__
لیست دوستان :: 41
لیست کلوبها :: 53
  • نام کلوب :گفتگوهای تنهایی
    نام انگلیسی : alonedialog
    تاسیس : 15 دی 1383
    1385 عضو ، 445 بحث ، 7 آلبوم ، 4 لینک

    گفتگوهای تنهایی

  • نام کلوب :مسائل حقوقی خانواده
    نام انگلیسی : kanevadeh
    تاسیس : 20 دی 1383
    232 عضو ، 46 بحث ، 6 مقاله ، 9 لینک

    مسائل حقوقی خانواده

  • نام کلوب :حسین پناهی
    نام انگلیسی : panahi
    تاسیس : 20 دی 1383
    2766 عضو ، 147 بحث ، 9 آلبوم ، 4 مقاله ، 6 لینک ، 1 نظرسنجی

    حسین پناهی

  • نام کلوب :همدانی ها
    نام انگلیسی : hamedaniha
    تاسیس : 6 بهمن 1383
    1382 عضو ، 518 بحث ، 16 آلبوم ، 6 مقاله ، 7 لینک

    همدانی ها

  • نام کلوب :مرز پر گهر..
    نام انگلیسی : paniran
    تاسیس : 26 فروردین 1384
    44 عضو ، 18 بحث ، 3 آلبوم ، 6 مقاله ، 5 لینک

    مرز پر گهر..

  • نام کلوب :کلوب ازدواج
    نام انگلیسی : married
    تاسیس : 20 آذر 1383
    10654 عضو ، 54 بحث ، 19 آلبوم ، 40 مقاله ، 8 لینک ، 2 نظرسنجی

    کلوب ازدواج

یه روز معمایی...
17 آبان 84 - 10:10

نمیدونم امروز چه روزی بود  ...برای من خوب بود یا نه؟ اگر با آنچه تا به امروز و حتی الان بدان سخت معتقدم بسنجم باید بگم روز بسیار بدی بود..اما من  خیلی كوچك تر از آنم كه بخوام در باره  عفو  و رحمت خداوند پیش گویی كنم گفت:

 

لطف  خدا بیش تر از جرم ماست

نكته سر بسته چه دانی خموش

 

باید بگم باید فقط اینو میدونم كه باید این روز ثبت میشد...

 

شعر روز از فروغ فرخزاد 

 

 

جنون

دل گمراه من چه خواهد كرد
با بهاری كه میرسد از راه ؟
یا نیازی كه رنگ میگیرد
درتن شاخه های خشك و سیاه ؟
دل گمراه من چه خواهد كرد ؟
با نسیمی كه میترواد از آن
بوی عشق كبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان؟
لب من از ترانه میسوزد
سینه ام عاشقانه میسوزد
پوستم میشكافد از هیجان
پیكرم از جوانه میسوزد
هر زمان موج میزنم در خویش
می روم میروم به جایی دور
بوته گر گرفته خورشید
سر راهم نشسته در تب نور
من ز شرم شكوفه لبریزم
یار من كیست ای بهار سپید ؟
گر نبوسد در این بهار مرا
یار من نیست ای بهار سپید
دشت بی تاب شبنم آلوده
چه كسی را به خویش می خواند ؟
سبزه ها لحظه ای خموش خموش
آنكه یار منست می داند
آسمان می دود ز خویش برون
دیگر او در جهان نمی گنجد
آه گویی كه این همه آبی
در دل آسمان نمیگنجد
در بهار او زیاد خواهد برد
سردی و ظلمت زمستان را
می نهد روی گیسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را
ای بهار ای بهار افسونگر
من سراپا خیال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خویش
شعر و فریاد و آرزو شده ام
می خزم همچو مار تبداری
بر علفهای خیس تازه سرد
آه با این خروش و این طغیان
 دل گمراه من چه خواهد كرد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لیست توصیفنامه ها
10 اردیبهشت 87 - 00:05
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^ ^^^^##^##^^^^^^^^^^^^^#^^^^^^##^##^^ ^^^^##^##^^^^^^^^^^^^##^^^^^^##^##^^ ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^##^^^^^^^^^^^^^ ^^#^^^^^^^##^^^##^^^^##^^^###^^^^##^ ^##^^^^^^^##^^^^##^^^##^^#^^##^^^##^ ^###########^^^^^######^^##########^ ^^#########^^^^^^#####^^^^^#######^^ ^^^^^^^^^^^^^^^^##^^^^^^^^##^^^^^^^^ ^^^^^^^^^^^^^^^##^^^^^^^^##^^^^^^^^^ ^^^^^^^^^^^^^^##^^^^^^^^##^^^^^^^^^^ ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^ ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^,^ ^^^^^^^^^^^#^^^^^^^#^^^^^^^^^^^^^^^^ ^^^^^^^^^^##^^^^^^##^^^^^^^^^^^^^^^^ ^^^^^^^^^^##^^^^^^##^^^^^^^^^^^^^^^^ ^^#^^^^^^^##^^^^^^##^^##^^^^^^^^^^^^ ^##^^^^^^^##^^^^^^##^^##^^###^^^^^^^ ^###########^^##^^#########^##^^^^^^ ^^#########^^^##^,^^########^##^^^^^^ ^^^^^^^^^^^^^##^^^^^^^^^^^###^^^^^^^ ^^^^^^^^^^^^##^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^ ^^^^^^^^^^^##^^^^^^^##^^^^^^^^^^^^^^
23 آذر 86 - 16:31
زندگی هنر نقاشی کردن است بدون استفاده از پاک کن. سعی کن طوری زندگی کنی که وقتی به گذشته بر می گردی نیازی به پاک کن نداشته باشی
10 آبان 86 - 17:57
یکی از بستگان خدا شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد. - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! - آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید! خوشبخت ترین فرد كسی است كه بیش از همه سعی كند دیگران را خوشبخت سازد..
__