لیست دوستان :: 1
لیست کلوبها :: 15من خسته ترین واژه ملموس غروبم کاش در این وسعت سبز یک نفر درد مرا میفهمید! 26 اسفند 85 - 18:10 |
میدونی
من فرشته ای بودم که چشم های معصوم شیشه ای ام را خودم شکستم و بال های نرم و سپیدم را خودم قیچی کردم! می خواستم با چشم ها و پاهای آدم ها خوشبختی را، درد را، گناه را مزه کنم!..و حالا شکاف قلبم دارد کم کم شبیه لبخند تو می شود، هر چه می گذرد، لبخند تو نزدیک تر می شود و زمان برای محو کردن آن حریف کوچکی ست. چه زنده بود! شفاف، واقعی...یعنی باور کنم حقیقی نبود؟! تو بازنده ای زندگی؛ و من آن فسیل هزار ساله که دیگر فریب نمی خورد! نه به آسمان های آبی ات، نه به هوای تازه ات، نه به صبح، و شادی های تو خالی ات و غم هایت...دیگر مرا به هرچه می خواهی بفریب، الا به عشق! که برای چنین فریبی دیگر بزرگ شده ام!..
اینجا همه چیز برای یک فراموشی ساختگی فراهم است. خرده ریزهای احساسی کهنه از عبور به ظاهر منطقی ات را چال می کنم همین جا، توی همین اتاق...آن گوشه ی فرش را که کنار بزنی می فهمی چه می گویم! من سهمی از نگاهت هم دیگر نمی خواهم، من دفن شدم در خاطرات مردی که اینک نیست...حال من خوب است، کابوسی نیست. فقط، وقتی یاد تو می افتم قورت دادن آب دهانم سخت می شود!
گاه تمام رسالت من همین بوده، تا قدم هایی که به سویم برنداشتی را بشمارم و دستم را که می رفت تا قلبت را لمس کند، از میان فاصله ی خودم و تو کنار بکشم و پشتم قایمش کنم و راه باز شود برای رفتنت... آسمان چه سنگین نگاهم می کرد وقتی که نتوانستم با مدادرنگی هایم نقش ات را پررنگ کنم، یک جوری که بشود از پشت تمام آن فاصله ها هم تو را دید. من اعتراف می کنم که نتوانستم، چون تو نخواستی! حالا برگرد و برو سرجای خودت بچرخ. هر چقدر تندتر بچرخی دورتر می شوی. دور شو، به آرامش نزدیک می شوی، و از من دورتر و دورتر و دورتر...
بالاخره آدم یک روزی حواسش پرت میشه و چهار قدم اونطرف تر رو هم می بینه!..
|













