| کلوب آی دی | rozita_200 ، سن کلوبی : 3 سال و 7 ماه و 10 روز |
| درباره من | نمی بخشمت...... ولی فراموشت می کنم....... همیشه به همین سادگی از ادمای بی ارزش می گذرم . . .! |
| وضعیت | زن25 ساله مجرد |
| جنسيت | زن |
| محل سکونت | Other ، از.... |
| سيگار | نميکشم |
| علت عضويت | شرکت در بحث هاي کلوبها و امکانات ديگر |
| زندگي با | تنها |
| تحصيلات | ليسانس |
| اطلاعات اضافي | قصه عشق در روزگارهای قدیم جزیره ای دورافتاده بود که همه ی احساسات در آن زندگی می کردند:شادی،غم،دانش،عشق و باقی... احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند. اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست. "ثروت!مرا هم با خود می بری؟!" ثروت جواب داد: "نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.." عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد. "غرور لطفاً به من کمک کن." "نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی." پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد. "غم لطفاً مرا با خود ببر." "آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم." شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد. ناگهان صدایی شنید: .......................... |
| گرايش سياسي | هيچکدام ! |
| قد | 165-170 |
| وزن | 50-55 |
| اخلاق و برخورد | شوخ ، دوستانه ، شلوغ |
| مد و ظاهر | متغيير ، راحت ، مد روز ، مدرن |
| تاریخ عضویت | 12 تیر 1387 ساعت 11:29 |