__
لیست دوستان :: 3
لیست کلوبها :: 85
  • نام کلوب :هایکو
    نام انگلیسی : haiko
    تاسیس : 9 اردیبهشت 1384
    301 عضو ، 55 بحث ، 10 آلبوم ، 4 مقاله ، 14 لینک

    هایکو

  • نام کلوب :آنتوان چخوف
    نام انگلیسی : antoan_chokhof
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    813 عضو ، 53 بحث ، 3 آلبوم ، 5 مقاله ، 3 لینک

    آنتوان چخوف

  • نام کلوب :میلان كوندرا
    نام انگلیسی : milankondra
    تاسیس : 27 دی 1383
    1164 عضو ، 66 بحث ، 12 آلبوم ، 7 مقاله ، 1 لینک

    میلان كوندرا

  • نام کلوب :سینما
    نام انگلیسی : cinema_world
    تاسیس : 20 دی 1383
    4625 عضو ، 213 بحث ، 39 آلبوم ، 17 مقاله ، 15 لینک ، 3 نظرسنجی

    سینما

  • نام کلوب :روانشناسی ، فلسفه و اد
    نام انگلیسی : pcychophil
    تاسیس : 19 فروردین 1384
    884 عضو ، 111 بحث ، 9 آلبوم ، 4 مقاله ، 1 لینک

    روانشناسی ، فلسفه و ادبیات

  • نام کلوب :وقتی خدا زن آفرید...
    نام انگلیسی : women
    تاسیس : 22 اسفند 1383
    1375 عضو ، 169 بحث ، 6 آلبوم ، 6 مقاله ، 6 لینک

    وقتی خدا زن آفرید...

درباره ئ روحیه ئ رمانتیک
20 بهمن 86 - 01:22

درباره ئ روح رمانتیک

 

همه ئ ما، با واژگان رمانتیک، رمانس و رمانتیسیسم برخورد داشته ایم. رمانس ها، جمعی از داستان های سلحشورانه و همچنین عاشقانه ئ قرون وسطایی بودند که کیفیت مخصوص آنها، بعدها صفت رمانتیک را شکل داد و سرانجام در تاریخ اروپا، قرن نوزدهم را، عصر رمانتیسیسم می نامند، یعنی زمانی که کیفیت  رمانتیک، گرایش مسلط زمانه بود.

اما خارج از هنر و علوم انسانی که رمانتیسیسم را به کلیت قرن نوزدهم اروپا اطلاق می کنند، رمانتیسیسم، کیفیتی است که در سراسر تاریخ بشر، نابسته به زمانه ( قرون وسطا) و مکان ( حوزه ئ زبان های رومان، ایتالیا و فرانسه و اسپانیا و...) خود را نشان داده است و قرن نوزدهم زمانی است که این روحیه، گرایش عمده و همگانی اروپا می شود و نه آ نکه رمانتیسیسم را آنها در ابتدای قرن نوزدهم بنیاد گذاشته باشند.

دون کیشوت، نیای و پدرجد راستین رمانتیک هاست! هر چند که خود سروانتس در متن کتاب دائم به رمانس هایی نظیر آمادیس گاول ( فرانسه) به عنوان الگوی رفتاری قهرمانش اشاره می کند، این چیزی نیست مگر اشاره به علاقه ئ رمانتیک ها، به بازگشت به گذشته و حسرت زمان های دور را خوردن.

دون کیشوت، می گوید زمانه ئ سلحشوری گذشته و شرافت شوالیه گری رو به اضمحلال می رود، و در خیال غم انگیز سپری شدن زمانه ئ سلحشوری ( زمانه ای که عملاً هرگز وجود نداشته) تصمیم می گیرد با اعمال و حرکاتش آن را زنده کند. شایان ذکر است  هنرمندان رنسانسی و پس از آن در عصر روشنگری، هر جا محتاج می شدند به گذشته ئ خود واپس بنگرند و در سرچشمه ئ الهامشان تنی به آب بزنند، به عصر طلایی تمدن یونانی  یا روم باستان بر می گشتند. در مقابل هنرمند رمانتیک، قرون وسطی را مهملی برای کشف دوباره، وام گرفتن از گذشته ئ سرچشمه ئ الهام می شناسد. مثال این قضیه، شکسپیر است که در دوران رنسانس می زیست و بسیارند نمایشنامه های او که حتا در فضای یونان و روم رخ می دهند. از تیتوس اندرونیکوس نخستین نمایشنامه ئ غیرتاریخی اش، تا آنتونی و کلئوپاترا و پریکلس و کریولانوس و...( به شکسپیر باز خواهیم گشت)

و یکی از امثله ئ بی شمار الهام گرفتن رمانتیک ها از قرون وسطا را می توان در اپرای تریستان و ایزولد اثر ریشارت واگنر دید که از یک داستان غنایی  قرن دوازدهمی فرانسه الهام می گیرد ( که البته آن نیز ریشه ئ سلتیک دارد) و البته همین انتخاب نام تریستان، مشتق از ریشه ئ تریست به معنای محنت و اندوه بیانگر روحیه ئ رمانتیک هست!

شوالیه،  مشتق از کلمه ئ فرانسوی شوال {  اسب} اسب سوار معنا می دهد. و شوالیه ها، سوارکاران بی بدیل و تیراندازان و شمشیر زنان بی باک و دقیق و نیز شرافتمندانی عاشق پیشه هستند. یا بهتر است بگوییم گرچه شاید هرگز چنین موجودانی در قرون وسطا به وجود نیامدند و شوالیه ها، در واقع همان فئودال های بی سواد بی رحم بودند که جز شکار رفتن و در ضیافات گوناگون در املاک خویش و دیگران حضور یافتن، کاری نداشتند. اما آرمان شوالیه گری، مردی بود بلند قامت وقوی جثه که در انواع فنون جنگی تخصص تام داشت و هرگز از اسبش جدا نبود. شرافت انسانی اش در حد کمال بود و کمربسته ئ مردم بود برای خدمت به ایشان و غالباً نیز پوشیده در زره سرتاپا پولادینش. کاسکتش را بر نمی داشت، تا هویتش را نشناسند و نخواهند از او تشکر کنند. او عاشق پیشه بود و سرگردان و در راه جستن معشوق، پیوسته در کار در افتادن با دیوان و پریان و جادوان!

شاید نسخه ای شبیه به آن را، بتوان در همین افسانه های ایرانی خود ( مانند ملک جمشید) نیز یافت. و از همه ئ اینها گذشته، وجه مشخصه ئ دون کیشوت با آنکه در دوران رنسانس نوشته شده که قرون وسطا را تحقیر کردن، باب روز بود، و حتا گاهی به نظر می آید که این اثر را ننوشته اند، جز برای به سخره گرفتن و ریشخند کردن همه ئ آن میراث سلحشوری ه تا پیش از این، مقدس معنا می شد، در شباهت مخصوصش، دقیقاً به آن چیزی است که بعدها، ادبیات رومانتیک می نامیمش!

نخست: دون کیشوت اثری است که  برای نخستین بار در تاریخ ادبیات، در فرم رمان نوشته شده است و رمان، شکل دلخواه و محبوب آفرینش ادبیات داستانی در سده ئ نوزدهم و مکتب رمانتیک ها بود. از ویکتور هوگو و آلکساند دوما گرفته تا داستایفسکی و تولستوی!

دوم: قهرمان داستان، یعنی همان شوالیه ئ کذا، دون کیشوت، شخصی است که بر خلاف حقیقت شوالیه گری درقرون وسطا، نه تنها بی سواد نیست، بلکه نویسنده علت معیوب شدن مغز وی را، مطالعه ئ زیاد معرفی می کند. یادمان نرود که همه ئ هنرمندان رمانتیک، سخت اهل مطالعه بودند و حتا در رشته های هنر غیر ادبیات مانند موسیقی و نقاشی نیز دائم با آثاری برمی خوریم که مبنای ادبی دارند. فرانچسکا دا رامینی، اثری از چایکوفسکی آهنگساز روسی و مجموعه طراحی ها از گوستاو دوره ( نقاشی فرانسوی) آثاری هستند که  در قرن نوزدهم بر مبنای کمدی الهی دانته خلق شده اند.

سوم: در رمانس های حقیقی، یعنی آثاری که در دل خود قرون وسطا به وجود آمده اند، هرگز مساله ئ بازگشت به گذشته مطرح نیست و اشخاص در یک زمانه ئ ایده آل فردی زیست می کنند. حال آنکه مرض افسوس دوران پرعظمت گذشته را خوردن، پذیرفتن تاریخ به عنوان عامل شکل دهنده به تعالی های روح انسانی، در قرن نوزدهم مشهود است. هگل و انگلس را یادمان نرود که نظریه هایی در باب فلسفه ئ تاریخ دادند و نیز نیچه را که هر از گاه در غصه ئ از دست رفتن نظام دولت شهری در اداره ئ سیاسی اروپا بود! و دون کیشوت، به رغم نوشته شدن در دوران رنسانس، مشحون است از اه و افسوس قهرمان داستان برای گذشته ئ از دست رفته. و جستجوی دون کیشوت، برای معشوق ناموجودش ( که در واقع فقط در ذهن او وجود دارد) بیش و کم، شباهت دارد به جستجوی مانفرد ( قهرمان منظومه ای به همین نام از لرد بایرون شاعر انگلیسی قرن نوزدهم) برای معشوقی که پیش از این به قتل رسیده است.

چهارم: روحیه ئ رمانتیک ارائه ئ مکانیسمی را هر چند پیچیده، برای توضیح آنچه متعالی می یابدش، نمی پذیرد. پیوسته، روحی فراتر از آنچه که در زندگانی انسانی معمول است را می جوید. و دون کیشوت حتا وقتی کسی را به نام دونا دولسینه آ به او نشان می دهند، که دخترک دهاتی زشت رویی است، متبلور شدن معشوق اشرافزاده ئ زیبارویش را در قابل دخترکی روستایی، فقط طلسمی اهریمنی می داند و باز هم در جستجوی به دست آوردن آن دلسینه آی حقیقی می کوشد. به یک معنی، دولسینه آی زیباروی پری پیکر در قالب دخترک زشت کوتاه قد روستایی، همان دولسینه آی دربند طلسم اهریمنان است! یا به زبان بهتر، دختری با روحیه ئ پاک و انسانی که زشت روی است، استعاره ای است از معشوق ازلی دربند طلسم اهریمن! نابغه های زشت روی قرن نوزدهمی نظیر کریستین اندرسن و یا پاگانینی نیز از همین طریق گاهی توجیه می شدند!!!

پنجم: کوشش برای به دست آوردن محبوبی که دستیابی به او غیرممکن است، یکی از مهم ترین پی های بنای روحیه ئ رمانتیک است. فرهاد نظامی با کوه پیش رویش بارزترین تبلور رمانتیسیسم در ادبیات غنایی فارسی است. هر رمانتیک واقعی موانعی عبورناپذیر برای وصل به محبوبش دارد. مانع فرهاد کوه بیستون است و مانع بسیاری از شوالیه های رمانس های اروپایی دیو و اژدهایی که محبوبشان را اسیر گرفته است. با پایان قرون وسطا، این موانع پیچیده تر و حتا گاهی تا سرحد جنون به غیرممکن شدن گرایش می یابند. مانع دون کیشوت برای وصل محبوبش این است که محبوب او وجود خارجی ندارد!!! و مانع مانفرد برای دستیابی به معشوقش آستارته ( نام الهه ئ عشق بین النهرین باستان را انتخاب کردن نیز نشان از همان حسرت گذشته ئ رمانتیکم ها دارد) این است که آستارته، سابقاً به دست خود او، به قتل رسیده است!!!

حقیقت اجتماعی رومانتیک، به ما بتهوفن را می نمایاند. آهنگسازی که مانعش برای آهنگساز شدن، ناشنوایی اش بود!!! و برلیوز که پس از آنکه به زور از دانشکده ئ پزشکی گریخت، آثاری برای ارکسترهایی می نوشت  که به نوازندگانی( تقریباً صد و بیست نفر) دو برابر ارکسترهای زمانه اش ( حدود شصت نفر) نیاز داشتند و تقریباً امیدی به اجرای آنچه می نوشت نبود!

از همه مهم تر آنکه در سراسر قرو نوزدهم، دون کیشوت، نه تنها به عنوان الگوی رمان نویسی و ارائه و کاراکتر رمانتیک بلکه به دلیل همذات پنداری ویژه ئ هنرمندان سده ئ نوزدهم با شخصیت او، محبوب قلب ها بود و جالب آنکه اثری این چنین ریشخندآمیز را، یکی از غمبارترین تراژدی های تاریخ ادبیات می دانستند. به نحوی که دون کیشوت در قالب های مختلف، بارها در قرن نوزدهم بازسازی شد. مثلاً پرنس میشکین داستایفسکی در ابله، در قصد صادقانه اش برای کمک به دیگران تا حد فدایی خویشتن به دون کیشوت شبیه می شود. هر دو را، جامعه درست به همین دلیل ابله می خواند. دون کیشوت اسکیزوفرنی دارد، شاهزاده میشکین صرع! و نیز مانند کیشوت، مساله ئ دوران پرافتخار گذشته ئ از دست رفته درباره ئ او مطرح می شود. پرنس میشکین، پرنسی است از خاندانی که تنفذ و ثروت را از دست داده است.

جستجوی تا حد به کشتن دادن خویش، مردی که در راه جستجوی محبوبش، آن قدر پیش می رود که کارش سرانجام به جنون می کشد، دستمایه ئ هر دو اثر دون کیشوت و مانفرد است. حتا کازیمتوی ویکتور هوگو در رمان گوژپشن نتردام، بی شباهت به دون کیشوت نیست، در نقص عضو هر دو، در به سخره گرفته شدنشان توسط جامعه و درپاکی قلب ها.

واقیعت آنچه در سده ئ نوزدهم رخ می داد، بارها و بارها، آدمی را وسوسه می کند که کسی را با دون کیشوت قیاس کند. مارکس مانیفست کمونیست را می نویسد. مرامنامه ای که با این جمله آغاز می شود: کارگران جهان، به پاخیزید. چیزی جز زنجیرهایتان برای از دست دادن ندارید! جستن جامعه ای که در آن افراد از برابری و برادری حقیقی بهره مند اند، و عمر خویش را صرف یافتن او کردن، شباهت به جستن محبوب هرگز نابوده و نادیده ئ دون کیشوت ندارد؟ و البته در هر دو، در جستجوی مارکس برای جامعه ئ ایدئال و دون کیشوت برای فرد ایدئال، چقدر احساسات انسان دوستانه ئ ناب و نیک طبعی های مدهوش کننده و پیامبرگونه وجود دارد. مارکس، به عنوان دومین یهودی اثرگذار تاریخ پس از مسیح، و دون کیشوت، در صحنه ای در پایان جلد اول، جایی که او را با کتک به گاری می بندند تا دیگر نتواند به وظیفه ئ انسان دوستانه اش ادامه دهد، هر دو سیمایی پیامبرگونه می یابندند.

و ناپلئون، دون کیشوتی دیگر! دونا دولسینه آی ناپلئون بناپارت، اروپا واحد و متحد، او را وا می دارد عظیم ترین نیروها را صرف این کار بکند و البته چنان که دون کیشوت با نیات خیرخواهانه اش، از سر قطع رابطه با حقیقت دنیای بیرون، گوسفندان چوپانان بینوا را قتل عام می کند، بناپارت، در رویای وحدت اروپا، ( آن هم آن لحاف چهل تکه ای که اروپای سده ئ نوزدهم بود!) جنگ های بسیار به پا می کند. سراسر قاره را در جنگ و خون و شورش فرو می برد و سرانجام، در حالی که تسلیم شده و دست از رویاهایش برداشته و عقل به سرش آمده، به جزیره ئ سنت هلن تبعید می شود تا در آنجا در آرامش بمیرد! و چقدر در اینجا، با زهرخند تلخ تاریخ، شباهت می یابد به دون کیشوت در صحنه ئ آخر کتاب سروانتس، که دست از همه ئ رویاهای سلحشوریش شسته، در کنج دهکده ای آرام و ساده، در پیری جان می دهد.

ساختارشکنی، در برابر جریان طبیعی امور در جامعه  ایستادن و کوشش برای دست یافتن به آن دست نایافتنی، روحیه ئ اساسی دون کیشوت را شکل می دهند که سده ها بعد، همچنان روی نوابغ قرن نوزدهم اروپا اثر می گذارد؛ آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد...!

کدام کس می تواند بتهوفن را ببیند که ساختارهای پذیرفته شده ئ موسیقی را در هم می شکند و به رغم ناشنوایی می کوشد آهنگساز برتر دوران باشد و نوشته های سرشار از انسان دوستی او را بخواند و یاد دون کیشوت نیفتد؟ مگر شباهت چایکوفسکی که چهارده سال رابطه ئ عاشقانه با زنی داشت که هرگز او را ندیده بود، با معشوق دون کیشوت، قابل چشمپوشی است؟

روحیه ئ رمانتیک، چیزی که برنمی تابد، عادی بودن است! پدیده ای که بی صرف وقت، بتوان به سادگی مکانیک توضیحش داد، چیزی که روح اسرارآمیز نداشته باشد، چیزی که مسحورمان نکند و نتواند هوشیاری ما را، از ما بگیرد، برای او بی ارزش است. روحیه ئ رمانتیک، درست از همین رو، عاشق نابغه هاست!

او همواره سخت به حلول روحی ماورا درک، در هر چیز جذاب و سحرانگیز معتقد است. دقیقاً مسحور کردن، بی منطق عقلانی به درون کسی نفوذ کردن، حالت کشف و شهود و جذبه و ادراک، خاصیت رومانتیسیسم است. او سخت به الهام معتقد است چون فرمول های قابل درکی ندارد. چیزی است که هست، حتا خود هنرمند، در لحظه ئ الهام، به حالی دچار است که نمی تواند هرگز آن را بیان یا بررسی کند. الهام، سرچشمه ئ پرقدرت روحیه ئ رمانتیسیسم، از آن رو محبوب و مهم است، که در نقطه ای قرار دارد که نمی توان به او دست یافت. او بی آنکه دیده شود، یک لحظه مانند روحی سرگردان در ذهن حلول می کند و بعد دیگر نیست. رمانتیسیسم، شیفته ئ آن چیزی است که اثر می گذارد ولی درک نمی شود. روح او، ابهام و رازآلود بودن را، سخت دوست می دارد. و البته این، علاقه به ابهام و جایگزین ادوار تیره ئ قرون وسطا با دوران طلایی یونان وروم به عنوان سرچشمه ئ الهام، ریشه ئ تاریخ و جغرافیایی نیز دارد.

از حیث جغرافیا آنکه، سده ئ نوزدهم، زمان اوج اعتلای هنر در نیمه ئ شمالی اروپا است ( آلمان، فرانسه، نروژ، روسیه، همه اوج کمال هنری خود را در این دوران می یابند) و بافت اقلیمی شمال اروپا به شدت از جنوب متفاوت است. هر چه از مرز سویس به سمت بالا برویم، هوا سردتر، زمستان ها سخت تر، جنگل ها متراکم تر، طوفان ها شدیدتر ، روزهای ابری بیشتر و آفتاب کم رنگ تر می شود. در چنین آب و هوایی، جایی که هر روز ساعت های مه آلود می گذرند تا خورشیدی نه چندان با رمق طلوع کند، جایی که سرما بالاخره مسلط است، ذهن مردمانش نیز، سرشار است از اندیشه های خیالی و فانتزی. کوتوله ها، پریان، جادوگران. خیالاتی که در ذهن آنهاست، بافت قصه های کودکانه شان، سرشار از چیزهایی است که فقط در روزهای ابری، در نیمه تاریکی جنگل های عمیق مه گرفته می توان یافت. و به این همه باید این را هم افزود:

قرون وسطا، حادثه ای بود که با غلبه ئ اقوام نیمه وحشی شمال اروپا بر جنوب ( یعنی امپراطوری روم) آغاز شد. این شمالی ها، گر چه مسیحی شدند، در وهله ئ اول، هرگز خدایان کهن خود را فراموش نکردند. ذهن آنها، به خاطر عادت به اقلیمشان، سرشار از فانتزی های خشن و هولناک و غریب بود. به نظر آنها، هیچ جنگلی در عمق تیرگی هایش، خالی از کوتوله های مهربان و شریر، غول های ستمکار عظیم، و جادوگران عجوزه ئ پلید اسب های شاخدار پرنده و پرنسس های زرینه گیسوی به بند کشیده و افسون شده نبود. به این علت، رمانتیک های قرن نوزدهم در شمال، بیشتری هم حسی را با قرون وسطایی حس می کردند که آموزه های فرهنگی و تخیلی اش را، نیاکان خود آنها بنیان گذاشته بودند.

فاوست، اثر جاودان گوته، نشانه ئ آشکار این معنا است. فاوست، از داستانی قرون وسطایی الهام می گیرد و در همان فضا، با حضور یک دانشمند نیمه دیوانه وسوسه شده که روحش را به شیطان فروخته  و شخص شیطان و دختری به نام مارگریت ( به معنای مارگریت{ مروارید} میان این همه تیرگی توجه کنید) پیش می رود. نیمه ئ دوم فاوست که در یونان باستان می گذرد، هرگز موفق نشد موفقیت نیمه ئ اول را نزد رمانتیک ها به دست آورد. هر چه اثر موسیقی و نقاشی بر اساس فاوست خلق شد، به نیمه ئ ابتدایی فاوست بازمی گشت.

با این وصف، حالات عاطفی معمولی، چیزی که غیر عادی نباشد، از منطق ها و خط قرمزها نگذرد، پیش چشم رمانتیسیسم، بی ارزش است. و طبیعت را درست به همین دلیل عاشقانه دوست می دارد. در طبیعت دقیقاً شکل مثالی هر حالتی را می بیند که انسان فقط می تواند نمونه های کوچک آن را بیافریند. اگر زایندگی است، بهار که سراسر اطراف ما را فرا می گیرد، روی همه اثر می کند، همه چیز را از نو رنگ می دهد. اگر مرگ است، پاییز که همه چیز را در دل هارمونی پژمرده ئ خود مدفون می کند. اگر تلاطم و بی قراری است، دریا که امروز طوفان می کند و ویرانگر است و فردا، الهامبخش آرامش. و اگر خشم است، آذرخش و آتشفشان سهمگین.

برای هنزمند رمانتیک، زندگی، گذر از جنگلی تیره و ژرف است که هر یک از درختانش قصه ای از روزگار درخشان جوانی را زمزمه می کنند. زمزمه های جنگل، نام اثری است برای پیانو از فرانتس لیست، آهنگساز مجارستانی قرن نوزدهم.

آنچه که شکسپیر رنسانسی را، نزد هنرمند رمانتیک که عاشق قرون وسطا است، محبوب می کند، همین کیفیات اغراق شده و شدید عاطفی هستند. و جالب آنکه نمایشنامه های محبوب او در قرن نوزدهم، درست همانهایی بودند که فارغ از الگوی رنسانسی بازگشت به یونان و روم نوشته شده اند. مکبث ( ملهم از تاریخ اسکاتلند در قرون وسطا) شاه لیر، هملت و... همه نمایشنامه هایی اند که گاهی به نظر می آید شکسپیر در آنها از سبک معمول دوران خود پافراتر نهاده و به رمانتیسیسم سده ئ نوزدهم پا گذاشته است. چه، مکبث و شاه لیر و هملت، همه از مایه های قرون وسطایی الهام می گیرند. اپراها، درام کنسرت ها، و قطعات زیادی بر اساس همین آثار در قرن نوزدهم به وجود آمدند.

دقیقاً چون اینها، عرصه و جولانگاه شدیدترین عواطف بشری اند که از هر طرف پا از دایره ئ معمول فراتر می گذارند. مکبث، با نگاهی به تاریخ قرون وسطا، داستان مردی است که برای به دست آوردن آنچه می جوید، یعنی سلطنت، به هر کاری دست می زند، حتا جنایت، و برای دستیابی به محبوبش، مانند دون کیشوت، تا مرز جنون می رود.

اضطراب روحی، تنش، شکنجه ئ حاصل از عذاب وجدان، فضای کابوس گونه که تا سرحد جنون پیشروی کرده اند، در مکبث خودنمایی می کنند و او را به یک اثر بزرگ دوران رمانتیک نیز شبیه می سازند: جنایت و مکافات ( فئودور داستایفسکی)

و هملت، شخصیت برابرنهاد دون کیشوت! او را نیز حسرت گذشته ئ با افتخار ( زمان زنده بودن پدرش، پیش از آنکه مادر و عمویش با هم ازدواج کنند) دربرگرفته است. اما آرزو و سودا در او، به جای اینکه محرک جنون پویای دون کیشوتی باشد، خمودگی و مالیخولیا و در درون خود فرو رفتن  را به بار می آورد. قهرمانان شکسپیر، قربانی تندترین عواطف بشری خود هستند. عواطفی که ایشان را مهار زدن ناممکن است. لگام گسیخته از اختیار آدمی بیرون می روند و قربانی اش می کنند. اتللو، قربانی حسادت، شاه لیر، قربانی غرور و بعد پشیمانی، مکبث قربانی آزمندی و رمئو و ژولیت، قربانیان عشق!

به خط قرمز هر چیزی نزدکی شدن، همه چیز را با شدت ممکن آزمودن، و پا از دایره ئ ممکن بیرون نهادن، خصلت روح رمانتیک است. اصطلاح ایتالیایی فورتیسیمو به معنای قوی تر، شدیدترین  دستور اجرایی آثار موسیقی پیش از رمانتیک ها بود. اما رمانیتک ها، از نوازندگان خواستند که فورتی فورتیسیمو ( باز هم قوی تر) و پیانی پیانیسیمو ( باز هم ضعیف تر) بنوازند. رنگ ها، در آثار نقاشی، مایه های تندتر و ترکیبات خشن تر را تجربه کردند. و شکسپیر، درست به خاطر همین روحیه ئ تجاوز به مرزهای ممکن عاطفه ئ بشری، محبوب آنان بود.

روحیه ئ رمانتیک، قوی، ضعیف، پرشور، آرام یا هیچ چیز دیگری نیست. هیچ صفتی برای او مناسب نیست. درباره ئ او، فقط می توان گفت که شدید است. اگر قدرت نشان می دهد، به قدرت انسانی بسنده نمی کند. خدایان را به روی صحنه ئ تئاتر می آورد تا کمال قدرت را نشان دهد ( اپرای حلقه ئ نیبلونگن اثر واگنر) اگر غرض نشان دادن ضعف است، این ضعف تا سرحد ممکن پیش می رود و شخصیت گوژپشت نیمه دیوانه ئ کازیموتو در اثر هوگو را می آفریند. اگر آرامش و زهد مد نظر است، آلیوشا کارامازوف را خلق می کند که این قدر زاهد و پاک است که از حد ممکن انسانی اش گذشته است. کمتر پیش می آید که در ادبیات داستانی سراسر قرن نوزدهم، زنان معمولی باشند. زیبایی، قدرت، نجابت، و حتا سقوط و پستی و رذالت، همه چیز و همه چیز، باید در شدیدترین شکل ممکن خود باشد... حتا در فرم، آثاری که بلندترین مظاهر هنری تاریخ بشراند، در این عصر به وجود آمده اند. از رمان های چند جلدی آلکساندر دوما، تا اپراهای چهار پنج ساعتی واگنر.

روحیه ئ رمانتیسیسم، درست به خاطر همین در هر چیزی شدید بودن، از اینجا به تناقض می رسد! لیر پس از آنکه با غرور دخترش را از ارث محروم می کند که چرا مجیزش را نگفته، از شدت پشیمانی، دیوانه می شود. زیگفرید، قهرمان درام واگنر ( حلقه ئ نیبلونگن ها) با آنکه نامش به معنای پیروزی صلح است، و رویین تن است، در جنگی بر سر قدرت کشته می شود!

در رمانتیسیسم، هر قدر به سوی قهرمان شدن پیش می رود و هر کس، رسالتی می یابد. فردگرایی، پرستش و پیروی از اشخاص یکتا و نابغه که از جامعه گاهی طرد شده اند، مجنون اند و به سمت تجاوز از هنجارها و معیارها می روند، باب شد.

با گسترش این روحیه از فرد به جمع، و در کنار تجاوزهای مختلف دول امپریالیست به هم، ناسیونالیسم، درک روح کلی یک ملت، و کشف آن در بازنمودهای شخصی اش، پدید آمد. ادعای چایکوفسکی و واگنر، بر اینکه روح روسیه یا آلمان را باید از ایشان دریافت، دقیقاً موید همین نگرش است.

 این همه را می توان مقدمه ای پنداشت که از طریق آن بتوان یک فرد رمانتیک را، نه الزاماً یک قرن نوزدهمی، بلکه فردی که روحیه ئ رمانتیک دارد را شناخت.

او، مرد احمق احساساتی رقیق القلبی نیست که بر سر هر چیز بی مقداری گریه می کند، یا زن غشی یی نیست که همیشه دستمال ابریشم برای پاک کردن اشک هایش دارد و عشق را، هم آغوشی در نیمه تاریکی نور دو شمع می یابد.

انسان رومانتیک، شخصی است که به خاطر مطالعه ئ بسیار، ناگزیر اگر نگوییم از جامعه اش طرد شده است، تا حد زیادی محدود شده است و لذت و رنجش، لذت و رنج معمول جامعه نیست. او حافظه ئ خوبی دارد. هم برای به یاد آوردن زندگانی گذشته ئ خودش و قیاس آن با امروز، هم برای دانستن تاریخ، و درک مساله ئ نژاد و ملیت و غرور ملی. بار سنگین زندگی، جنگ و صلح گذشتگان و نیاکانش را به دوش می شکد و پیوسته از او الهام می گیرد.

او، دارای بالاترین میزان حساسیت عاطفی (نه احساساتی گری) است که تمام آنچه را در پیرامونش می گذرد، چه این پیرامون کتابی باشد که می خواند، چه زیبارویی که در خیابان دیده است، را به درون خود جذب می کند. پیوسته خودنگاری و حدیث نفس می کند.

این حساسیت عاطفی و دانش آموخته ئ پیشین، سلاح های او، یا بهتر بگوییم، بستری است که او را در آن زیست می کند. روحیه ئ رمانتیک، با حساسیتش، هر چیزی را به درون خود جذب می کند. آنجا آن را در عمق زوایا و خفایای ذهنش، با کمک حافظه نگه می دارد و با دانشی که از پیش دارد قیاس می کند. در خود فرو می رود و سرانجام، یک لحظه، شکل دگرگون شده ئ دریافت های عاطفی او ( که در کارگاه ذهن مانند کربن در فشارو گرمای زیر زمین دگرگون شده و به الماس بدل می شود) به سان الهام می جوشد و فوران می کند و اینجا، روحیه ئ درونگرای رمانتیک که تا به حال در تاریکی درون خود فرو می رفت، ناگاه میل بروز می یابد و برو گرایی در اعلا درجه را نشان می دهد.

این همان تناقض شیرین روحیه ئ رمانتیک است. تا حد ممکن در خود جمع شدن، و ناگاه تا سرحد پریشانی، پراکنده شدن. از راه شناخت جزئیات، کل را شناختن. از راه شناختن فرد، جامعه و روح قومی را دریافتن. وحدت از راه تنوع و سرانجام جمله ئ مشهور بت همه ئ رمانتیک ها بتهوفن: شادمانی از راه رنج!

رمانتیسیسم، هیچ صفتی را به عنوان مطلق نمی پذیرد، مگر شدید را! او در ذات خویش، از یک اصل طبیعت تقلید می کند. در طبیعت، هیچ چیز پایدار نیست، مگر تغییر! روحیه ئ رمانتیک که پیوسته به دنبال آن اصل مرموز و پیچیده ئ حسی و غیر قابل بیان است، اسلوب های عقلانی را زنجیر می پندارد و دیوانه وار، از این زنجیرها می گریزد. در دیده ئ او، عقل، فقط یک راه دریافت و ادراک جهان است و البته راه ملال آورش!

احساس، با روح بی قراری اش، با جایگزینی لحظه به لحظه اش، تغییر جاودانی را به نمایش می گذارد و تمام فلسفه ئ زندگی رمانتیسیسم، از همین جا معنا می شود. او دو سوی قطب های شادی واندوه، لذت و رنج را، در کوتاهترین زمان ممکن می پیماید.

رمانتیسیسم، یک ساختار منسجم عقلانی را به عنوان ذهن و دریچه ئ ادراک جهان هستی می پذیرد. اما به احساس اجازه می دهد که در این ساختار نفوذ کند. هیچ چیز ماهیت فی نفسه ندارد. آن روح رازآمیز رمانتیک، بر اثر یک تحریک عاطفی در شخص حلول می کند و او مانند جن زده ای، ناگاه تغییر خلق و خوی می دهد. شخص رمانتیک را می توان ظرف و روح رمانتیک را می توان مظروف دانست.

باران ساعت ها پشت پنجره می بارد. اما این روح رمانتیک است که  بر اثر یک تحریک عاطفی که فرضاً نامه ای از  معشوق است، تصمیم می گیرد که آیا این باران، زندگی بخش روح افزا است، یا ملال آور و خفه کننده.

کوچکترین شکست و یا پیروزی، لبخند یا اخم معشوق، روح رمانتیک را تا سرحد مرگ و زندگی تحریک می کند. در بانو پیک، اثر پوشکین شاعر رمانتیک روسی، هرمان که عاشق لیزا  است، در حالی که عزمش را برای خودکشی جزم کرده ( لیزا قرار است به دیگری شوهر کند) نیمه شب از پنجره به اتاق او می پرد تا از او برای ابد خداحافظی کند.

در طول پنج دقیقه، با چند جمله ئ لیزا، او دو بار از خودکشی منصرف می شود و به زندگی باز می گردد و باز قصد خودکشی می کند. لیزا می گوید دیوانه چرا عذابم می دهی؟ زنده بمان. هرمان عاشق زندگی می شود. لیزا می گوید اما از اینجا برو. واقعاً ما نمی توانیم کاری بکنیم. این ازدواج گریزناپذیر است. هرمان، می گوید: بی پرده حکم مرگم را بده.

سرنوشت هیچ چیز، تفسیر هیچ چیز، خود او نیست. فقط حلول آن روح مرموز است که تصمیم می گیرد که به قول هرمان، مرگ که تا دمی پیش، رستگاری من می نمود، اکنون دور و بیزاری برانگیز به نظر بیاید...

در این تناقض، هم کناری شدیدترین حالات عاطفی و این تغییر جاودانی، آن روحیه ئ بی قرار رمانتیک شکل می گیرد که بازنمود خارجی اش را همه می شناسیم. رنج، عذاب، بی قراری، تنش، اضطراب، دیوانگی، شعله کشیدن، نجوا و فریاد کردن، نگرانی، اندوه و شادی، همیشه و همواره در اوج...

زندگانی رمانتیک، همواره در اوج است، حتا در اوج بدبختی. او دمی ثابت نمی ماند. زندگی، برای او لحظه به لحظه ( بسته به همان حالات عاطفی) معنا می شود. دمی پوچ است و دمی دیگر سرشار از معنا. روح رمانتیک، از نجوایش در اوج یا فریادش در حضیض، همواره متناقض می ماند و می گوید: مرا، همیشه همین بی قرار معنی کن...

 

سپاس آذربرزین مهر

آدینه ( فروهردین)

نوزدهم وهومنه
  • ارسال نظر (1)
لیست توصیفنامه ها
7 اسفند 85 - 21:47
پسری شایسته از فرزندان به حق این مرز و بوم! با دغدغه هایی بزرگتر از آنچه از وی انتظار می رود، و بدون دغدغه هایی که از وی انتظار می رود!
3 اسفند 84 - 11:55
عکس ات شبیه مارسل پروسته ...
__