__
لیست دوستان :: 14
لیست کلوبها :: 6
  • نام کلوب :خاطرات دوران دانشجویی
    نام انگلیسی : 5251
    تاسیس : 26 فروردین 1384
    4168 عضو ، 397 بحث ، 1 مقاله ، 1 نظرسنجی

    خاطرات دوران دانشجویی

  • نام کلوب :دانشجویان اهل سنت
    نام انگلیسی : ahlesunnat
    تاسیس : 15 مهر 1384
    169 عضو ، 171 بحث ، 1 مقاله ، 1 لینک

    دانشجویان اهل سنت

  • نام کلوب :از شیعه و سنی تا اسلام
    نام انگلیسی : eslam
    تاسیس : 27 آبان 1384
    379 عضو ، 489 بحث ، 5 آلبوم ، 37 مقاله ، 16 لینک

    از شیعه و سنی تا اسلام واقعی

  • نام کلوب :وساطت
    نام انگلیسی : wesatat
    تاسیس : 11 اسفند 1384
    86 عضو ، 41 بحث ، 2 آلبوم ، 18 مقاله ، 1 لینک

    وساطت

  • نام کلوب :اهل تسنن
    نام انگلیسی : tasanon
    تاسیس : 13 خرداد 1384
    744 عضو ، 80 بحث ، 9 آلبوم ، 77 مقاله ، 14 لینک ، 3 نظرسنجی

    اهل تسنن

  • نام کلوب :اعتقادات ، باورها ، ای
    نام انگلیسی : ideas
    تاسیس : 27 مرداد 1385
    42 عضو ، 19 بحث ، 1 مقاله

    اعتقادات ، باورها ، ایده ها

اطلاعات علایق برای دوستان مقدور می باشد.
اطلاعات شخصی برای دوستان مقدور می باشد.
لیست توصیفنامه ها
22 اسفند 85 - 21:28
سلام شبنم خانم جا داره از زحماتت تشكر كنم خیلی ممنون از اینكه منو تنها نمیزاری ان شا الله 100 سال عمر كنی یا الله
19 اسفند 85 - 07:11
ماجرای درویش و شیطان در جهنم درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود . پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم؟!! از روزی كه این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند و... حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است: "با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
23 بهمن 85 - 02:47
راننده کامیونی وارد رستوران شد. دقایی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند و بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد. راننده به او چیزی نگفت . دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد ولی باز هم ساکت ماند. دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بی خاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا! رستورانچی جواب داد : از همه بدتر رانندگی بلد نبود چون وقتی داشت می رفت دنده عقب 3 موتور نازنین را خرد کرد و رفت.
__