روزی با همین قلب شکسته از این دیار خواهم رفت...
روزیکه همه پرندگان در نبودنم آواز خواهند خواند...
آنقدر ناگهانی محو خواهم شد که حتی نبودنم را حس نکند...
که رفتنم را نبینند... بی هیچ نشانه ای...
که ندانند با قلب مغرور و زخمی من چه کردند...
روزیکه تمام دل دردمند من پر شود از تَرَ کهایی، که دیگر جایی برای زیستنم نباشد...
روزی پر خواهم کشید از این دیار و مردمان نامهربانش...