لیست دوستان :: 9
لیست کلوبها :: 59آن شب...من عروس خدا بودم... 18 شهریور 87 - 00:30 |
وقتی لابه لای علفهای بلند و ساکت که پس از نم باران خیس و سرد شده بود.نشسته بودیم.چشمهایش پاکتر از همیشه به نظرم میامد.یادم مانده که به هم قول داده بودیم که یک شب با هم فرار کنیم و جایی برویم که هیچکس پیدایمان نکند و آن شب...ما به قولمان عمل کردیم.
چهار زانو روبروی هم نشسته بودیم و در نگاه هردویمان شیطنت و خنده موج می زد.دست در جیب شلوارش کرد و مشتی نخودچی نشانم داد. خندید و گفت: « اینهارو واسه امروز نگه داشته بودم.» ...و بعد بین من و خودش تقسیم کرد. آن شب بین علفزار ساده و ساکت من و او بزمی پر از هیاهو داشتیم که فقط خودمان حسش میکردیم و تنها شاهد بزم ما مترسکی ساده و کهنه پوش بود با لبخندی مهربان که در انبوه سبزه های بلند حتی از یاد کلاغها هم میرفت... او بلند شد و مشتی نخودچی در جیب کت کهنه مترسک ریخت. میگفت انگار مترسک با او دست داده...! خندیدم و دستش را در دستم گرفتم. کنار هم نشستیم .پتوی نازکی را که من دزدیده بودم روی شانه هایمان انداختیم و آرام با هم گفتیم و خندیدیم.ما میگفتیم و می خندیدیم و انگار فرشته هایی زیبا با موهایی بلند و پیراهنهایی سفید و بلند بالای سر ما می نواختند. آن شب از آسمان صدای موسیقی فرشته ها می آمد.خدا دسته ای از نوازندگان ماهرش را مأمور کرده بود تا در بزم ما هنر نمایی کنند....! موسیقی آرام و گوشنوازی که شب نشینی ما را در آن علفزار ساکت .کامل میکرد. شانه به شانه و دست در دست هم نشسته بودیم.او برایم صحبت میکرد و من نه با گوش که با جانم می شنیدم. صدایش شیرین ترین صدای دنیا و حرفهایش دلنوازترین حرفهای عالم بود... من آن شب زیر آن پتوی دزدیده شده...لابلای آن علفزار ساکت...عروس شده بودم و خدا عاقد لحظه هایم بود و بالای سرمان قند می سایید...! حرفهایش و وجودش مثل استکان داغ چای میان علفزاری سرد و ساکت گرمم میکرد... بی چتر...بی پناهی از سنگ و آجر میان آن علفزار بکر و دست نخورده نشسته بودیم و بزم ما پرهیاهو ترین بزم دنیا بود ومهمانمان.مهمانی از جنس سادگی ما بود. خدا با ستاره هایش ما را نورباران کرده بود و فرشته ها همچنان آرام می نواختند. آن شب...من عروس خدا بودم. آن شب من تمام لحظه های گمشده ام را میان آن علفزار ساکت و بلند یافتم..... |
لیست توصیفنامه ها3 تیر 87 - 19:07 | |
to chiiiiii???? shenidiiiiiiiiiiiiiiiii?????!!!!! |
1 تیر 87 - 12:31 | |
عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست عاشقی مقدورهر عیاش نیست غم کشیدن صنعت نقاش نیست |
25 بهمن 86 - 03:07 | |
فقط می تونم بگم ثمره آدمه یه آدم به تمام معنا....همین..... |



















