*--// موهبت هایت را بنگر ، نه محدودیت هایت را //--* 14 شهریور 87 - 18:36 |
*--// موهبت هایت را بنگر ، نه محدودیت هایت را //--*
- امروز در اتوبوس دختری را دیدم با موهای طلایی ، به او غبطه خوردم ، خیلی بشاش به نظر می رسید !! هنگام پیاده شدن در راهروی اتوبوس می لنگید . او فقط یک پا داشت و با عصا راه می رفت ، اما هنگام عبور لبخند می زد !! اوه خدایا مرا به خاطر گله هایم ببخش !! من دو پا دارم ، دنیا از آن من است . !!
توقف کردم تا آبنبات بخرم ، جوانی که آن را می فروخت خیلی سرش شلوغ بود ، با او صحبت کردم و هنگامیکه او را ترک کردم ، گفت : " مرسی شما خیلی مهربان هستید ، از صحبت با افرادی مثل شما لذت میبرم ، من نابینا هستم . !!
اوه خدایا ! مرا به خاطر گله هایم ببخش ، من دو چشم بینا دارم ، دنیا از آن من است .!!
مدتی بعد وقتی در طول خیابان پیاده می رفتم کودکی با چشمان آبی دیدم ، ایستاده بود و بازی میکرد ، دیگران را
تماشا می کرد ، لحظه ای توقف کردم و گفتم : عزیزم چرا با آنها بازی نمی کنی ؟! بدون آنکه عکس العملی نشان دهد روبرو را نگاه می کرد ، فهمیدم که او نمی شنود !!
اوه خدایا !! مرا به خاطر گله هایم ببخش، من دو گوش شنوا دارم ، دنیا از آن من است !!
با پاهایی که مرا به هر کجا میبرد ، با چشمانی که می تواند طلوع خورشید را نظاره کند ، با گوشهایی که چیزهایی را که باید بدانم ، می شنود !!
اوه خدایا !! مرا به خاطر گله هایم ببخش ، من «« سلامت »» هستم ، دنیا از آن من است !!
|







