__
لیست دوستان برای هیچکس مقدور نمی باشد.
لیست کلوبها :: 31
  • نام کلوب :كلوب كل كل !
    نام انگلیسی : kal_kal
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    7573 عضو ، 29 بحث ، 3 آلبوم ، 33 مقاله ، 23 لینک

    كلوب كل كل !

  • نام کلوب :طراحی گرافیک
    نام انگلیسی : geraphic
    تاسیس : 29 آذر 1383
    3545 عضو ، 16 بحث ، 4 آلبوم ، 51 مقاله ، 11 لینک ، 2 نظرسنجی

    طراحی گرافیک

  • نام کلوب :گربه سگ
    نام انگلیسی : cat_dog
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    4212 عضو ، 207 بحث ، 4 آلبوم ، 2 مقاله ، 1 لینک

    گربه سگ

  • نام کلوب :یه گونی اس ام اس
    نام انگلیسی : newsms
    تاسیس : 16 تیر 1385
    5451 عضو ، 24 بحث ، 27 آلبوم ، 27 مقاله ، 2 لینک ، 4 نظرسنجی

    یه گونی اس ام اس

  • نام کلوب :ادگار دگا
    نام انگلیسی : edgar_delga
    تاسیس : 9 اردیبهشت 1384
    74 عضو ، 3 بحث ، 6 آلبوم

    ادگار دگا

  • نام کلوب :شهر خوشبختی
    نام انگلیسی : prosperopolis
    تاسیس : 22 مهر 1384
    6610 عضو ، 126 بحث ، 11 آلبوم ، 141 مقاله ، 8 لینک ، 29 نظرسنجی

    شهر خوشبختی

اگه دوست داشتی نظر بده یعنی حتما نظر بدهD:
27 تیر 87 - 22:16

 

لئوناردو داوینچی هنگام كشیدن تابلوی شام آخر دچار مشكل بزرگی شد: می‌بایست نیكی را به شكل عیسی و بدی را به شكل یهودا، از یاران مسیح كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر می‌كرد. كار را نیمه تمام رها كرد تا مدل‌های آرمانیش را پیدا كند.

روزی در یك مراسم همسرایی، تصویر كامل مسیح را در چهره یكی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایی برداشت.

سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نكرده بود. كاردینال مسئول كلیسا كم كم به او فشار می‌آورد كه نقاشی دیواری را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا كلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت. گدا را كه درست نمی‌فهمید چه خبر است، به كلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بی‌تقوایی، گناه و خودپرستی كه به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری كرد.

وقتی كارش تمام شد، گدا، كه دیگر مستی كمی از سرش پریده بود، چشم‌هایش را باز كرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه‌ای از شگفتی و اندوه گفت: «من این تابلو را قبلأ دیده‌ام»

داوینچی با تعجب پرسید: «کی؟»

- سه سال قبل، پیش از آنكه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی كه در یك گروه همسرایی آواز می‌خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت كرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم

 

 

هی فلانی می دانی ؟ می گویند رسم زندگی چنین است

می آیند.... می مانند.... عادت می دهند.... ومی روند.

وتو در خود می مانی و تو تنها می مانی

راستی نگفتی رسم تونیز چنین است؟.... مثل همه فلانی ها....؟

 

 

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم کودک گفت:می دانستم با او نسبت داری

 

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین می کنم

 

 

 

مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض كند. مرا وادار كرد سیگار و مشروب را ترك كنم. لباس بهتر بپوشم، قماربازی نكنم، در سهام سرمایه‌گذاری كنم و حتی مرا عادت داده كه به موسیقی كلاسیك گوش كنم و لذت ببرم! دوستش گفت: این ها كه می‌گویی كه چیز بدی نیست! مرد گفت: ولی حالا حس می‌كنم كه دیگر این زن در شان من نیست

 

زلیخا مغرور قصه اش بود، زلیخا به همنشینی با نام یوسف مینازید. زلیخا بر بلندای فصه رفت و گفت : رونق این قصه همه از من است، این قصه بوی زلیخا میدهد. کجاست زنی که جون من شایسته ی عشق پیامبری باشد، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟

قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت : بس است، زلیخا! بس است. از قصه پایین بیا که این قصه اگر زیباست، نه به خاطر تو که زیباِی همه از یوسف است.

زلیخا گفت من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است. عمری است که نامم را در حلقه ی عاشقان برده اند.قصه گفت نامت را به خطا برده اند که تو عشق نمی دانی . تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیراهن عاشقی را به نامردی دریدی ، تو آمدی و قصه بوی خیانت گرفت، بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام بیرون برو تا یوسف بماند وراستی.

زلیخا گریست واز قصه بیرون رفت. خدا گفت:زلیخا برگرد که قصه ی جهان، قصه ی پر زلیخاست

 و هر روز هزارها پیراهن پاره می شود از پشت . اما زلخایی باید، تا یوسف، زندان بر او برگزیند.

و قصه را و یوسف را، زیبایی همه این بود.

 

 

میزی برای كار
كاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی!؟

 

 

ابر بارنده به دریا می گفت من نبارم تو کجا دریایی , در دلش خنده کنان دریا گفت ابر بارنده تو خود از مائی

 

 

 

آینه پرسید که چرا دیر کرده است ؟ نکند دل دیگری او را سیر کرده است،خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است ، تنها دقایقی چند تاخیر کرده است،گفتم امروز هوا سرد است شاید موعد قرار تغیییر کرده است، خندید به سادگی ام آینه و گفت: احساس پاک تو را زنجیر کرده است .گفتم از عشق من چنین سخن مگوی،گفت خوابی سال ها دیر کرده است،در آینه به خود نگاه می کنم آه!عشق تو عجیب مرا پیر کرده است.راست میگفت آینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است...

 

 

 

 

گفتمش دل میخری؟ پرسید چند ؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند .خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود.جای پایش روی دل جا مانده بود

 

 

در سکوت  سرد و سنگین زمان
بی هدف بی یارو تنها می روم
می روم شاید در این دشت بزرگ
در سراشیبی که نامش زندگیست
بازیابم آنچه را گم کرده ام

 

 

 

لحظه ای گوش جان سپاریم !

به زیبا ترین ترنم زندگی

تردید نکنید...

این صدای پای یک عاشق است!

عاشقی که

با کفش های غمگین عشق

گام بر میدارد!

 

 

خواستم برایت بگویم آن روسری مشکی ، چقدر صورت مهتابی و رنگ پریده ات را زیبا تر می کرد. دخترک بالداری که کنارم نشسته بود جلوی دهانم را گرفت . پاهایم را تاب دادم مثل دخترک... نگاهم مانده بود به تو که بهت زده خیره منی شده بودی که آن پایین خوابیده بود. حرف هم نمی زدی انگار... فقط ماتت برده بود به نگاه مات من... لمس دستهایت را برای همیشه از دست داده بودم و این قسمت بد ماجرا بود... دخترک بالدار کناری یادم می آورد که وقت رفتن است ... دل نمی کنم از تو که مبهوت و مات ، روی خاک نشسته ای و از خودم که صورتم را خاک پوشانده است. دخترک باز به یادم می آورد که وقت رفتن است. بر نمی گردم . نمی روم . می مانم همانجا کنار تو. می نشینم کنارت و گریه می کنم برای مردی که لمس دستهای تو را برای همیشه از دست داده بود...

 

 

 

 

 

 

 

                                                   

 

 

 

 

 

 

 

__