لیست دوستان :: 26
لیست کلوبها :: 142870302 - 1259 - به کرم بودنش نگاه نکن ، به پروانه شدنش نگاه کن . 3 خرداد 87 - 00:10 |
![]() خدایا هر چی که از تو می رسه قشنگه ، حتی اگه درد داشته باشه .
مثل دارو ه ، درسته که تلخ ه اما شیرین ه .
اومده بودم از چیز دیگه ای بنویسم نمی دونم یوهم اینجوری شد .
خدایا می دونم که تو همیسه بهترین ها رو واسه بنده هات می خوای . چون این صفتت ه .
بی تردیدم .
این روزا با چشمام حرف می زنم . با چشمام می خونم و با چشمام می نویسم . اینجوری کم جنجال تره . عمیق تره .
~~~~~~~~~~~
الان تازه می فهمم کوچیک که بودیم بابا چرا می گفت این و نگاش کنین . با دقت نگاش کنین.
من می گفتم بابا چقدر قشنگه ، چقدر قشنگ غذا می خوره .
سفید رنگه روش طرح داره ، هیچ کدومشون شبیه اون یکی نیست .
بابا ابن رو نگاه کن چقدر بزرگ شده .
بابا : خوب نگاش کن دیگه چی میبینی ؟
بابا عین قطار میمونه .
بابا : لمسش کن ، چشماتو ببند بعد لمسش کن .
بابا این چقدر نرم ه برای اینکه لیز نخوره پاهاش باد کش داره . بابا این چرا بهش دست میزنیم خودش رو جم می کنه ؟ بابا من که انقدر دوسش دارم ، چرا اینجوری می کنه ؟
بابا : آره ، اون زیاد دوست نداره چون زمینی نیست با ما زمینیا زیاد خوب نیست ؟
بابا یعنی چی که زمینی نیست ؟ یعنی درختیه ؟
بابا : لبخند !
بابا :هر روز نگاش کنید ببینید چی میشه ، ازش یاد بگیرید .
کوچیک که بودم هیچ وقت معنی حرفا و لبخندش رو نمی فهمیدم ، اما الان می فهمم منظور بابا اون موقع ها چی بود .
بابا می گفت که یاد بگیریم ساده نباشیم ، از کنار همه چی ساده نگزریم .
~~~~~~~~~~~~~~~
به کرم بودنش نگاه نکن ، به پروانه شدنش نگاه کن .
که چجوری زندگی می کنه و میره ، که چجوری از حصار تن آزاد می شه ، رها می شه .
اگه به جایی میرسه و پرواز می کنه ، خودش یاد گرفته و با تلاش و صبر خودش به اینجا رسیده .
منم میرم .
بابا ی همه ی ما تو چقد چیز یاد ما می دی و ما سر به هماییم .
بابا
از آسمون اومدیم ، به آسمونم بر می گردیم . |
لیست توصیفنامه ها2 مرداد 87 - 11:58 | |
كودكی كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند كه فردا مرا به زمین می فرستی
اما من به این كوچكی و ناتوانی
چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟؟
خداوند پاسخ داد:
از میان فرشتگان بیشمارم
یكی را برای تو در نظر گرفته ام.
او در انتظار توست و حامی و
مراقب تو خواهد بود.
كودك همچنان مردد و ادامه داد
اما اینجا در بهشت من جز خندیدن
و آواز و شادی كاری ندارم.
خداوند لبخند زد :
فرشته ی تو برایتآواز خواهد خواند و
هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او
را احساس خواهی كرد و شاد خواهی بود.
كودك ادامه داد :
من چطور می توانم بفهمم
كه مردم چه می گویند در حالی
كه زبان آنها را نمی دانم.
خداوند او را نوازش كرد و گفت:
فرشته ی تو زیباترین وشیرین ترین
واژه هایی را كه ممكن است بشنوی در
گوش تو زمزمه خواهد كرد و با
دقت و صبوری به تو یاد خواهد
داد كه چگونه صحبت كنی.
كودك با ناراحتی گفت:
اما اگر بخواهم با تو صحبت كنم چه كنم؟؟
و خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت؟
"فرشته ات دستهای تو را در كنار هم
قرار خواهد داد و به تو می آموزد كه چگونه دعا كنی."
كودك سرش را برگرداند و پرسید:
شنیده ام كه در زمین انسانهای بد
هم زندگی می كنند. چه كسی
از من محافظت خواهد كرد؟؟
خدا گفت :
فرشته ات از تو محافظت
خواهد كرد حتی اگر به
قیمت جانش تمام شود.
كودك با نگرانی ادامه داد :
اما من همیشه به این دلیل
كه نمی توانم تو را ببینم
غمگین خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت :
فرشته ات همیشه درباره من
با تو صحبت خواهد كرد
اگرچه من همیشه در كنار تو هستم.
در آن هنگام بهشت آرام بود
- اما صداهایی از زمین به گوش می رسید.
كودك می دانست كه بزودی
باید سفر خود را آغاز كند
.پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید :
خدایا اگر باید هم اكنون به دنیا بروم
لا اقل نام فرشته ام را به من بگو.
خداوند او رانوازش كرد و پاسخ داد :
نام فرشته ات اهمیتی ندارد
ولی می توانی او را "مادر" صدا كنی.
|
8 تیر 87 - 06:23 | |
گفتمش : دل می خری ؟ برسید چند؟ گفتمش : دل مال تو، تنها بخند ! خنده کرد و دل زدستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای بایش روی دل جا مانده بود ...... |
8 تیر 87 - 06:23 | |
mer30 vase yadasht reza jo0n |























