نمی دانم کجا رفتی؟
نمی دانم کدامین خواب رنگارنگ
تو را تا مرز جادویی رویا برد؟
کدامین شعر تو را در خود
به شکل بیت رنگینی نهان می کرد
کجا رفتی؟
تو ابری بر درخت خشک من دیگر نمی باری
من اکنون چون درختی خشک و بی بارم
و باور کن گل خشکیده ای در سینه ی بادم
تو را جان تمام آرزوهایت
بیا برگرد
دلی را با صدایی روشنی بخش
اگر دیگر نمی آیی
اگر بر تک درخت خشک من دیگر نمی باری
مرا با غصه ای غمگین
و پایانی بدون مقصد و شادی
رهایم کن
یکی بود یکی نبود
یک مرد بود که تنها بود
یک زن بود که او هم تنها بود
زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود
مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود
خدا غم آنها رو میدید و غمگین بود
خدا گفت:
شما را دوست دارم
پس همدیگر را دوست بدارید
و با هم مهربان باشید
مرد سرش را پایین آورد
مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید
زن به آب رودخانه نگاه میکرد، مرد را دید
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند
خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید
مرد دستهایش را بالای سر زن گفت تا خیس نشود
زن خندید
خدا به مرد گفت:
به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی
و هر دو در آن زندگی کنید
مرد زیر باران خیس شده بود
زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت مرد خندید
خدا به زن گفت:
به دستهای تو همه زیبائیها را می بخشم
تا خانه ای که او می سازد، زیبا کنی
مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم کرد، آنها خوشحال بودند
آنها خوشحال بودند
خدا خوشحال بود
یک روز، زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش
غذا می داد. دستهایش را به سوی آسمان
بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند
اما پرنده نیامد،،،پرواز کرد و رفت
و دستهای زن رو به آسمان ماند. مرد او را دید
کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود
فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند
خدا خندید و زمین سبز شد
خدا گفت:
از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد
فرشته ها شاخه ی گلی به دست مرد دادند
مرد گل را به دست زن داد
و زن آن را در خاک کاشت
خاک خوشبو شد
پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد
زن اشکهای کودک را می دید و غمگین بود
فرشته ها به او آموختند که چگونه
طفل را در آغوش بگیرد و از شیره ی جانش به او بنوشاند
مرد زن را دید که می خندد، کودکش را دید که شیر می نوشد
به زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت
خدا شوق مرد را دید و خندید
وقتی خدا خندید
پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست
خدا گفت:
با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی را بیاموزد
راست بگویید تا راستگو باشد
گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت
زمین پر شد از گلهای رنگارنگ ولابلای گلها
پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم میدویدند
خدا همه چیز و همه جا را می دید
می دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر
زنی گرفته است، تا خیس نشود
زنی را دید که در گوشه ای از خاک
با هزاران امید شاخه گلی می کارد
دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند
و پرنده های که.......
خدا خوشحال بود
چون دیگر
غیر از او هیچ کس تنها نبود
رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشاده بود
رفتم که داغ بوسهء پر حسرت ترا
با اشکهای دیده زلب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم مگو،مگو،که چرا رفت،ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی وظلمت،چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم،که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم،که در سیاهی یک گور بی نشان
ارغ شوم زکشمش و جنگ زندگ
میخوام نامه ای بنویسم که بگویم با دلی از درد و با نا امیدی به سوی امید میروم تا دوباره تو را پیدا کنم
میدانم که پیدا کردن تو کار ساده ای نیست ولی باز دست از مبارزه ی زندگی بر نم دارم تا بگویم تو را
میخواهم بگویم که غیر از تو هیچ موجودی در جهان نمی تواند عشق من نسبت به تو را کم کند .
در راه عشق فقط استواری و صبوری و فداکاری هست که میتونه به آدم ها معنی عشق رو برسونه
پس همیشه سعی کنید با فداکاری و استقامت به سمت عشق خود برید