لیست کلوبها :: 42میلاد حضرت علی (ع) و روز پدر 25 تیر 87 - 19:18 |
بنا بوشته مورخین ولادت على علیه السلام در روز جمعه 13 رجب در سال سىام عام الفیلبطرز عجیب و بیسابقهاى در درون كعبه یعنى خانه خدا بوقوع پیوست،محقق دانشمند حجة الاسلام نیر گوید: اى آنكه حریم كعبه كاشانه تست پدر آنحضرت ابو طالب فرزند عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف و مادرش هم فاطمه دختر اسد بن هاشم بود بنا بر این على علیه السلام از هر دو طرف هاشمى نسب است شیخ صدوق و فتال نیشابورى از یزید بن قعنب روایت كردهاند كه گفت من با عباس بن عبد المطلب و گروهى از عبد العزى در كنار خانه خدا نشسته بودیم كه فاطمه بنت اسد مادر امیر المؤمنین در حالیكه نه ماه باو آبستن بود و درد مخاض داشت آمد و گفت خدایا من بتو و بدانچه از رسولان و كتابها از جانب تو آمدهاند ایمان دارم و سخن جدم ابراهیم خلیل را تصدیق میكنم و اوست كه این بیت عتیق را بنا نهاده است بحق آنكه این خانه را ساخته و بحق مولودى كه در شكم من است ولادت او را بر من آسان گردان ، یزید بن قعنب گوید ما بچشم خوددیدیم كه خانه كعبه از پشت(مستجار) شكافت و فاطمه بدرون خانه رفت و از چشم ما پنهان گردید و دیوار بهم بر آمد چون خواستیم قفل درب خانه را باز كنیم گشوده نشد لذا دانستیم كه این كار از امر خداى عز و جل است و فاطمه پس از چهار روز بیرون آمد و در حالیكه امیر المؤمنین علیه السلام را در روى دست داشت گفت من بر همه زنهاى گذشته برترى دارم زیرا آسیه خدا را به پنهانى پرستید در آنجا كه پرستش خدا جز از روى ناچارى خوب نبود و مریم دختر عمران نخل خشك را بدست خود جنبانید تا از خرماى تازه چید و خورد(و هنگامیكه در بیت المقدس او را درد مخاض گرفت ندا رسید كه از اینجا بیرون شو اینجا عبادتگاه است و زایشگاه نیست) و من داخل خانه خدا شدم و از میوههاى بهشتى و بار و برگ آنها خوردم و چون خواستم بیرون آیم هاتفى ندا كرد اى فاطمه نام او را على بگذار كه او على است و خداوند على الاعلى فرماید من نام او را از نام خود گرفتم و بادب خود تأدیبش كردم و او را بغامض علم خود آگاه گردانیدم و اوست كه بتها را از خانه من میشكند و اوست كه در بام خانهام اذان گوید و مرا تقدیس و تمجید نماید خوشا بر كسیكه او را دوست دارد و فرمانش برد و واى بر كسى كه او را دشمن دارد و نافرمانیش كند. علماى بزرگ اهل سنت نیز در كتب خود بهمین مطلب اشاره كردهاند و محمد بن یوسف گنجى شافعى با تغییر چند لفظ و كلمه در كفایة الطالب چنین مینویسد كه در پاسخ تقاضاى ابوطالب ندائى برخاست و این دو بیت را گفت. یا اهل بیت المصطفى النبى و در بعضى روایات آمده است كه فاطمه بنت اسد پس از وضع حمل(پیش از اینكه بوسیله نداى غیبى نام او على گذاشته شود) نام كودك را حیدر نهاد و هنگامیكه او را قنداق كرده بدست شوهر خود میداد گفت خذه فانه حیدرة و بهمین جهت آنحضرت در غزوه خیبر بمرحب پهلوان معروف یهود فرمود: على علیه السلام هنگام بعثت سبقتكم الى الاسلام طفلا صغیرا ما بلغت اوان حلمى
پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم از دوران جوانى غالبا از اجتماع پلید آنروز كناره گرفته و بطور انفراد بتفكر و عبادت مشغول بود و در نظام خلقت و قوانین كلى طبیعت و اسرار وجود مطالعه میكرد،چون به چهل سالگى رسید در كوه حرا كه محل عبادت و انزواى او بود پرتوى از شعاع ابدیت ضمیر او را روشن ساخته و از كمون خلقت و اسرار آفرینش دریچهاى بر خاطر او گشوده گردید،زبانش بافشاى حقیقت گویا گشت و براى ارشاد و هدایت مردم مأمور شد.محمد صلى الله علیه و آله و سلم از آنچه میدید بوى حقیقت میشنید و هر جا بود جستجوى حقیقت میكرد،در دل خروشى داشت و در عین حال زبان بخاموشى كشیده بود ولى سیماى ملكوتیش گویاى این مطلب بود كه: اما انتشار چنین دعوتى بآسانى ممكن نبود زیرا این دعوت با تمام مبانى اعتقادى قوم عرب و سایر ملل مخالف بوده و تمام مقدسات اجتماعى و دینى و فكرى مردم دنیا مخصوصا نژاد عرب را تحقیر مینمود لذا از دور و نزدیك هر كسى شنید پرچم مخالفت بر افراشت حتى اقرباء و نزدیكان او نیز در مقام طعن و استهزاء در آمدند.در تمام این مدت كه حیرت و جذبه الهى سراپاى وجود مبارك آنحضرت را فرا گرفته و بشكرانه این موهبت عظمى بدرگاه ایزد متعال سپاسگزارى و ستایش مینمود چشمان درشت و زیباى على علیه السلام او را نظاره میكرد و از همان لحظه اول كه از بعثت پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم آگاه گردید با اینكه ده ساله بود با سلام گرویده و مطیع پیغمبر شد و اولین كسى است از مردان كه به آنحضرت گرویده است و این مطلب مورد تصدیق تمام مورخین و محدثین اهل سنت میباشد چنانكه محب الدین طبرى در ذخائر العقبى از قول عمر مىنویسد كه گفت: جایگاه على در قرآن در رابطه با پیامبر (ص)
در سال نهم پس از هجرت پیامبر،گروهى به نمایندگى از نصاراى نجران یمن به مدینه آمدند تا راجع به اسلام از پیامبر (ص) سؤالهایى بكنند و با او درباره دین به احتجاج پردازند .و میان آنان با پیامبر بحث و گفتگویى شد كه پیامبر در این گفتگو موضع مثبت اسلام را نسبت به حضرت مسیح و تعلیمات او بیان كرد.و لیكن آنان در موضع منفى خود نسبت به تعلیمات اسلامى پافشارى كردند.آن گاه وحى نازل شد و پیامبر را مأمور به مباهله با آنان ساخت .مباهله نفرین كردن دو گروه متخاصم است تا بدان وسیله خداوند بر آن كه باطل است عذابش را نازل كند:?هر كس پس از روشن شدن جریان با تو مجادله كند.بگو بیایید فرزندان و زنان و نزدیكان خود را گرد آوریم،لابه و زارى كنیم و لعنت خدا را نثار دروغگویان گردانیم? (1) . پیامبر (ص) به دلیل مأموریتى كه داشت دچار زحمت شد و آن گروه مسیحى را به مباهله دعوت كرد.نیشابورى در تفسیر:غرائب القرآن و عجائب الفرقان خود،مطلب زیر را نقل كرده است:?پیامبر به آنان فرمود:خداوند مرا مأمور كرده است كه اگر پذیراى برهان نشدید با شما مباهله كنم،گفتند اى ابو القاسم!ما باز مىگردیم و درباره كار خود با هم مشورت مىكنیم،آن گاه به نزد تو مىآییم.و چون بازگشتند به شخص دوم هیأت نمایندگى كه مردى كاردان و با تدبیر بود گفتند:اى عبد المسیح!نظر تو چیست؟اوگفت:به خدا قسم اى جمعیت نصارا شما دانستید كه محمد پیامبرى است فرستاده از جانب خدا.و براستى سخن قاطع را درباره صاحبتان مسیح براى شما بیان كرد.و به خدا سوگند،هرگز قومى با پیامبرى مباهله نكرد مگر آن كه بزرگ و كوچك آنان از میان رفتند.و شما اگر این كار را بكنید بیچاره مىشوید!اگر خوش ندارید،در موضع خود بایستید و بر دین خود پافشارى ورزید و این مرد را به حال خود واگذارید و به شهرهاى خود باز گردید. هیأت نمایندگى مسیحیان به حضور پیامبر (ص) آمد،دیدند او براى مباهله بیرون آمده است در حالى كه عبایى از موى سیاه بر دوش داشت؛حسین (ع) در آغوش آن حضرت بود و دست حسن (ع) را در دست داشت و فاطمه (ع) در پى او حركت مىكرد،على (ع) نیز پشت سر فاطمه حركت مىكرد،و پیامبر (ص) به آنها مىگفت هر وقت من دعا كردم شما آمین بگویید.اسقف نجران رو به همراهان كرد و گفت:اى گروه نصارا!من چهرههایى را مىبینم كه اگر دست به دعا بردارند و از خداوند بخواهند كه كوه را از جا بكند،فورا خواهد كند!پس با او مباهله مكنید كه هلاك مىشوید و بر روى زمین تا روز قیامت یك مسیحى باقى نخواهد ماند.سپس،رو به پیامبر كردند و گفتند:اى ابو القاسم!تصمیم ما این است كه با تو مباهله نكنیم...? طبرى در تفسیر خود از چندین طریق نقل كرده است كه پیامبر خدا (ص) على،فاطمه،حسن و حسین را در داستان مباهله به همراه خود آورده بود و در صحیح مسلم از سعد بن ابى وقاص روایت شده است كه چون این آیه نازل شد:?بیایید فرزندان و...خود را گرد آوریم?پیامبر خدا (ص) على،فاطمه،حسن و حسین را طلبید و گفت:بارلها اینان اهل بیت منند? .خداوند پیامبرش را مأمور كرده بود تا به هیأت نمایندگى نجران بگوید:?بیائید فرزندان،زنان و نزدیكان خود را گرد آوریم...?براى اطاعت این فرمان پیامبر حسنین را حاضر كرد كه پسران دختر او و در حقیقت فرزندان او بودند؛فاطمه را به حضور خواست كه او برجستهترین زنان از اهل بیت رسول بود.و لیكن چرا به همراه آنان على را آورده بود كه نه از پسران پیامبر است و نه از زنان او؟ براى على در آیه مباركه جایى نیست،مگر این كه داخل در فرموده خداى متعال?انفسنا?باشد .براستى كه بردن على دلیل بر این است كه پیامبر خدا او را به منزله خود به حساب مىآورد و اگر پیامبر خدا او را چنین به حساب مىآورد پس،در حقیقت او را در میان همه مسلمانان ممتاز دانسته است.پیامبر خدا در موارد مختلفى صریحا مىفرمود:على از من است و من از اویم.و حبشى بن جناده روایت كرده است كه او خود از پیامبر خدا شنید كه مىفرمود:?على از من است و من از او و كسى از جانب من كارى را انجام نمىدهد بجز على.?
امیرالمؤمنین على علیه السلام در یك نگاه كنیه على (ع) آن حضرت را به دو كنیه ابو الحسن و ابو الحسین نامیدهاند.امام حسن (ع) در حیات پیامبر پدرش را با كنیه ابو الحسین و امام حسین (ع) او را با كنیه ابو الحسن مىخواندهاند.پیامبر نیز وى را با هر دوى كنیهها خطاب مىكرده است.چون پیامبر وفات یافت على (ع) را به این دو كنیه صدا مىكردند.یكى دیگر از كنیههاى على (ع) ،ابو تراب است كه آن را پیامبر برگزیده و بر وى اطلاق كرده بود. در استیعاب نقل شده است:?به سهل بن سعد گفته شد:حاكم مدینه مىخواهد تو را وادارد تا بر فراز منبر،على را دشنام گویى.سهل پرسید:چه بگویم؟گفت:باید على را با كنیه ابو تراب خطاب كنى.سهل پاسخ داد:به خدا سوگند جز پیامبر كسى على را بدین كنیت،نامگذارى نكرده است. پرسید:چگونهاى ابو العباس؟جواب داد:على (ع) نزد فاطمه رفت و آنگاه بیرون آمد و در حیاط مسجد دراز كشید و به خواب رفت.پس از او،پیغمبر (ص) پیش فاطمه آمد و از او پرسید:پسر عمویت كجاست؟فاطمه گفت:اینك او در مسجد آرمیده است.پیامبر به صحن مسجد آمد و على را دید كه ردایش بر پشت مباركش افتاده و پشتش خاك آلود شده است.پیامبر با دستشروع به پاك كردن خاك از پشت على كرد و فرمود:بنشین اى ابو تراب!به خدا سوگند جز پیامبر كسى او را بدین نام،نخوانده است.و قسم به خدا در نظر من هیچ اسمى از این نام دوست داشتنىتر نیست.? نسایى در خصایص از عمار بن یاسر نقل كرده است كه گفت:?من و على بن ابیطالب (ع) در غزوه عشیره از قبیله ینبع با یكدیگر بودیم.تا آنجا كه عمار گفت:سپس خواب هر دوى ما را فرا گرفت، من و على به راه افتادیم تا آنكه در زیر سایه نخلها و روى زمین خاكى و بى گیاه آرمیدیم.سوگند به خدا كه جز پیامبر كسى ما را از خواب بیدار نكرد.او با پایش ما را تكان مىداد و ما به خاطر آنكه روى زمینى خاكى دراز كشیده بودیم،به خاك آلوده شدیم.در آن روز بود كه پیغمبر (ص) به على (ع) فرمود.تو را چه مىشود اى ابو تراب؟چرا كه پیامبر آثار خاك را بر على (ع) مشاهده كرده بود.? البته ممكن است كه این واقعه چند بار اتفاق افتاده باشد.در روایتى دیگر آمده است:چون پیامبر على را در سجده دید در حالى كه خاك بر چهرهاش نشسته و یا آنكه گونهاش خاك آلود بوده به او فرمود:?ابو تراب!چنین كن?. همچنین گفته شده است پیامبر با چنین كنیهاى،على (ع) را خطاب كرد.چرا كه گفت:اى على! نخستین كسى كه خاك را از سرش مىتكاند تویى. على (ع) ،این كنیه را از دیگر كنیهها بیشتر خوش مىداشت.زیرا پیامبر وى را با همین كنیه خطاب مىكرد.دشمنان آن حضرت مانند بنى امیه و دیگران،بر آن حضرت به جز این كنیه نام دیگرى اطلاق نمىكردند.آنان مىخواستند با گفتن ابو تراب،آن حضرت را تحقیر و سرزنش كنند و حال آنكه افتخار على (ع) به همین كنیه بود.دشمنان على،به سخنگویان دستور داده بودند تا با ذكر كنیه ابو تراب بر فراز منابر،آن حضرت را مورد سرزنش قرار دهند و این كنیه را براى او عیب و نقصى قلمداد نمایند.چنان كه حسن بصرى گفته است،گویا كه ایشان با استفاده از این عمل،لباسى پر زیب و آرایه بر تن آن حضرت مىپوشاندند.چنان كه جز نام ترابى و ترابیه بر پیروان امیر المؤمنین (ع) اطلاق نمىكردند.بدان گونه كه این نام،تنها بر شیعیان على (ع) اختصاص یافت.
كمیت مىگوید: گفتند رغبت و دین او ترابى است من نیز به همین وسیله در بین آنان ادعا كنم و به این لقب مفتخر مىشوم. هنگامى كه كثیر غرة گفت:جلوه آل ابو سفیان در دین روز طف و جلوه بنى مروان در كرم و بزرگوارى روز عقر بود،یزید بن عبد الملك به او گفت:نفرین خدا بر تو باد!آیا ترابى و عصبیت؟!در این باره مؤلف در قصیدهاى سروده است: به نام دو فرزندت،مكنى شدى و نسل رسول خدا در این دو فرزند به جاى ماند پیامبر تو را بو تراب خواند دشمنان آن را بر تو عیب مىشمردند و حال آنكه براى تو این كنیه افتخارى بود لقب على (ع) ابن صباغ در كتاب فصول المهمه مىنویسد:لقب على (ع) ،مرتضى،حیدر،امیر المؤمنین و انزع (و یا اصلع) (كسى كه اندكى از موى جلوى سرش ریخته باشد.) و بطین (كسى كه شكمش بزرگ است.) و وصى بود.آن حضرت به لقب اخیر خود در نزد دوستان و دشمنانش شهره بود.در روز جنگ جمل جوانى از قبیله بنى ضبه از سپاه عایشه بیرون آمد و گفت: ما قبیله بنى ضبه دشمنان على هستیم كه قبلا معروف به وصى بود على كه در عهد پیامبر شهسوار جنگها بود من نیز نسبتبه تشخیص برترى على نابینا و كور نیستم اما من به خونخواهى عثمان پرهیزگار آمدهام زیرا ولى،خون ولى را طلب مىكند و مردى از قبیله ازد در روز جمل چنین سرود: این على است و وصیى است كه پیامبر در روز نجوة با او پیمان برادرى بست و فرمود او پس از من راهبر است و این گفته را افراد آگاه در خاطر سپردهاند و اشقیا آن را فراموش كردهاند زحر بن قیس جعفى در روز جمل گفت: آیا باید با شما جنگ كرد تا اقرار كنید كه على در بین تمام قریش پس از پیامبر برترین كس است؟! او كسى است كه خداوند وى را زینت داده و او را ولى نامیده است و دوست،پشتیبان و نگهدار دوست است،همچنان كه گمراه پیرو فرمان گمراهى دیگر است زحر بن قیس نیز بار دیگر چنین سروده است: پس درود فرستاد خداوند بر احمد (محمد (ص) ) فرستاده خداوند و تمام كننده نعمتها فرستاده پیامآورى و پس از او خلیفه ما كسى كه ایستاده و كمك شده است منظور من على وصى پیامبر است كه سركشان قبایل با او در جنگ و ستیزند این زحر در جنگ جمل و صفین با على (ع) همراه بود.همچنان كه شبعثبن ربعى و شمر بن ذى الجوشن ضبابى در جنگ صفین در ركاب آن حضرت بودند.اما بعدا با حسین (ع) در كربلا به جنگ برخاستند و فرجام شومى را براى خود برجاى گذاشتند. كمیت مىگوید: كثیر نیز مىگوید:وصى و پسر عموى محمد مصطفى و آزاد كننده گردنها و ادا كننده دینها همچنین آن حضرت به نام پادشاه مؤمنین و پادشاه دین(یعسوب المؤمنین و یعسوب الدین)نیز ملقب بوده است. روایت كردهاند كه پیامبر به على (ع) فرمود:تو پادشاه دینى و مال پادشاه ظلمت و تاریكى است. در روایت دیگرى آمده است:این (على) پادشاه مؤمنان و پیشواى كسانى است كه در روز قیامتبا چهرههایى نورانى در حجلهها نشستهاند. ابن حنبل در مسند و قاضى ابو نعیم در حلیة الاولیا این دو روایت را نقل كردهاند.در تاج العروس معناى لغوى یعسوب ذكر شده و آمده است (ملكه كندوى زنبور عسل).على (ع) فرمود:من پادشاه مؤمنانم و مال پادشاه كافران است.یعنى مؤمنان به من پناه آورند و كافران از مال و ثروت پناه مىجویند.چنان كه زنبور به ملكه خود پناه مىبرد و آن ملكه بر همه زنبوران مقام تقدم و سیادت دارد. دربان على (ع) در كتاب فصول المهمة ذكر شده كه دربان آن حضرت،سلمان فارسى (رض) بوده است. شاعر على (ع) همچنین در فصول المهمه گفته شده كه شاعر آن حضرت،حسان بن ثابتبوده است.در اینجا اضافه مىكنم كه شاعر آن حضرت در جنگ صفین،نجاشى و اعور شنى و كسان دیگرى غیر از این دو تن بودهاند. نقش انگشتر على (ع) سبط بن جوزى در كتاب تذكرة الخواص نوشته است:نقش انگشترى آن حضرت عبارت?خداوند فرمانروا،على بنده اوست? (الله الملك على عبده) بوده است.همچنین وى مىنویسد:آن حضرت انگشترى را در انگشتان دست راستخود مىكرده است و حسن و حسین (ع) نیز چنین مىكردهاند. ابو الحسن على بن زید بیهقى معروف به فرید خراسان در كتاب خود موسوم به صوان الحكمه كه به نام تاریخ حكماى اسلام مشهور است در ذیل شرح زندگانى یحیى نحوى دیلمى ملقب به بطریق،چنین مىگوید:? یحیى فیلسوف و ترساكیش بود و عامل امیر المؤمنین (ع) در نظر داشت تا وى را از فارس بیرون براند.یحیى نیز ماجراى خود را براى على (ع) نگاشت و از آن حضرت درخواست امان كرد.محمد بن حنفیه،به فرمان على (ع) امان نامهاى براى یحیى نوشت كه من آن امان نامه را در دستحكیم ابو الفتوح مستوفى نصرانى طوسى مشاهده كردم.توقیع على (ع) با خط خود آن حضرت و با عبارت ?الله الملك و على عبده? (خداوند فرمانروا و على بنده اوست.) در پاى این مكتوب موجود بود.سبط بن جوزى این عبارت را به عنوان نقش انگشترى آن حضرت دانسته ولى مطابق با نقل بیهقى این توقیع به دستحضرت نوشته شده است و بعید نیست كه گفته بیهقى متینتر باشد.? همچنین احتمال دارد كه آن حضرت نامهها را چنین امضا مىكرده و سپس همان عبارت را بر نگین انگشترى نقش زده است.ابن صباغ در كتاب فصول المهمه فى معرفة الائمه گوید:?اسندت ظهرى الى الله? (پشت من به خداوند متكى است) نقش نگین آن حضرت بوده است.عدهاى دیگر نقش نگین آن حضرت را?حسبى الله?ذكر كردهاند.كفعمى نیز در مصباح گوید:نقش نگین انگشترى آن حضرت?الملك لله الواحد القهار?بوده است.البته بعید نیست كه آن حضرت داراى چند انگشترى با نقوش متعدد بوده است. |


















