لیست دوستان :: 1
لیست کلوبها :: 18بگو تا لحظه ی دیدار؛ چندتا لبریختگی مونده ؟ 26 شهریور 87 - 00:51 |
یه عطش مونده به دریا ! بگو تا حضور دستات با تو ، تا تو میرسم من ! بگو تا لحظه ی دیدار حالا فقط كارم شده خط زدن روزها توی تقویم. تا دوباره روز برگشتنت برسه. كاش اون روز قشنگ قبل از رفتنت همه ی ساعتهای دنیا می ایستادن. كاش همه چیز برگرده به عقب؛ كاش تصمیمت عوض بشه؛ كاش برگردی.كاش توی آماده كردن وسایل سفرت كمكت نكرده بودم. این شهر بدون حضور تو مثل زندان شده برای من.كاش فردا صبح ببینم كه این فاصله ی دور كه فقط امواج صوتی میتونه یه گوشه ای ازش رو جبران كنه؛ از بین رفته و تو برگشتی. تو به من بگو من چه كنم با اینهمه فاصله.تمام خطوط چهره ی نازنینت رو از حفظم از بس كه به عكسها نگاه كردم. حالا تنها راه رسیدنم به آرامش شنیدن صدای مهربونته. كاشكی فردا بهم بگی كه داری برمی گردی عزیزم... دوستت دارم |















