لیست دوستان :: 14
لیست کلوبها :: 73مهجوری ... 16 مهر 86 - 05:36 |
دم از نهادم برنیاید ، تا روز دیدارت نیاید کی خواهی آمد نور دیده ، شاید که فردایی نیاید دل از فراقت سخت گشته ، همچون شقایق غرق در خون ابر دل مجنون ببارد ، تا آن زمان لیلا نیاید از عشق و مستی تار و پودی ، بر قالی یادت زنم یار حتی اگر دانم که لیلی ، تا زنده مجنون است نیاید دیگر نظر بازان بخندند ، در کار دلداری با تو ای مه جبین بازا که از عشق جز نافه ی ریحان نیاید چشمان یعقوبی خود را ، بر در گمارم تا تو آیی یک لحظه از در برنتابند ، تا ماه کنعانم نیاید بیدل بسان حافظ از عشق ، خواهد که جاویدان بماند یارب مدد کن تا نیاید، روزی که دلدارش نیاید بیدل ۸/۵/۱۳۸۶ ساعت ۲:۳۷ بامداد
|
لیست توصیفنامه ها13 مهر 87 - 19:49 | |
دکتر شریعتی :
« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ؛ آن هم به سه دلیل : اول آن که کچل بود ؛ دوم این که سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور تر بود - این که در آن سن و سال زن داشت !!! چند سالی گذشت . یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالی که خودم زن داشتم ، سیگار می کشیدم و کچل شده بودم ... »
|
10 مهر 87 - 19:07 | |
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میكردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و ... هر كس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تكهای از قلبشان را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را به هم میزد. دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،فقط گوشهای بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا میكنم. نه قیل و قال میكنم و نه كسی را مجبور میكنم چیزی از من بخرد. میبینی! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیكتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق میكنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات میدهد. اینها سادهاند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب میخورند. از شیطان بدم میآمد. حرفهایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعتها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبهای عبادت افتاد كه لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشتهام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. میخواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغیاش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشكهایم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بیدلیام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همانجا بیاختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود.
|
17 شهریور 87 - 01:10 | |
عکس جدید مبارکککک
مرداب برای به دست آوردن نیلوفر سالها میخوابه تا آرامش نیلوفر به هم نخوره، پس اگه كسی رو دوست داری، برای داشتنش سالها صبر كن |























