لیست دوستان :: 21
لیست کلوبها :: 14گند زدی رفیق! 16 اردیبهشت 87 - 20:26 |
دیشب داشتم فکر می کردم مگر نه این است که آدم برای به دست آوردن موقعیت های جدید خوشحال می شود و احساس گشودگی می کند.داشتم فکر می کردم اگر اینطور است چرا وقتی به من می گویند ازدواج کن ومن به آن جدی فکر می کنم احساس شادی ندارم.بیشتر احساس دلتنگی است.می توانم خودم را متهم کنم که می ترسم.شاید مثل ترس از مرگ-من نگفتم ازدواج مثل مرگ است خودتان نتیجه گرفتید- اما دیشب فکر کردم یک دلیل دیگر هم می تواند داشته باشد.شاید برای من در ناخوآگاه روشن است که چیزهایی که از دست می دهم بیشتر از چیزهایی است که به دست می آروم.گرچه باز هم می توان گفت خب تو تجربه نکرده ای و واقعا نمی دانی چه مزایایی دارد -باز هم در این نقطه به این رسیدیم که ازدواج شبیه مرگ است زیرا که مثل ترس از مرگ ترس از آن به خاطر ناآگاهی به آن ناشی می شود - ولی باز هم فکر کردم حالا که یا به آن به اندازه کافی آشنا نیستم و یا واقعا در حال حاضر محدودیتهایش از مزایایش بیشتر است چه لزومی دارد که خودم را در آن پرتاب کنم ومسیر زندگی ام را دچار یک انحراف جدی کنم.گفته باشم من از آن آدمهایی نیستم که مدام به ازدواج نکردن فکر کنم جوری که مجبور شوید بگویید "بابا برو ازدواج کن خیال همه رو راحت کن!" برای همین فکر کردم اگر شرایط به گونه ای پیش برود که ازدواج در زندگی من مثل افتادن یک پر سفید از روی ردیف بالایی کتابهای کتابخانه ام روی قالی قرمز اتاقم باشد حتما ازدواج خواهم کرد.حتما الان می گویید خب ازدواج دردسر دارد مگر میشود اتفاق به این بزرگی در زندگی آدم بیافتد وآدم از جایش تکان نخورد-با سلام به آن تازهء دوست داشتنی که به من گفت تنبل ومن به او گفتم بد اخلاق!-اما این بار مجبورم که بر خلاف همیشه بزنم در برجکتان و بگویم که کاملا اشتباه می کنید.تصور کنید که دوست خوبی پیدا می کنید.یک دوست با حال!تا حالا که سختی نبوده است وهمه اش خیر بوده.بعد به او می گویید بیاید و یک روز مهمان شما باشد یا شما مهمان او.بعد فکر می کنید دوست دارید یک هفته پیش شما بماند.ولی یک هفته ویك ماه هم تمام می شود.فکر می کنید اصلا چرا باید هر بار برای دیدنش این همه راه تا در خانه آنها بروید پس می گویید بیاید پیش شما بماند و او با یک چمدان پر از لباسهایش می آید.ممکن است این ماندن یک ماه شود.یک سال وشاید یک عمر.خب فکر کنم در این بین حتی پر سفید هم پایین نیفتاد مگر اینکه یکی مرض داشته باشد وآن را سک داده باشد.شما ازدواج کرده اید و مجبورم این بار به دلیل عصبانیت اساسا توی برجک شما بزنم وبگویم هر حاشیه دیگری که برای ازدواج در تصور آوردید و فکر کردید چرا آنها را در بین نیاوردم یک مشت مهملات مزخرف وابلهانه است که حتی دوست ندارم فکر کنم از کجا شروع شده اند.در اینجا باید به آن ابلهانی كه فكر كردند می توانند پنج شنبه شبها خوش بگذرانند،به آنهایی كه فكر كردند نقش چندان مهمی در "خاله بازی" پدر ومادرشان ندارند وتصمیم گرفتند "خاله بازی" خود را راه بیاندازند،به آنهایی كه فكر كردند ممكن است تا آخر عمر تنها بمانند واز زور تنهایی مدام سرشان را به دیوار بكوبند،به همه رفقای مشابه بگویم تبریك!گند زدید!خراب كردید!ر..د..د(..=ی)! وبلاگ من:http://kochehayebonbast.blogfa.com/ ای دی مسنجر:Rahroe_rahe_khish |
لیست توصیفنامه ها27 مهر 86 - 14:27 | |
واژه ی سفررا در قاب تنهایی به دیوار اتاق خاطراتم میخکوب میکنم.زندگی ام بوی غربت و بی قراری گرفته است.حالا دیگر کوچ کردن تبلور زندگی است.
رفا قت ها پوچ و تو خا لی است.سرزمین خاطره خشک و یخ زده و فرسوده شده است.لبخندها چقدر سرد و بی روح است.
تحمل نگاه بی رمق دوستان چقدر زجر آور شده است.دیگر اکنون مرگ روح و مرگ انسانیت و مرگ رفاقت ساده نیست.
من به چشم خویش دیدم مرگ خوبی ومهربانی و تبسم را...
من به چشم خویش دیدم اشک مرد خسته ی پر درد را...
من شنیدم که کلاغی جای بلبل در قفس آواز جدایی را می خواند...
من مرگ خاموش قناری را خدایا ! به چشم خویش دیدم دیگراکنون مرگ باورها برایم ساده نیست.روح من بیدار و تب دار است.
آری باید رفت.باید رفت و به اندازه ی همه تنهایی را در آغوش کشید.باید خود را ساخت.برای تولدی دیگر برای زندگی دیگر........
http://www.mogan.mihanblog.com/26
مهر
حذف توصیفنامه
|
8 مرداد 86 - 01:14 | |
دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ .
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه .
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ.....
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است.
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم.
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید
|




















