__
لیست دوستان :: 2
لیست کلوبها :: 44
  • نام کلوب :اورکات
    نام انگلیسی : orkut
    تاسیس : 19 دی 1383
    16637 عضو ، 684 بحث ، 4 آلبوم ، 121 مقاله ، 3 لینک ، 4 نظرسنجی

    اورکات

  • نام کلوب :پسرا و دخترای ایرانی
    نام انگلیسی : pesara_dokhtara_miladabi
    تاسیس : 30 دی 1383
    13749 عضو ، 429 بحث ، 4 آلبوم ، 18 مقاله ، 2 لینک

    پسرا و دخترای ایرانی

  • نام کلوب :خنده
    نام انگلیسی : smile
    تاسیس : 27 دی 1383
    3370 عضو ، 402 بحث ، 1 آلبوم ، 2 مقاله

    خنده

  • نام کلوب :مد روز
    نام انگلیسی : mode_rooz_miladabi
    تاسیس : 30 دی 1383
    6481 عضو ، 416 بحث ، 1 آلبوم ، 1 مقاله ، 2 لینک ، 2 نظرسنجی

    مد روز

  • نام کلوب :احمد شاملو
    نام انگلیسی : shamlou
    تاسیس : 10 دی 1383
    8950 عضو ، 73 بحث ، 7 آلبوم ، 3 مقاله ، 1 لینک

    احمد شاملو

  • نام کلوب :پاتوق شادمانی !
    نام انگلیسی : jok
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    9971 عضو ، 130 بحث ، 81 آلبوم ، 33 مقاله ، 12 لینک ، 3 نظرسنجی

    پاتوق شادمانی !

لیست توصیفنامه ها
25 آبان 84 - 18:30
زندگی زیباست زشتی های آن تدبیر ماست در مسیرش هرچه نا زیباست تقسیر ماست دستی که سیلی می زند نمی داند گاهی ماهی کوچک عاشق نهنگی می شود میشه خواهش کنم با من تماس بگیری سپاسگزارم ۰۹۱۱۱۱۵۴۳۹۰
3 آبان 84 - 11:14
شاید آخرش یک روز دیوانه شوم و بروم وسط جالیز بایستم. درست مثل یک مترسک . آری اینطوری شاید دوستی پرنده ها را بخرم یا شاید هم دشمنی شان را! اما نه ؛ من بارها دیده ام پرنده ها روی بازوهای مترسک می نشینند . می دانی چیست ؟ آنها از نگاه مترسک ها نمی ترسند . آری ، فکر خوبیست . شاید یک روز بروم و میان یک دنیا گل بایستم تا دوست گنجشک ها شوم. چه آسوده خاطر و بی تکلف، در فضایی باز و راحت، دستانت را صد و هشتاد درجه می گشایی. حتی می توانی دهانت را نیز باز کنی و نفس های عمیقی بکشی که هیچگاه پیش از این نتوانسته ای . چقدر لذت بخش است . بعد گنجشک ها از راه می رسند. یکی یکی، دوتادوتا و دسته دسته دورت می چرخند. در آغاز کمی می ترسند، اما پس از چند لحظه با هم ریز ریز می خندند . روی بازوها، دستان و کلاهت می نشینند و پس از مدتی نوک زدن، موهایت را پریشان می کنند. گاه خورشید با نورش می تابد به تو و نشاطت می بخشد. باران غمهایت را می شوید و باد نوازشت می دهد. گل ها به تو می نگرند چونان نگاهبانی نالایق که با دشمنان دوستی می کند. شاید هم در دادگاهشان تو را به جرم خیانت محکوم به مرگ کنند. اما تو فقط به همه لبخند می زنی، به گل ها و گنجشک ها، به آفتاب، به باران، به باد، به ابر، به خورشید و ماه ... آه، به روی همه می خندی. هر روز پیرتر و پیرتر می شوی. لباس هایت پاره تر می شوند و موهایت آشفته تر. خورشید گاه گاهی سربه سرت می گذارد و بی رحمانه می تابد، آفتاب لباس هایت را بی رنگ می کند و تو ناچار می سوزی و می سوزی... ابر می گرید و می بارد، بی مدارا به سر و رویت می کوبد و تو با او بی دریغ می باری و می باری... باد می وزد و موهایت را پریشان می کند و لباس هایت را به رقص وا می دارد و تو بی پروا دست در دست باد می رقصی ... فصل ها را پشت سر می گذاری و پیر می شوی. خورشید و ابر و باد، می تابند و می بارند و می وزند و تو همچنان استوار ایستاده ای و به روی همه لبخند می زنی. می ایستی و می خندی و می ایستی و می خندی، تا روزی محو شوی،هیچ شوی همچنان می ایستی و می خندی و دوستی ات تنها به یاد گنجشک ها می ماند
__