لیست کلوبها :: 40
لیست توصیفنامه ها13 تیر 87 - 13:24 | |
زیباترین جملات تنها بودن بهتر ازگدایی عشق است زندگی بدون عشق مانند 50 بدون 5 است. عشق خاطره ایست که زمان را قدرت نابودی آن نیست گفتم زندگی چند بخش است؟ گفت دو بخش گفتم کدامند ؟ گفت کودکی وپیری گفتم پس جوانی چه شد گفت با عشق ساخت با بی وفایی سوخت با جدایی مرد ..................... عشق بین دو نفر این نیست كه هر دو زیر باران خیس شوند عشق آن است كه یكی چتر شود برای دیگر... و دیگری هیچگاه نفهمد كه چرا خیس نشد. هیچگاه نگذار در کوهپایه های عشق کسی دستت را بگیرد که احساس میکنی در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد عشق امانت با ارزشیه كه هر كسی تو قلبش میزاره ، برایه همینه كه هر وقت بخوای عشقت را از كسی پس بگیری باید قلبش را بشكنی عشق مهمان مودبی است که ورود خویش را با ضربان قلب اعلام می کند عشق مثل ساعت شنیست همزمان که عقلت را پر میکند عقلت را خالی می سازد. عشق مانند جنگ است که آغاز کردن آن آسان است و پایان دادن آن خیلی دشوار! اگر مایلیم پیام عشق را بشنویم ، بایستی خود نیز این پیام را ارسال کنیم . برای روشن نگاه داشتن چراغ ناچاریم در آن نفت بریزیم . سر هر قبرئ صلیبئ میگذارند تا نشانگر آن قبر باشد منهم بر گردنت صلیبئ مئ آویزم تا همه بدانند كه گورستان عشق من قلب توست پیری مانع از عشق نیست اما عشق تا حدودی مانع از پیریست . زندگی زندان عشق است.که ما به آن دل باختیم خوبیهایش را ندیدیم پس بابدیهایش ساختیم عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهید عشق آن است که صد دل به یک یار دهید. عشق مثل یه توپه وقتی دوره از تو دنبالش میدوی ولی تا به اون میرسی بهش لگد میزنی عشق مامور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح. ای دل! بدان که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت. هیچ وقت گدایی عشق رو نکن چون به گدا چیز با ارزشی نمیدن آنکه عشق می کارد اشک درو می کند.!!!! کسانی که در عشق عاقلند،بیشتر عاشقند و کمتر حرف میزنند دو چیز را بیش از انچه داری نشان بده:عشق و مهربانی عشق آتشی می افروزد که بیزاری نمیتواند آن را خاموش کند. کار عشق گشون زخمهای کهنه نیست بلکه درمان آنست عشق هدیه ای نمیدهد جز گوهر عشق زیرا که عشق برای عشق کافیست تپه های شنی باباد از هم میپاشند ولی صحرا همیشه صحرا میماند این است افسانه عشق زندگی با عشق رنج است بی عشق مرگ!! چه کسی باور کرد جنگل جان مرا عشق تو خاکستر کرد هر بار كه چون ساعقه عشق آمد و گل كرد یك شعله نوشتند ملائك به حسابم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم. عشق لطیف ترین ودردناك ترین موهبت الهی است ما و لیلی همسفر بودیم اندر راه عشق او به مقصد ها رسید و ما هنوز آواره ایم. به همه عشق بورز، به عده كمی اعتماد كن. عشق بیماری است که تنها درمان آن جواب مثبت از طرف معشوق است با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق
|
13 تیر 87 - 13:24 | |
اجازه عاشق شدن را به من ندادی!!! من لحظه ای تامل کردم و اینک تو را بی
ارزش می دانم.اینک من نیز مانند دیگران برای تملق خواهم گفت که چهره
ای زیبا دارم. مثل هر قلمروی بی حد و مرز خواهم بود. تنها هدفی خواهم خواست تا
برایش بمیرم. میدانم که خیلی ناخوشایندم ولی باید به طرز شگفتانگیزی
دلانگیز شوم. تنها باید لحظهای بیشتر تامل کنم!!!!در سیاهی شب
سرگردان شده ام, در دنیایی بدون حافظه و یاد, شاید از هوش رفتهام! شاید...
احساس میکنم در آسمان یخزدهام. صورتم را در تاریکی و
تنهایی می بینم. صورتم را چون جرقهای یخ زده در آسمان میبینم.از
قلبی که قسمتی از آن بودم, جدا شدهام. میترسم و از ترس بر خود می
لرزم!!
مرا صدا می زنند, مرا میخوانند!!بدون ایکه وقت تلف کنم پیش
می روم,شایدم اینجا آخر جاده باشه,سایهها فرود آمده اندو من تمام وقت اینجا
بودم.گویی روحم تبدیل به فلزی سخت شدهاست!! حرفهایم از جنس دل
مردم نیست برای همین مرا میسوزانند, رنجم را, امیدم را و دردم را... من سیستم
آنها به هم زدهام,اسطورههایشان را نابوده کرده و در دستانم
مچالهشان کردهام. کاش برای حس کردن چیز بیشتری بود. حالا مثل یک
موش کور شدهام, می کنم و پایین میروم.پشت هر چیز زیبایی رنج و غم نهفته
است. هیچکس در چشمان من دنبال چیزی نبود. برای همین, اکنون چشمانم را که
سراسر زیبایی است پنهان میکنم.
(2)
میخواهم خورشید را لمس کنم. زندگیام بسیار تاریک است. همه چیز در
تاریکی است و این درون مرا به آتش می کشد. فهمیدهام که بُرد با من
نیست. چیزی برای ماندن وجود ندارد, اینک مرگ به سراغ من که خود را به خواب زده
بودم آمده است.در قلبم آوای امیدبخشی سوسو میزند که از درکم خارج
است.از ترس رها شدهام, گرچه چیزهای زیادی برای ترساندن من وجود دارد.
دستهایم را به دعا برداشتهام اما دعا کردن را فراموش کردهام. رو به
تباهی ام, عدم, نیستی....سکوت میکنم به آنچه نیست!!!!
روزای سخت, روزای سرنوشت...
غمگینم, شایدم دلتنگ, نمیدونم هرچی که هست بدجور اذیتم میکنه!
دلم گرفته, میخوام تو خودم باشم تا آخردنیا, تا اون وقت که از این حس,
حالت رها بشم. احساس خفگی میکنم, خسته شدم از درگیری با خودم,
حس هام ,دغدغههام .
دلم برای آن همه شادی بیسبب تنگ شده.شده. هوای دلم بارونییه. میخواد
بباره, کجایی ای اشک؟؟؟؟؟؟؟
زندگی من به نام تنهایی بسته شده, به نام غم, حسرت!! این روزا به اوج پوچی رسیدم
به آخر خط, جایی که دیگه نجاتی نیست.دارم نفسای آخر زندگیمو میکشم.. من
محکوم به زجر کشیدنم. روزای درد, روزای انتظار,روزای بی کسی, ترس,
وحشت... بگذار بعد از من کسی هرگز نداند از من با من چه گذشت. یه نفرین شدهم.
شیطان در من حلول کرده. من پر از نفرتم. گرایش شدیدی به قتل دارم, به غارت,
تباهی.
من بد بودم ولی بدی نبودم. زندگی با من سر جنگ داشت و من ناباورانه در این نبرد
شکست خوردم و از میان به دو نیم شکستم.
اکنون مرا به قربانگاه میبرند گوش کنید ای شمایان که در شماره حماقتهایتان از
گناهان نکرده من افزونتر است. من از هرآنچه که با شما پیوندی دارد نفرت می کنم.
قاضی تقدیر با من ستمی کرده است, به داوری میان ما را که خواهد گرفت؟
من همه خدایان را لعنت کردهام همچنان که خدایان مرا . در زندانی که از آن امید
گریزی نیست بداندیشانه بیگناه بودهام.
نمیدونم آخر این حسها و فکرای بی انتهای من به کجا میرسه؟ به
تباهی؟ من دلم برای این موجود وامونده میسوزه. اکنون یک ذهنیت ابری و
مه آلود بر تمامی افکارم حکومت می کنه.یک منگی گاه جالب.
|
17 بهمن 86 - 17:47 | |
راز دل
می توان خواست ، می توان گفت ؟!! شاید …
نمی دانم خواستن به چه قیمتی و گفتن به چه شکل آیا می توان هر آنچه از دل می گذرد را به زبان جاری ساخت باز هم نمی دانم انگار قرار نیست گفته شوند یا بهتر بگویم انگار قرار نبوده است گفته شوند و حال به این ادراک نیز رسیده ام که خواستن هم نشود.
و این است آرزو ، آرزو را به شرط راز داری می توان داشت ، داشت و نگفت ، نگفت و تحمل کرد و در آخر رضا داد به آنی که رخ می دهد و آنی که حال باید آن را اعتقاد داشت و پذیرفت زیرا رد آن یعنی رویارویی ، رویارویی با هجوم دردها و شکستن زیر پای شرمندگی و ندامت و این شرمندگی قیمتی دارد تا بینهایت و آن است به اندازه ی خرد شدن .
پس بیا آرزو کن و نگو و نخواه که این روزگار ، روزگاریست بس ناجوانمرد که اگر زیر پا لهمان نکند دستی از ما نگیرد ، کاش خواب باشم … کاش این ها کابوس باشد که تمام می شود و کاش در همین نزدیکی انتظارمان را بکشند بی هیچ چشم داشتی از برای عشق
همه ی عمر در اندیشه ی حضور كسی بودم كه هرگز نیامد .
|













