نمی دانم چه بنویسم و چگونه آغاز کنم هر گاه دلم برایت تنگ می شود تمام کلمات زیبا از آسمان قلبم فرار می کند و به کنج سایبان چشمانم پناه می آورند تا به همراه باران فراق به روی گونه های مهربانم آرام گیرد باز هم سرود محزن دلتنگی را میان دهلیزهای تنهایی به گوش می رسد .
ای کاش در کنارم می ماندی تا با دستهای نا توانم شعری خوب برای چشمان آرامت هدیه بیاورم و صبور ساکت نی نامه مرگ را در خلوت خاطره هایم پاره کنم و پیش به سوی آزادی تمام شیشه های غبار گرفته غربت را بشکنم و از دریچه روشنایی به سوی آسمان آرزوها پرواز کنم .
ای کاش همانند قاصدک مهربان پیغام محبت را برایت هدیه می آوردم و مانند گل رز به یاد خاطره شیر نمان لای دفتر خاطراتت جای میگرفتم و مثل مریم های طناز تاجی از یکدلی را بر روی سرت می نهادم .
شاید مرا دیوانه پنداری ولی اگر دیوانه یا عاشق تو باشم هیچ فرقی نمی کند چون همیشه این حرف را برای گفتن دارم به اندازه تمام ستاره ها دوستت دارم .