لیست کلوبها :: 590عشق ابدی 18 شهریور 87 - 06:35 |
پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطردر خیابان شروع به راه رفتن کردکه ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان ها بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگان لنگان به سمت در رفت و در همان حال گقت:"که عجله دارد ونیاز به عکسبرداری نیست." پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین دلیل عجله اش را پرسیدند. پیرمرد گفت:زنم در سالمندان است.من هر صبح به آنجا می روم وصبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت: شما نگران نباشید.ما به او خبر می دهیم که امروز دیر تر می رسید. پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا نمی شناسد. پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صبحانه پیش او می روید در حالی که شما را نمی شناسد؟؟ پیرمرد با صدای غمگین . آرام گفت:"اما من که می دانم او چه کسی است." |













