لیست کلوبها :: 6می دونی كه بی تو سخته زندگی اما نگات ... 3 مهر 86 - 09:51 |
می دونی که بی تو سخته زندگی اما نگات... به تنهایی خودم
از چشمهات برگشت سیگارش را آتش زد و چشمهایش را اندکی گشود تا به نور عا دت کند شیطان فریب چشمهای تو را خورد و من چقدر دیوانه ات بودم که سجده ی شیطان را ندیدم به آلبومهای قدیمی نگاه می کنم در بهشت تو شراب می ریختی و من "مرز های تنت را کشف می کردم " وزمین هیچ جاذبه ای نداشت و پرندگان از پرواز خسته می شدند من و تو به زمین آمدیم تا پرنده ها در سینه ات نفسی تازه کنند و خدا سیگار می کشید و تو چقدر دلت به حالش می سوخت خدا رفیق خوبی نبود اینهمه سیگار را توی دستم گذاشت تا دست تو را از دستم بگیرد ــ" در سینه ات زندانی ستمگری بود" که هیچ وقت صدایش را نشنیدم ــ به بهشت رفتی و زمین هیچ جاذبه ای ندارد و من از بلند پروازی هایم خسته می شوم
با خدا راه می روی و سیگار می کشد وچشمهایت به حال من نمی سوزد تا باران بیاید و من را به روزهایی ببرد که تو شراب می ریختی و من ... |
لیست توصیفنامه ها16 شهریور 86 - 23:14 | |
گاه در انتهای کوچه ی خاطره ها, روی نیمکت رنگ پریده ی آبی
در کنار تنهایی می نشینم
و سکوت را با صدای گرفته ی خود فریاد می زنم
آخر رسم مرام این نیست که تنهایی را تنها گذاشت
در این هنگام است که اشک
اولین اثر از وجود زندگی
یاری که از ابتدای تولد با من است
یادی از این دیوانه ی تنها می کند
گویی نا گفته های بسیار دارد یا شاید کوچه را برای آمدن یار آماده می کند
یا شاید...
رد پای یار در آن دیده می شود ولی یار کجاست؟!!
نام او را نخواهم گفت
واژگان زمینی از گفتن آن عاجزند و من از گفتن واژگان آسمانی
اکنون, او دیگر تعلق به دروغ ها و بدی ها و... ندارد
شاید فاصله ی ما به قدر بستن چشمان باشد
یا شاید در زیر سایه ی درخت در همین اطراف است
در روزگاری که مردم به سایه خود نیز اعتماد نمی کردند
من به جفت سایه ی خود اعتماد کردم
یکی را به طلب خاک دادیم
و دگر نیز با غروب خورشید زندگی از دیدگان محو شد
چندی است که دیگر کسی به این کوچه قدم رنجه نمی کند!
نمی دانم چرا؟!
شاید دیگر دل ها رنگ بی رنگی ندارند
گویی خدا نیز این کوچه را به دست فراموشی سپرده است
در این کوچه تیر چراغ برقی است که مرا می بیند, می شنود و می خواند!
او تنهاست, خدا هم تنهاست و من هم...
میان ما عهدی است
در این کوچه مورچه ای زیر پا له نمی شود
نوشته ای خط زده نمی شود
نفسی در سینه حبس نمی شود
و شاخه ی درختی نمی شکند
شیرینی زندگی در اینجا مجهول می خواند و تلخی نیز واژه ای نا مفهوم
بهای شیرینی زندگی بسیار است!!!
برای آنان که می دانند
شاید بهای آن محکومیت کسی است که معنای جرم را نمی داند
راستی برای که می نویسم؟!
برای که می خوانم؟
نمی دانم!!!
شاید برای کسی که همه او را دیوانه می خوانند
یا شاید برای مهمان نا خوانده ای که چندی پیش گذر از این کوچه ی خلوت کرده است...
آدمیان کوچه حقیر ادبیات و دبیر ریاضی اند
چرا که معنی واژگانی چون دروغ و دو رویی و بدی را نمی دانند
جالب است... .
ولی فاصله ها را خوب می شناسند و می سنجند
در شگفتم! از این مردمان نیزکس نتوانست اندک شادی هایم را به غم هایم تقسیم کند
یا شاید از صفر بیزارند
آنچه را می جستم, یافته ام؟
آری
ولی در کجا؟
یکی در همین کوچه و دیگری در خواب
دیگر آرزویی ندارم
دیروز ها رفتند و با تمام خوبی و ... این کوچه را ساختند
ولی...
فردایی هست؟
نمی دانم!!!
هیچ کس نمی داند!
پس دوست بدار آنها را که لایق دوستی اند
|
19 مرداد 86 - 10:54 | |
آن دو کنار دیروز با یه دسته گل سرخ اومده بود به دیدنم
با یه نگاه مهربون همون نگاهی که سالها
آرزوشو داشتم و از من دریغ میکرد
گریه کرد گفت دلش برام تنگ شده
ولی من فقط نگاش میکردم
.وقتی رفت سنگ قبرم از اشکش
خیس شده بود
|














