لیست دوستان :: 87
لیست کلوبها :: 36اولین شب شعر بازیگر در ایران 16 شهریور 87 - 19:22 |
دوشنبه ۱۷تیرماه ۸۷ من و شایا تجلی به دعوت یکی از هنرمندان بسیار گرانقدر کشور در خانه سینما شاهد شروع شب شعر بازیگر با حضور شاعرانی چون حقوقی.شمس لنگرودی.علی باباچاهی. علی شاه مولوی. حافظ موسوی و سید علی صالحی بودیم كه این اتفاقی بسیار مبارك و باعث افتخار و سعادت ماست .
این برنامه اولین شب شعر بازیگر در تاریخ هنری و ادبی ایران میباشد كه از ساعت ۷ در خانه سینمابه همت رضا میرکریمی واقع در خیابان بهار آغازشد و تا پاسی از شب ادامه داشت .
از هنرمندان حاضر در این شب نشینی میتوان به خانمها مهوش وقاری. ژاله علو.گوهرخیراندیش.افسانه بایگان. افسراسدی و از آقایان به رضا فیاضی.رسول نجفیان.علی دهکردی.اصغرهمت.علیرضاخمسه.رضا بابک .بهروز بقایی و دیگر عزیزان هنرمند اشاره کرد.
دراین شب خاطره انگیز رسول نجفیان یكی از كارهای جدید خود را با دف نوازی هنرمندانه شاگردش اجرا كرد و امیریل ارجمند نیز چندین قطعه گیتار همراه با كلام به نمایش گذاشت.
در این برنامه بازیگران اشعار خود را برای حاضرین خواندند ، از این جمع می توان به بازیگرانی چون رضا فیاضی ، ژاله علو ، افسانه بایگان ، حسین خانی بیک ، اصغر همت ، علیرضا خمسه . رضا بابك و افسراسدی اشاره داشت .
سعید ستایش
|
لیست توصیفنامه ها16 شهریور 87 - 00:52 | |
دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود تو در کنار من بشینی؟..... محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاهتو پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود
یک عمر هرچه سهم تو ازمن نگاه بود سهم من ازعبورتو رنج وملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد اما نه با خیال تو بودم حلال بود...
|
4 خرداد 87 - 00:33 | |
در انتظار خوابم و صد افسوس خوابم به چشم باز نمیاید اندوهگین و غمزده می گویم شاید ز روی ناز نمی اید چون سایه گشته خواب و نمی افتد در دامهای روشن چشمانم می خواند آن نهفته نامعلوم در ضربه های نبض پریشانم مغرور این جوانی معصوم مغرور لحظه های فراموشی مغرور این سلام نوازشبار در بوسه و نگاه و همآغوشی می خواهمش در این شب تنهایی با دیدگان گمشده در دیدار با درد ‚ درد سکوت زیبایی سرشار ‚ از تمامی خود سرشار می خواهمش که بفشردم بر خویش بر خویش بفشرد من شیدا را بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت آن بازوان گرم و توانا را در لا بلای گردن و موهایم گردش کند نسیم نفسهایش نوشد بنوشد که بپیوندم با رود تلخ خویش به دریایش وحشی و داغ و پر عطش و لرزان چون شعله های سرکش بازیگر در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد خاکسترم بماند در بستر در آسمان روشن چشمانش بینم ستاره های تمنا را در بوسه های پر شررش جویم لذات آتشین هوسها را می خواهمش دریغا ‚ می خواهم می خواهمش به تیره به تنهایی می خوانمش به گریه به بی تابی می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی لب تشنه می دود نگهم هر دم در حفره های شب ‚ شب بی پایان او آن پرنده شاید می گرید بر بام یک ستاره سرگردان... |

































