روزگاری ویران
و دهی چه دهی؟ ویرانه
عرض و طولش حسرت
ارتفاعش اندوه
آدمکها همه کور
تک و تنها همه ره می پویند
سایه ها از هم دور
دست زیبای نسیم سحری
نرم نرمک به در و پنجره انگشت زنان
و رگ عاطفه از خون محبت سرشار
لیک در عمق فسرده یخ سار
روزگار ی بس ژولیده تر از زلف نگار
و پریشان تر از احوال من آشفته
مردمانش همه با یکدیگر بیگانه
جاهلان غرقه ناز و نعمت
بسته فقر و فنا فرزانه
دوستی کذب و ریا
و سلامی کاذب
بوسه بر ذیل عبا
و گذرنامه برای گذر از یک مشکل
و دهی ـ چه دهی ؟ ویرانه
که در آن
فضل و دانش به پشیزی نخرند
جاهلان مست غرور
و جهالت چون زر
خوش به حال خر و حال و استر!!!
وای من ـ وای دل و وای دل و وای دل!!