گفتن ندارم
|
23 اردیبهشت 87 - 18:01 | |
دلم برایت تنگ شده آنقدر که هر لحظه با تمام وجود بودنت را مثل ماهی تشنه به آب طلب می کنم و عطر وجودت را برای همیشه در شش هایم نگه داشته ام تا بهانه باشد که نفس کشیدنم را از یاد نبرم ، چشمانم را صبح ها به اشتیاق دیدن چشم های دل فریب تو باز می کنم و این آرامش وجودت است که مرا هم آرام می کند و لبان شیرینت که همیشه چنان راهنمای من بوده اند و چنان اتصالی میانمان بر قرار کرده است که توصیف کردنش فقط از ارزش آن می کاهد و بزرگی وجودت را کم رنگ ، تو تمام هستی من هستی و تمام داشته هایم و تمام آرزوهایم و نهایت هدیه ای که می شود آرزویش را داشت ... و چه ساده اند این مردم و چه بی اختیار ، که گمان می کنند رنگین کمان لباسهای تنشان مرا از هوش برده و یاد آنهاست که مرا مجنون کرده ، آنها چه می دانند دلم در تمنای حصار کیست و چه می دانند دلم را فرش قدم های که کرده ام و چه می فهمند از عشق بازی چشم ها و کوچکی دنیای بزرگشان ، من کلید جانم را به دست معشوغم می دهم ، اختیارم را به اراده او داده ام و عطش بی پایان وجودم را با نمک یاد او التیام می دهم ... و...
و چه ساده اند این آدمک های مغازه ای
|
23 اردیبهشت 87 - 18:01 | |
پرسید که چرا دیر کرده است؟ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟ خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است. تنها دقایقی دیر کرده است. گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است! خندید به سادگیم آیینه و گفت : او احساس پاک تو را زنجیر کرده است. گفتم از عشق من چنین سخن مگوی! گفت : خوابی... سالهاست که دیر کرده است.... در آیینه به خود نگاه می کنم ....آه ... عشق او عجیب مرا پیر کرده است.... راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است!!! اما من چه ساده...و چه خوش باور برای آمدنش به انتظار نشسته بودم... انتظاری عبث! انتظار کار عاشقان است و من دلداده چه می کردم به جز انتظار؟ چشمانم هنوز به حلقه ی در خیره مانده اند ... نکند چشمانم خسته شوند ...نکند امشب هم خوابم ببرد ... چه دیر پیدایش کردم ! قبل از این کجا بود؟ چطور گرفتارش شدم؟ چطور عاشقش شدم؟ چطور دلم را ربود؟ کی رفت؟ چرا رفت؟ کی می آید؟ اصلاً می آید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |













