با افتخار و سربلندی میگم که ایرانی هستم و از نوادگان کوروش کبیر و پیرو خدا و پیامبرم آشو زرتشت
پيام ضروري
یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بیشتر زنده نیست یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی که هیچگاه به هم نمی رسند یاد گرفتم در عشق هیچکس به اندازه خودت وفادار نیست و یاد گرفتم هر چه عا شق تری ، تنهاتری
ننگ بر ما که کاری کرده ایم که خدا به ما نگاه نمیکند
(خدا مرده است)
وضعیت
مرد24 ساله همسر فوت شده
تولد
22/مرداد/1363
سن کلوبی
10 ماه و 12 روز
جنسيت
مرد
سيگار
نميکشم
علت عضويت
يافتن يار و همراه زندگي
زندگي با
تنها
تحصيلات
ديپلم دبيرستان
شغل
مدرس گریم و پیرایش
اطلاعات اضافي
ایرانی باشین نه عرب چون دین ما بهترین دینه و اصالتمون بهترین هدیه و تاریخمون زیبا ترین تاریخ
دین
زرتشتي
قد
185-190
اخلاق و برخورد
شوخ ، دوستانه ، شلوغ ، تيزهوش
مد و ظاهر
متغيير ، جين ، راحت ، کت و شلوار ، مد روز ، معمولي ، مدرن
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی ! رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود وترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ... تو که گمان می کردماز تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ... تو که گمان می کردم ساده ای وسادگی ام را باور داری ... و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ... افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یکعمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ... کاش کمی از آنچه که در باورم بودی، در باورت خانه داشتم ! کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ... کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتینفهمیدی من تنها کسی بودم که ........... قصه به پایان رسید و من هنوز در اینخیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!! که چرا تو ازراه رسیدی و همزاد تک تک این ترانه ها شدی ؟!! ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشتهشد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی ! گناهت را می بخشم ! میبخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید ! ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادینبود ! بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به ایناشکها اعتنا نکردی ! اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود ! به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که باهم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایمهم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که سادهفریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم ! خدانگهدار ... خدانگهدار ...