. . . 30 مرداد 87 - 23:35 |
باز هم گریههای بیصدا!
دیگر باهم غریبه نیستند اشکها و بغض وشب
گویی شب را آفریدهاند برای هقهق گریههای عشق
آه . . .
چه سخت است سکوت نالههای دل و چه سوزان است نفسهای عاشقانه
و شب چه زیباست برای گریهکردن
امواج خروشان دریای دیدگان چه زیبا نوازش میدهند ساحل گونهها را
در هجوم طوفان عشق بر پهنهی کویر دل
و در این میان یاد تو
آه . . .
این آتش عشق توست که دشت قلبم را کویری سوزان کرد
اما . . .
چه لذتبخش است سوختن در آتش عشقت حتی در آفتاب تموز بیاعتنایی تو
دیگر غریبه نیست سکوت شب با نالههای دل عاشق زمانیکه فریاد بر میآورد در اوج تمنای تو
و انتظاری که همدم لحظههای تنهایی من است و تنها مرهم درد بیوفاییهایت
بیا !
تا گذر زمان مرا محکوم به تنهایی نکرده بیا
آری محکوم به تنهایی در زندان گور
بیا و ببین زخمهای برجایمانده بر قلبم را
بیا که تنها مرهم آن تویی
بیا که دیگر انتظار هم تاب ماندن ندارد
بیا . . .
« بید مجنون » |








