لیست دوستان :: 161
لیست کلوبها :: 14
لیست توصیفنامه ها27 دی 86 - 02:34 | |
یک روز صبح زود چشمهایم را باز می کنم,
فرشته ای بالهایش را به صورتم می زند و می گوید:
این آخرین روزیست که خورشید را می بینی .
می توانی تا غروب کنار پنجره بایستی
و با آسمان و پرنده هایش حرف بزنی.
می توانی مشقهای کودکی ات را تمام کنی.
می توانی آخرین سطر نامه ات را بنویسی.
می توانی زانو به زانوی خدا بنشینی
و گناهان ریز و درشت و تکراری ات را بشماری
و یک دل سیر گریه کنی.
وقتی فرشته به سوی بینهایت پر می کشد,
یادم می افتد هنوز کارهای زیادی هست که انجام بدهم.
باید صندلی خالی ام را کنار گلدانهای شمعدانی بگذارم .
با ابرهای دلتنگ راه بروم .
شعر خداحافظیم را برای دوستم بنویسم.
آرام و بی صدا با آرزوهایم خداحافظی کنم.
باید از کسانی که به من مهربانی کرده اند تشکر کنم
و بگویم که چقدر آنها را دوست دارم.
باید دلهایی را که شکسته ام از نو بسازم,
دلهایی که تنها امیدشان من بودم.
فرشته خیلی دور می شود ...
ولی من با همه ی وجود فریاد می زنم :
ای فرشته مهربان ...
از خداوند بزرگ بخواه فرصتی دیگر به من بدهد.
فرصتی برای دوست داشتن .
یک روز کافی نیست.
یک روز کافی نیست . . .
باور کن هنوز به خیلی ها نگفته ام که دوستشان دارم
باور کن ...
از خدا بخواه فرصت دیگری به من بدهد.
از خدا بخواه...
|
25 دی 86 - 18:08 | |
پرده، اندكی كنار رفت و هزار راز روی زمین ریخت.
رازی به اسم درخت، رازی به اسم پرنده، رازی به اسم انسان.رازی به اسم هر چه كه میدانی.
و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.
و آدمی این سوی پرده ماند با بهتی عظیم به نام زندگی، كه هر سنگریزهاش به رازی آغشته بود و از هر لحظهای رازی میچكید.
در این سوی رازناك پرده، آدمیان سه دسته شدند.
گروهی گفتند: هرگز رازی نبوده، هرگز رازی نیست و رازها را نادیده انگاشتند و پشت به راز و زندگی زیستند.
خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.
و گروهی دیگر گفتند: رازی هست، اما عقل و توان نیز هست. ما رازها را میگشاییم؛ و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگی را بگشایند. خدا گفت: توفیق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهید گرفت. اما بترسید كه درگشودن همان راز نخستین وابمانید.
و گروه سوم اما، سرمایهای جز حیرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازی است و در دل هر راز، رازی.
جهان راز است و تو رازی و ما راز. تو بگو كه چه باید كرد و چگونه باید رفت.
خدا گفت: نام شما را مؤمن میگذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهید. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابهلای رازها عبور داد و در هر عبور رازی گشوده شد.
و روزی فرشتهای در دفتر خود نوشت: زندگی به پایان رسید.
و نام گروه نخست از دفتر آدمیان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولین واماند. و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستی رازناك به سلامت گذشتند.
|
21 دی 86 - 10:44 | |
زنی پسرش را به سینما می بردو دقیقا به قدری كه برای سینما رفتن لازم بود ،پول همراه داشت.پسر با شور و هیجان دم به دم از مادرش می پرسید كه پس كی به سینما می رسند.سر چهارراه كه به خاطر چراغ قرمز ایستاده بودند،زن گدایی را دید كه در پیاده رو نشسته بود و صدایی را شنید كه به او گفت:
- هر چی پول داری ،به او بده!
زن به بحث با آن صدا پرداخت .او به پسرش قول سینما داده بود .صدا دست بردار نبود:
- تمامش را بده!
زن گفت:
- می توانم نصفش را به بدهم.پسرم هم می تواند تنها به سینما برود و من بیرون می مانم تا او از سینما بیاید.
اما صدا مایل به جرو بحث در این مورد نبود:
- همه را به او بده.
زن اصلا وقت نكرد تا ماجرا را برای پسرش توضیح دهد.اتومبیل را متوقف كرد و همه پولی را كه داشت ،به گدا داد.گدا گفت:
-خدا هست.شما این را به من اثبات كردید.امروز روز تولد من است. دلم گرفته بود.خجالت می كشیدم گدایی كنم.به همین دلیل تصمیم گرفتم گدایی نكنم و در دل گفتم:اگر خدایی هست،هدیه ای به من می دهد.
پائولو کوئیلو
و خدا همین نزدیکیست ...
|




















