لیست دوستان :: 28
لیست کلوبها :: 6
لیست توصیفنامه ها26 اردیبهشت 87 - 08:11 | |
شهریاری که نداند شب مردمانش چگونه به صبح می رسد
،گورکن گمنامیست که دل به دفن دانایی بسته است.
"کوروش کبیر"
|
26 اردیبهشت 87 - 08:10 | |
سالروز تولد آدم نزدیک بود و خداوند سخت در اندیشه ی هدیه ای برای آدم بود.
یکی از فرشتگان ، شاید میکاییل ، پیش آمد و گفت : او را به گردشی بر فراز زمین ها و دریا هاببر.
خداوند گفت کم است. این را خودش بدست می آورد.
فرشته دیگری شاید ، اسرافیل ، گفت : گوهر شب چراغ را به او بده ، شادمان خواهد شد.خداوند
ابرو در هم کشیدو گفت هنوز نمیدانید آدم کیست ؟ که چنین چیزی پیشکش می کنید ؟فرشتگان سکوت کردند. دردانه خداوند روزی دگر یکساله می شد. و آنها نمیدانستند چه ارزشی دارد این روز
.خداوند : گفت خودم می دانم.
سپس فرشتگان را فرمود تا از گوشه گوشه کائنات قطره های پراکنده مهربانی را گرد آورند.و از
لابلای گلبرگ گلهای زمین و بهشت شهد های خوشبو بیاورند.
و سپس آمیزه ای از این همه طراوت شهد و لذت را به باقی مانده گلی زد که آدم را از آن سرشته بود.آن روز آدم خوابید ، و وقتی بیدار شد تنها نبود.
خداوند زن را آفرید.
روز تولد آدم ، روز تولد عشق ، روز تولد تمنا و روز زیبای هم آغوشی و تکامل دردانه (های) خداوند بود. روز تولد آدم ، روز مرگ تنهایی بود. عطر زن در زمین پیچید.
هدیه عروسی این دو ، گوهر شب چراغ بود. که آدم بر فراز خانه اش افراز نمود.
تنها خداوند این تنهایی را فهمیده بود. چون خودش تنها بود.
|
8 اردیبهشت 87 - 11:11 | |
صدها هزار نفر برای بارش باران دعا کردند
غافل از اینکه:
"خداوند با کودکیست که چکمه هایش سوراخ است". |




















