گاهگاهی كه دلم می گیرد
آن كه جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز
پیش خود می گویم
سخت جانی را ببین
كه نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پیش چشمان تو شرمنده هنوز
گرچه از فرط غرور
بعد تو لیك پس از آنهمه سال
كس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند كه از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست كه از دیده من رفتی لیك
دلم از مهر تو آكنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشكست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر كه گورم بشكافند عیان می بینند
زیر خاكستر جسمم باقی است
آتش سركش و سوزنده هنوز
*************************************************
دیگر از عشق برایم سخن مگو
دیگر از عشق برایم سخن مگو...
بگذار كه سكوت برقرار باشد...
دوست دارم كه چند روزی را
با بی تفاوتی سپری كنم
دیگر از عشق برایم سخن مگو...
به اندازه كافی اشك ریخته ام
برای روباهای بی بازگشت
برای مواقع دل تنگی
دیگر از عشق برایم سخن مگو...
من دیگر قلب افسار گسیخته ای ندارم
می خواهم به سهم خودم زندگی كنم
و دیگر كسی كه دوستم دارد
**************************************************
من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آش
زدم ,کشتم
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردمیك کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم تا همه خوب ها رفتند و ,خوبی مانددر یادم
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفتبهارم رفت........عشقم مرد.........یارم رفت

***************************************************
کلبه ام پنجره ای باز به دریا دارد
خوب من ، منظره خوب تماشا دارد
ساختم آینه ای را به بلندای خیال
تا خودت را به تماشای خودت وا دارد
راز گیسوی تو دنیای شگفت انگیزی است
که به اندازه صد فلسفه معنا دارد
گوش کن ، خواسته ام خواهش بی جایی نیست
اگر آیینه دستت بشوم جا دارد
بی قرار آمدن ، آشفتن و آرام شدن
حس گنگی است که من دارم و دریا دارد
یخ نزن ، رود معمایی من ، جاری باش
دل دریاییم آغوش پذیرا دارد...

***********************************************