لیست دوستان :: 18
لیست کلوبها :: 46ترجمه ای از لوییس سرنودا 17 مرداد 87 - 12:15 |
به شاعری مرده (ف.گ.ل)
زانسان که هیچگاه نمیبینیم غنچه ای روشن در صخره به گل نشیند، درخشش گوهر شاداب و والای هستی را در میان قومی زمخت و عبوس شاهد نخواهیم بود. زین رو تو را کشتند ، زیرا تو سبزی زمین خشکمان بودی و آبی آسمان تیره و تارمان.
سبکی هستی آنجاست که شاعران چون خدایگان به نجات برخیزند. کینه و تباهی جاهلانه می پایند در بطن خود شرنگ جاوید اسپانیایی مخوف را که با سنگی در دست هرآنچه در اوج را به کمین نشسته.
دژم از زاده شدن بی هیچ موهبتی درخشان اینجا ، مردان غرقه در فلاکت خویش تنها بر دشنام و سخره آگاهند و بر ظنی ژرف در برابر آنکه واژگان خاموش را روشنی بخش است با آتش آفریننده و نهان خویش.
نمک زندگی ما بودی زنده، چون پرتوی از خورشید حال تنها خاطره ی سرگردان توست که نوازش کنان می گذرد از حصار بدنهای افیون زده از آن شرنگ که نیاکانمان سر کشیدند در ساحل فراموشی.
اگر فرشته ی تو حافظه را به همگان بازگرداند تنها سایه هایی خواهند بود ، این مردان که در پشت خارستان زمین حقیرانه می زیند. مرگ خود را زنده تر از زندگی می یابد چرا که همراه تو از دروازه ی قلمر پهناورت گذشت و دید که چگونه آن را خانه ی امن ییییی گیاهان و پرندگان ساختی با ظرافت و طراوت بی بدیلت.
اینجا اکنون بهار دمیده جوانکان تابناک را بنگر که زنده، آنچنان شیفته بودی کوتاه زمانی را که که در کنار تلألوی دریا می پایند بدنهای برهنه ی زیبا که به دنبال خود آرزوها برمی انگیزند با آن طرح مطبوع ، تنها افشره ی تلخی در خود دارند که روحشان را مأمن نیست، اخگری شعله ور از عشق و نه از اندیشه ای والا.
همه چیز پیش می رود مثل گذشته، به همان شگفتی که به نظر ناممکن می آید سایه ای که در آن فروافتادی اما شوقی بیکران و پهناور زنهار می دهد کین عطش ناشناخته در ما تنها با مرگ تسکین می یابد به مانند عطش آب که فرو نمی نشیند تنها با خودتراشی اش در امواج بلکه با مرگی غریبانه در کناره ی دریا.
اما پیش از این نمی دانستی ژرف ترین حقیقت این جهان را: کینه، کینه ی نژند مردان، که بر آن شد در تو جلوه گر کند پیروزی خویش را با فولاد مرگبار واپسین تشویش تو زیر نور آرام گرانادا در دوردست ، میان سروها و برگ بوها میان مردم خودت و با همان دستانی که روزی چاپلوسانه تملقت می گفتند.
برای شاعر مرگ پیروزیست؛ تندبادی شیطانی وا می داردش به زندگی و اگر قدرتی کور بی هیچ درکی از عشق با جنایت، تبدیل کرد تو را از نغمه سرا به قهرمان بنگر، ای برادر، که در مقابل چگونه قدرتی بزرگوارتر دوستانت را رخصت داد تا در میان اندوه و خواری در گوشه ای آزادانه بپوسند.
باشد که سایه ات آرامش یابد باشد که به وادی دیگر شتابد رودی که نسیم اش آوای نیزار باشد و زنبق ها و افسون بس کهن آبهای شیوا، آنجا که پژواک ، چون شکوه آدمی در گردش است چون آنکه در دوردستهاست بس بیگانه و بس سترون چون شکوه آدمی.
باشد که شوق بی کران و ناهنجارت را عشق ناب ایزدمردی رشید پاسخگو باشد در میان سرسبزی گلهای سرخ جاویدان چرا که این اشتیاق ایزدی، برباد رفته در اینجا ، زمین، پس از آن همه درد و هجران با عظمت خود آگاه می کند ما را از خردی آفریننده و بی کران که درمی یابد شاعر را از شکوه کلامش آنک تسلایش دهد با دستان مرگ.
ترجمه ای ازلوییس سرنودا
|
لیست توصیفنامه ها28 آبان 86 - 01:44 | |
میلاد تنهاترین تن - ها - ترین صدای چشم در کثرت آفتاب است یعنی = * ی مرگ !
میلاد مبارک دوست من ! |















