لیست دوستان :: 118
لیست کلوبها :: 136Jasoor ft Off ft Hiro and Adner 12 اردیبهشت 87 - 14:32 |
سلام به همه دوستان عزیز خودم آهنگم اومد بیرون به اسم انفجار كه با amin OFF & hamidreza HIRO و ADNER خوندم JASOOR هم كه خودمم. |
لیست توصیفنامه ها5 بهمن 86 - 21:23 | |
نزدیك تر بیا ای یار
نزدیك تر بیا
مگذار دست زمستان
میان ما فاصله اندازد
كنار من بنشین
نزدیك دلم...
چرا كه آتش تنها میوه ی زمستان است
با من سخن بگو
از شكوه دلت
كه این،
از تمام جهان شكوهمندتر است...
سلام دوست گل و مهربونم.
امیدوارم كه خوب و خوش باشی به لطافت برفای سفیده نازی كه الان داره آروم آروم میشینه پشت پنجره اتاقت.
امیدوارم كه هنوز من رو به یاد داشته باشی...
یه كم فكر كن ... یه كم به گذشته برگرد...
درسته ، من ترنم هستم مدیر كلوب هكرهای عاشق كه شما توی این كلوب عضوی و شاید یه مدت توش فعالیت هم داشتی و بحثاش رو پی گیری می كردی و شاید وقت نكردید به ما سری بزنید ......
یه مدت به علت مشغله كاری من زیاد به كلوبم نرسیدم و انگاری تو این فرصت ننه سرما هم بی كار ننشست و حسابی سرماش رو ریخت تو خونه ما...
اما من تصمیم گرفتم كه دوباره ازت دعوت كنم تا بیای و تو بحثامون شركن كنی و همه با هم دوباره با گرمای دلمون و دستامون و با محبتهامون به هم اینجا رو گرم كنیم.
پس منتظرت هستم.
اینم لینكش كه بیای و یه سری به كلوب خودت بزنی و خوشحال میشم http://www.cloob.com/clubname/baba
منتظرم.....
|
11 آذر 86 - 15:29 | |
chakere dadash sepehrem00nam hastimaaaaa:X:x
YEKAM MArO TAhvIl beGir dawsh!!! |
27 آبان 86 - 22:29 | |
بد قولی پسر...
توی محل تقریباَ همه می شناختنش ، جوونی بود بی سروصدا ، سرش تو کار خودش بود... با اینکه سنش خیلی زیاد نبود ولی رفتارش اون رو هم سن و سال بزرگای محل نشون می داد. چند سالی بود که کار می کرد و در این چند سال چند بار حادثه های خاص کارش گریبانشو گرفته بود . آخرین بار ی که دچار حادثه شد به مادرش قول داد که حتی اگر یک بار دیگه براش حادثه ای اتفاق بیافته حتماَ کارش رو عوض میکنه...
اون روز هم مثل هر روز دیگه صبح زود رفت سر کارش ، توی ماشین که نشست یادش افتاد که قرآن کوچیکی رو که مادرش اصرار داشت همیشه همراش باشه ، توجیب اون یکی لباسش جا گذاشته. با خودش خندید و گفت : یه روز هم سپر بلامون رو جا بذاریم ببینیم چی میشه...!!؟
سر کار که رسید مثل هرروز دیگه کارش رو شروع کرد ، بعد از انجام کارهای دفتریش رفت داخل کارگاه... سوار قفسی شد که برای پایین رفتن به ته چاه بزرگ ورودی تونل ازش استفاده میشد. سوار که شد به راننده جرثقیل اشاره کرد که بفرسته پایین... تقریباَ سی ،چهل متری رفته بود پایین . قفس بین زمین وآسمون تاب می خورد وپایین می رفت،هنوز بیست متری به ته چاه مونده بود که قفس با صدای غیر عادی وعجیبی شروع کرد به لرزیدن، اولش خیلی جدی نبود اما لحظاتی بعد آثار پارگی روی سیم اتصال قفس به جرثقیل دیده شد . پسر با خودش فکر کرد کاشکی اون قرآن کوچولو همرام بود!!! چاره ای نبود تا پایین راه کمتری مونده بود و شانس بیشتری!! با خودش گفت اگه این بار هم جون سالم بدر ببرم دیگه به قولی که به مادرم دادم عمل می کنم! نفهمید چطور گذشت اما فهمید که قفس به کف چاه رسیده ... جوون بدون اینکه به کارش ادامه بده برگشت به دفتر کارش ، هر چی گشت سویچ ماشینش رو پیدا نکرد ، فکر کرد لابد پایین چاه از جیبش افتاده . مهم نبود ، تصمیم گرفته بود به قولی که به مادرش داده بود عمل کنه . از ترس اینکه پشیمون نشه از کارگاه پیاده زد بیرون . کیف پولش هم توی ماشینش بود اما پیاده تا خونه اونقدر زیاد نبود که بخواد از تصمیمش منصرف بشه...
پیاده راه افتاد طرف خونه ... به کوچه که رسید دید در خونشون بازه!؟ از داخل خونه صدای گریه و شیون بلند بود ... با پاهای لرزون داخل خونه شد ... اول از همه پدر رو دید که بی صدا گریه می کرد و نگاهش به در خشکیده بود ، پسرک برای اولین بار بود که می دید پدر اونقدر در خودش فرو رفته که متوجه حضور اون نشده... صدای شیون خواهر اتاق روپر کرده بود... اما مادر ؟ اون کجا بود ؟ پسر به سمت اتاق مادر رفت ... مادر هم از فرط گریه از حال رفته بود زن همسایه سعی می کرد ازش مراقبت کنه.... با دیدن اعضای اصلی خانواده خیال پسر کمی راحت شد با این حال می دانست که اتفاق بدی افتاده... نگاه پسر به قاب عکسی افتاد که هر روز مادر اون رو از بالای شومینه بر می داشت وبا دستمال حریر سفیدش اون رو تمیز می کرد... اما این بار پارچه حریر سیاه رنگی گوشه قاب عکس پسر رو تزیین کرده بود !!! تازه پسرک فهمید برای عمل کردن به قولی که به مادر داده بود چقدر دیر شده... و از اینکه با بد قولی این دنیا رو ترک می کرد شرمنده شد...
|























