دلم دریاچهء اندوه و درده نگاهم کوچه ای خاموش وسرده ببین این لحظه های با تو بودن به شهر کوچک قلبم چه کرده از بچگی به من گفتند دوست بدار حالا که دیوانه وار او را دوست دارم به من میگویند فراموش کن از من ای هستیه من دور مشو که مرا بی تو تمنائی نیست بخدا غیر تو ای راحته جان در دلم بهر کسی جائی نیست جز تمنایه دو چشمه سیهت به دلم حسرته بینائی نیست قطرهء اشکم و جز سینه تو منزلم در دل دریائی نیست