لیست دوستان :: 96
لیست کلوبها :: 52اعتماد به خدا 21 آبان 85 - 20:09 |
داستان درباره یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آنجا كه افتخار كار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود. شب بلندی های كوه را تماما دربر گرفت و مرد دیگر هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود. اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور كه از كوه بالا می رفت ، چند قدم مانده به قله پایش لیز خورد و در حالی كه به سرعت سقوط می كرد ، از كوه پرت شد. در حال سقوط فقط لكه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. احساس وحشتناك مكیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان كه سقوط می كرد ، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد. در آن لحظه فكر می كرد كه چقدر مرگ به او نزدیك شده. ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق شده بود. در این لحظه چاره ای جز آنكه فریاد بكشد : " خدایا كمكم كن! " ، برایش باقی نمانده بود. ناگهان صدای پرطنینی كه از آسمان شنیده می شد ، جواب داد : " از من چه می خواهی ؟ " - خدایا نجاتم بده ! - واقعا باور داری كه من می توانم نجاتت بدهم؟ - البته كه باور دارم. - اگر باور داری طنابی را كه به كمرت بسته شده ، پاره كن ... یك لحظه سكوت ... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. گروه نجات می گویند، روز بعد یك كوهنورد یخ زده را پیدا كردند. بدنش از یك طناب آویزان بود و با دست هایش محكم طناب را گرفته بود ... او فقط یك متر از زمین فاصله داشت !!! |



















