__
لیست دوستان :: 1
لیست کلوبها :: 15
  • نام کلوب :زندگی زیباست
    نام انگلیسی : beauty_life
    تاسیس : 6 دی 1383
    3402 عضو ، 162 بحث ، 5 آلبوم ، 25 مقاله ، 3 لینک ، 1 نظرسنجی

    زندگی زیباست

  • نام کلوب :متولدین 1359
    نام انگلیسی : 1359
    تاسیس : 26 دی 1383
    1101 عضو ، 96 بحث ، 2 آلبوم ، 1 نظرسنجی

    متولدین 1359

  • نام کلوب :متولدین تیر ماه
    نام انگلیسی : mahtir
    تاسیس : 22 دی 1383
    6779 عضو ، 275 بحث ، 37 آلبوم ، 25 مقاله ، 2 لینک ، 3 نظرسنجی

    متولدین تیر ماه

  • نام کلوب :قد بلند ها
    نام انگلیسی : tall
    تاسیس : 27 دی 1383
    4233 عضو ، 40 بحث ، 2 آلبوم ، 29 مقاله ، 4 لینک

    قد بلند ها

  • نام کلوب :اس ام اس
    نام انگلیسی : kingofsmsnomber1
    تاسیس : 29 دی 1383
    31918 عضو ، 56 بحث ، 6 آلبوم ، 80 مقاله ، 3 لینک ، 4 نظرسنجی

    اس ام اس

  • نام کلوب :خلاقیت
    نام انگلیسی : iqiran
    تاسیس : 27 دی 1383
    2772 عضو ، 71 بحث ، 11 آلبوم ، 90 مقاله ، 17 لینک

    خلاقیت

من خسته ترین واژه ملموس غروبم کاش در این وسعت سبز یک نفر درد مرا میفهمید!
26 اسفند 85 - 18:10

 

 

می‌دونی
توی دنیای خالی ِ من
آدم‌ها رو باید خشک کرد
و با سنجاق چسبوندشون به قاب
آدم‌های دنیای من
از تمام پروانه‌های کمیاب دنیای تو
باارزش ترن

 

                                                             

من فرشته ای بودم که چشم های معصوم شیشه ای ام را خودم شکستم و بال های نرم و سپیدم را خودم قیچی کردم! می خواستم با چشم ها و پاهای آدم ها خوشبختی را، درد را، گناه را مزه کنم!..و حالا شکاف قلبم دارد کم کم شبیه لبخند تو می شود، هر چه می گذرد، لبخند تو نزدیک تر می شود و زمان برای محو کردن آن حریف کوچکی ست. چه زنده بود! شفاف، واقعی...یعنی باور کنم حقیقی نبود؟!

تو بازنده ای زندگی؛ و من آن فسیل هزار ساله که دیگر فریب نمی خورد! نه به آسمان های آبی ات، نه به هوای تازه ات، نه به صبح، و شادی های تو خالی ات و غم هایت...دیگر مرا به هرچه می خواهی بفریب، الا به عشق! که برای چنین فریبی دیگر بزرگ شده ام!..

 

اینجا همه چیز برای یک فراموشی ساختگی فراهم است. خرده ریزهای احساسی کهنه از عبور به ظاهر منطقی ات را چال می کنم همین جا، توی همین اتاق...آن گوشه ی فرش را که کنار بزنی می فهمی چه می گویم! من سهمی از نگاهت هم دیگر نمی خواهم، من دفن شدم در خاطرات مردی که اینک نیست...حال من خوب است، کابوسی نیست. فقط، وقتی یاد تو می افتم قورت دادن آب دهانم سخت می شود!

 

گاه تمام رسالت من همین بوده، تا قدم هایی که به سویم برنداشتی را بشمارم و دستم را که می رفت تا قلبت را لمس کند، از میان فاصله ی خودم و تو کنار بکشم و پشتم قایمش کنم و راه باز شود برای رفتنت...

آسمان چه سنگین نگاهم می کرد وقتی که نتوانستم با مدادرنگی هایم نقش ات را پررنگ کنم، یک جوری که بشود از پشت تمام آن فاصله ها هم تو را دید.

من اعتراف می کنم که نتوانستم، چون تو نخواستی!

حالا برگرد و برو سرجای خودت بچرخ. هر چقدر تندتر بچرخی دورتر می شوی. دور شو، به آرامش نزدیک می شوی، و از من دورتر و دورتر و دورتر...

 

 بالاخره آدم یک روزی حواسش پرت میشه و چهار قدم اونطرف تر رو هم می بینه!..

 

                              alt                       

 

 

__