مهدی اخوان ثالث
.jpg)
************************************************************************************
از کتاب از این اوستا
كتیبه
فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار كوهی بود
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
زن و مرد و جوان و پیر
همه با یكدیگر پیوسته ، لیك از پای
و با زنجیر
اگر دل می كشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن ، لیك تا آنجا كه رخصت بود
تا زنجیر
ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
و یا آوایی از جایی ، كجا ؟ هرگز نپرسیدیم
چنین می گفت
فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
بر او رازی نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
چنین می گفت چندین بار
صدا ، و آنگاه چون موجی كه بگریزد ز خود در خامشی می خفت
و ما چیزی نمی گفتیم
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شك و پرسش ایستاده بود
و دیگر سیل و خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نیز خاموشی
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبی كه لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان ورم می كرد و می خارید
یكی از ما كه زنجیرش كمی سنگینتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
و نالان گفت : باید رفت
و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
باید رفت
و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی كه تخته سنگ آنجا بود
یكی از ما كه زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
كسی راز مرا داند
كه از اینرو به آنرویم بگرداند
و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تكرار می كردیم
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
هلا ، یك ... دو ... سه .... دیگر پار
هلا ، یك ... دو ... سه .... دیگر پار
عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم كردیم
هلا ، یك ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
یكی از ما كه زنجیرش سبكتر بود
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
و ما بی تاب
لبش را با زبان تر كرد ما نیز آنچنان كردیم
و ساكت ماند
نگاهی كرد سوی ما و ساكت ماند
دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
بخوان ! او همچنان خاموش
برای ما بخوان ! خیره به ما ساكت نگا می كرد
پس از لختی
در اثنایی كه زنجیرش صدا می كرد
فرود آمد ، گرفتیمش كه پنداری كه می افتاد
نشاندیمش
بدست ما و دست خویش لعنت كرد
چه خواندی ، هان ؟
مكید آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
كسی راز مرا داند
كه از اینرو به آرویم بگرداند
نشستیم
و به مهتاب و شب روشن نگه كردیم
و شب شط علیلی بود
روی جاده ی نمناك
اگرچه حالیا دیریست كان بی كاروان كولی
ازین دشت غبار آلود كوچیده ست
و طرف دامن از این خاك دامنگیر برچیده ست
هنوز از خویش پرسم گاه
آه
چه می دیده ست آن غمناك روی جاده ی نمناك ؟
زنی گم كرده بویی آشنا و آزار دلخواهی ؟
سگی ناگاه دیگر بار
وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او
چنانچون پاره یا پیرار ؟
سیه روزی خزیده در حصاری سرخ ؟
اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر
به تلخی باخته دار و ندار زندگی را در قناری سرخ ؟
و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش
هزاران قطره خون بر خاك روی جاده ی نمناك ؟
چه نجوا داشته با خویش ؟
پ یامی دیگر از تاریكخون دلمرده ی سوداده كافكا ؟
همه خشم و همه نفرین ، همه درد و همه دشنام ؟
درود دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصبانی اعصار
ابر رند همه آفاق ، مست راستین خیام ؟
تقوی دیگری بر عهد و هنجار عرب ، یا باز
تفی دیگر به ریش عرش و بر آین این ایام ؟
چه نقشی می زده ست آن خوب
به مهر و مردمی یا خشم یا نفرت ؟
به شوق و شور یا حسرت ؟
دگر بر خاك یا افلاك روی جاده ی نمناك ؟
دگر ره مانده تنها با غمش در پیش آیینه
مگر ، آن نازنین عیاروش لوطی ؟
شكایت می كند ز آن عشق نافرجام دیرینه
وز او پنهان به خاطر می سپارد گفته اش طوطی ؟
كدامین شهسوار باستان می تاخته چالاك
فكنده صید بر فتراك روی جاده ی نمناك ؟
هزاران سایه جنبد باغ را ، چون باد برخیزد
گهی چونان گهی چونین
كه می داند چه می دیده ست آن غمگین ؟
دگر دیریست كز این منزل ناپاك كوچیده ست
و طرف دامن از این خاك برچیده ست
ولی من نیك می دانم
چو نقش روز روشن بر جبین غیب می خوانم
كه او هر نقش می بسته ست ، یا هر جلوه می دیده ست
نمی دیده ست چون خود پاك روی جاده ی نمناك
قصه شهر سنگستان
دوتا کفتر،
نشسته اند روی شاخه سدر کهنسالی ،
که روییده غریب از همگنان دردامن کوه قوی پیکر.
دو دلجو مهربان باهم ،
دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم ،
خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان باهم .
دو تنها رهگذر کفتر ،
نوازشهای این ، آن را تسلی بخش ،
تسلیهای آن ، این رانوازشگر .
خطاب ار هست : « خواهرجان»
جوابش : « جان خواهرجان ،
بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش . »
- « نگفتی ، جان خواهر! اینکه خوابیده ست اینجا کیست ؟
ستان خفته ست و با دستان فرو پوشانده چشمان را ،
تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما رانیز کو را دوست
می داریم ،
نگفتی کیست ، باری سرگذ شتش چیست ؟ »
- « پریشانی غریب و خسته ، ره گم کرده را ماند .
شبانی گله اش را گرگها خورده .
و گرنه تاجری کالاش رادریا فرو برده .
و شاید عاشقی سرگشته کوه و بیابانها .
سپرده با خیالی دل ،
نه ش از آسودگی آرامشی حاصل ،
نه ش از پیمودن دریا و کوه و دشت ودامانها .
اگر گم کرده راهی بی سرانجام ست ،
مرا به ش پند و پیغام است .
درین آفاق من گردیده ام بسیار ،
نماند ستم نپیموده بدستی هیچ سویی را .
نمایم تا کدامین راه گیرد پیش :
ازین سو ، سوی خفتنگاه مهر و ماه ، راهی نیست .
بیابانهای بی فریاد و کهساران خار و مشک و بی رحم ست .
وز آن سو ، سوی رستنگاه ماه و مهر هم ، کس را پناهی نیست .
یکی دریای هول هایل ست و خشم طوفانها .
سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب .
و آن دیگر بسیط زمهریرست و زمستانها .
رهایی را اگر راهی ست ،
جز از راهی که روید زان گلی ، خاری ، گیاهی ، نیست ..... »
- « نه ، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی ست ؟
غریبی ، بی نصیبی ، مانده در راهی ،
پناه آورده سوی سایه سدری ،
ببینش ، پای تا سر درد و دلتنگی ست .
نشانیها که دراو ... »
- « نشانیها که می بینیم دراو بهرام را ماند ،
همان بهرام ورجاوند
که پیش از روز رستاخیز خواهد خاست ،
هزاران کار خواهد کرد نام آور
هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشکوه .
پس از او گیو بن گودرز ،
و با وی توس بن نوذر ،
و گرشاسب دلیر، آن شیر گند آور ،
و آن دیگر
و آن دیگر .
انیران رافرو کوبند ، وین اهریمنی رایات را بر خاک اندازند.
بسوزند آنچه ناپاکی ست ، ناخوبی ست ،
پریشان شهر ویران را دگر سازند .
درفش کاویان را فره درسایه ش ،
غبار سالیان از چهره بزدایند ،
بر افرازند ... »
- « نه ، جانا ! این چه جای طعنه و سردی ست ؛
گرش نتوان گرفتن دست ، بیداد ست این تیپای بی غاره .
ببینش ، روز کور شور بخت ، این نا جوانمردی ست .»
« نشانیها که دیدم ، دادمش ، باری
بگو تا کیست این گمنام گرد آلود .
ستان افتاده ، چشمان را فرو پوشیده با دستان ،
تواند بود کو با ماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان .»
- « نشانیها که گفتی هر کدامش برگی از باغی ست ،
و از بسیارها تایی .
به رخسارش عرق هر قطره ای از مرده دریایی .
نه خال ست و نگار آنها که بینی ، هر یکی داغی ست ،
که گوید داستان از سوختنهایی .
یکی آواره مردست این پریشانگرد .
همان شهزاده از شهر خود رانده ،
نهاده سر به صحراها ،
گذشته از جزیره ها و دریاها ،
نبرده ره به جایی ، خسته در کوه و کمر مانده ،
اگر نفرین ، اگر افسون ، اگر تقدیر ، اگر شیطان .... »
- « به جای آوردم او را ، هان
همان شهزاده بیچاره است او که شبی دزدان دریایی
به شهرش حمله آوردند .»
- « بلی ، دزدان دریایی و قوم جادوان وخیل غوغایی
به شهرش حمله آوردند ،
و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر :
,, دلیران من ! ای شیران !
زنان ! مردان ! جوانان ! کودکان ! پیران ! ،،
و بسیاری دلیرانه سخنها گفت ، اما پاسخی نشنفت .
اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستان ،
صدایی بر نیامد از سری ، زیرا همه ناگاه سنگ و سرد
گردیدند ،
از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان .
پریشان روز ، مسکین ، تیغ در دستش ، میان سنگها می گشت
و چون دیوانگان فریاد میزد : ,,آی !،،
و می افتاد و بر می خاست . گریان نعره می زد باز :
,, دلیران من ! ،، اما سنگها خاموش .
همان شهزاده است آری که دیگر سالهای سال ،
ز بس دریا و کوه و دشت پیموده ست ؛
دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست .
و پندارد که دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست .
نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد
چاره و ترفند ،
نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند ،
دگربیزار حتی از دریغا گویی و نوحه ،
چو روح جغد گردان درمزار آجین این شبهای بی ساحل ،
ز سنگستان شومش برگرفته دل ،
پناه آورده سوی سایه سدری ،
که رسته درکنار کوه بی حاصل .
و سنگستان گمنامش
که روزی روزگاری شب چراغ روزگاران بود ،
نشید همگنانش ، آفرین را و نیایش را ،
سرود آتش و خورشید و باران بود ،
اگر تیر و اگر دی ، هر کدام و کی ،
به فر سور و آذینها ، بهاران در بهاران بود ،
کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست ، سوگش سور ،
چنان چون آبخوستی روسپی ، آغوش زی آفاق بگشوده ،
دراو جاری هزاران جوی پر آب گل آلوده ،
و صیادان دریا بارهای دور ،
و بردنها و بردنها و بردنها ،
و کشتیها و کشتیها و کشتیها
و گزمه ها و گشتیها ... »
- « سخن بسیار یا کم ، وقت بیگاه ست .
نگه کن ، روز کوتاه ست .
هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیک .
شنیدم قصه این پیر مسکین را
بگو آیا تواند بود کو را رستگاری روی بنماید ؟
کلیدی هست آیا که ش طلسم بسته بگشاید ؟ »
- « تواند بود .
پس از این کوه تشنه ، دره ای ژرف است ،
دراو نزدیک غاری تار و تنها ، چشمه ای روشن .
از اینجا تا کنار چشمه راهی نیست .
چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن ،
غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید ،
اهورا و ایزدان و امشاسپندان را
سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید ،
پس از آن ، هفت ریگ از ریگهای چشمه بر دارد ،
درآن نزدیکها چاهی ست ،
کنارش آذری افروزد و او را نمازی گرم بگزارد ،
پس آنگه هفت ریگش را ،
به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد .
ازو جوشید خواهد آب ،
و خواهد گشت شیرین چشمه ای جوشان ،
نشان آن که دیگر خاستش بخت جوان از خواب .
تواند باز بیند روزگار وصل .
تواند بود و باید بود ،
ز اسب افتاده او ، نز اصل . »
- « غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار .
سخن پوشیده بشنو ، اسب من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست ،
غم دل با تو گویم غار!
کبوترهای جادوی بشارت گوی ،
نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند .
بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند .
من آن کالام را دریا فرو برده ،
گله ام را گرگها خورده ،
من آن آواره این دشت بی فرسنگ
من آن شهر اسیرم ، ساکنانش سنگ .
ولی گویا دگر این بینوا شهزاده باید دخمه ای جوید .
دریغا دخمه ای درخورد این تنهای بد فرجام نتوان یافت .
کجایی ای حریق ؟ ای سیل ؟ ای آوار ؟
اشارتها درست و راست بود ، اما بشارتها !
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم ، غار !
درخشان چشمه پیش چشم من جوشید .
فروزان آتشم را باد خاموشید .
فکندم ریگها را یک به یک درچاه .
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم ، لیک
به جای آب ، دود از چاه سر بر کرد ، گفتی دیو می گفت : ,, آه ،، .
مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست ؟
زمین گندید ، آیا بر فراز آسمان کس نیست ؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنیتر زآنکه دربند
دماوند است .
پشوتن مرده است آیا ؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی کرده
است آیا ؟ ... »
سخن می گفت ، سر در غار کرده ، شهریار شهر سنگستان
سخن می گفت با تاریکی خلوت .
تو پنداری مغی دل مرده در آتشگهی خاموش ،
ز بیداد انیران شکوه ها می کرد .
ستمهای فرنگ و ترک و تازی را
شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد.
غمان قرنها را زار می نالید .
حزین آوای او درغار می گشت و صدا می کرد .
- « .... غم دل با تو گویم ، غار !
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟ »
صدا نالنده پاسخ داد :
« ..... آری نیست ! »
از کتاب زمستان
زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
كه ره تاریك و لغزان است
وگر دست محبت سوی كسی یازی
به اكراه آورد دست از بغل بیرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریك
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس كاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چركین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه می گویی كه بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یكسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسكلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
آواز كرك
بده ... بدبد ... چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟
كرك جان ! خوب می خوانی
من این آواز پاكت را درین غمگین خراب آباد
چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد
گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش
بخوان آواز تلخت را ، ولكن دل به غم مسپار
كرك جان ! بنده ی دم باش
بده ... بد بد راه هر پیك و پیغام خبر بسته ست
ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
قفس تنگ است و در بسته ست
كرك جان ! راست گفتی ، خوب خواندی ، ناز آوازت
من این آواز تلخت را بده ... بد بد ... دروغین بود هم لبخند و هم سوگند
دروغین است هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین آواز جفت تشنه ی پیوند
من این غمگین سرودت را
هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد
بده ... بدبد ... چه پیوندی ؟ چه پیمانی ؟
كرك جان ! خوب می خوانی
خوشا با خود نشستن ، نرم نرمك اشكی افشاندن
زدن پیمانه ای - دور از گرانان - هر شبی كنج شبستانی
پرنده ای در دوزخ
نگفتندش چو بیرون می كشاند از زادگاهش سر
كه آنجا آتش و دود است
نگفتندش : زبان شعله می لیسد پر پاك جوانت را
همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است
نگفتندش : نوازش نیست ، صحرا نیست ، دریا نیست
همه رنج است و رنجی غربت آلود است
پرید از جان پناهش مرغك معصوم
درین مسموم شهر شوم
پرید ، اما كجا باید فرود آید ؟
نشست آنجا كه برجی بود خورده بآسمان پیوند
در آن مردی ، دو چشمش چون دو كاسه ی زهر
به دست اندرش رودی بود ، و با رودش سرودی چند
خوش آمد گفت درد آلود و با گرمی
به چشمش قطره های اشك نیز از درد می گفتند
ولی زود از لبش جوشید با لبخندها ، تزویر
تفو بر آن لب و لبخند
پرید ، اما دگر آیا كجا باید فرود آید ؟
نشست آنجا كه مرغی بود غمگین بر درختی لخت
سری در زیر بال و جلوه ای شوریده رنگ ، اما
چه داند تنگدل مرغك ؟
عقابی پیر شاید بود و در خاطر خیال دیگری می پخت
پرید آنجا ، نشست اینجا ، ولی هر جا كه می گردد
غبار و آتش و دود است
نگفتندش كجا باید فرود آید
همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است
دلش می تركد از شكوای آن گوهر كه دارد چون
صدف با خویش
دلش می تركد از این تنگنای شوم پر تشویش
چه گوید با كه گوید ، آه
كز آن پرواز بی حاصل درین ویرانه ی مسموم
چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش
همه پرهای پاكش سوخت
كجا باید فرود آید ، پریشان مرغك معصوم ؟
از کتاب آخر شاهنامه
كاوه یا اسكندر ؟
موجها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نو افتاده است
چشمه های شعله ور خشكیده اند
آبها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناكان بی فغان و بی خروش
آهها در سینه ها گم كرده راه
مرغكان سرشان به زیر بالها
در سكوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها
آبها از آسیا افتاد هاست
دارها برچیده خونها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
پشكبنهای پلیدی رسته اند
مشتهای آسمانكوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان یا آشكار
كاسه ی پست گداییها شده ست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
این شب است ، آری ، شبی بس هولناك
لیك پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه كفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر كشم
باز می بیتم صدایم كوته ست
باز می بینم كه پشت میله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی كه : من لالم ، تو كر
آخر انگشتی كند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودكامه ای
مكن سری بالا زنم ، چون ماكیان
ازپس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید ، این بیند جواب
گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم اینها دروغند و فریب
گویم آنها بس به گوشم خوانده اند
گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از كوری زند
گوش كز حرف نخستین بود كر
گاه رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش كه : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
می شود چشمش پر از اشك و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
من به اشكش خیره از این سوی و باز
دزد مسكین برده سیگار مرا
آبها از آسیا افتاده ، لیك
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
آبها از آسیا افتاده ، لیك
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی ؟
آن كه در خونش طلا بود و شرف
شانه ای بالا تكاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم
آبها از آسیا افتاده ، لیك
باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر كه آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
صبر كن تا دیگری پیدا شود
كاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
كاشكی اسكندری پیدا شود
قاصدك
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از كجا وز كه خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
كه دروغی تو ، دروغ
كه فریبی تو. ، فریب
قاصدك 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! كجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردك شرری هست هنوز ؟
قاصدك
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
شعر منتشر نشدهای از مهدی اخوان ثالث (م.امید)
چه بینی، چیست این؟ یا کیست این میآید؟
چه بینی؟ آب یا آتش؟
پریزادی است آتشفام و آبی پیرهن شاید؟
فکنده زورق از گلبرگها بر جاری مهتاب؟ (جویبار آبی مهتاب)
و او را برده از افسون ساحر خواب؟
گلاندامیست، خوابش برده بر این سبزگون بستر
خورد گهوارهاش از کوهساران تا به دریا تاب؟
و شاید جلوهای بیدار از زیبایی خفتهست؟
و یا از خفته «زیبا» فکنده بستر رؤیا و گل بر بگر که سیماب؟
و شاید لاله پیکر اختری مرجانی است و ابر پیراهن
خرامان در مداری آبگون تا بیکران، تا ساحل نایاب؟
و شاید نیز تصویری است تر از یک گل آتش
که بیند خواب آب و خواب خاکستر
و اینک باد میلرزاند آن تصویر را در قاب؟
نه اما، هیچ از اینها نیست، اینها نیست...
پس آیا چیست این زیبای خوابش برده، کآبش میبرد با خویش
گلی بر آب
اگر در خواب، یا بیدار
و گر بیدار، یا در خواب
گلی بر آب و... ما همراه گل، با آب
بسوی این دژ، این نزدیکترین ساحل
بسوی پل
روان بر آب
و بوی گل
و آب اما... چه آب از آبها؟
و اما آب...
کوچههای تنگ پیچاپیچ
و در و دیوارهایی پر نگار و نقش دیرینه
کوبه و آویزه و گلمیخها بر در
چون ردیف نیزه و خنجر
یادگار قرنها تاریخ
و ردیف تیغهها، آرایش درها
در کنار گنبد گلمیخها، گویی
در حصار و برجها و باروهای آن دیرین دژ دزفول
پاسدارانند یا سرنیزههاشان در پس سنگر
کنگره دیوارها و طاقها و شانهی رفها
و هزاره و هرههایی بندباز بازگرنه را معبر
کاکل ایوان چو زلف آن مخل دختر
و ببین آن طره...
برگرفته از سایت :http://www.iranpoetry.com
همیشه شاد و مهربان بمان